تاريخ : ۱۳۸٤/۱٠/٢٩ | ٢:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : zahra ansari

انان که فانوسشان را

                  بر پشت ميبرند

                              سايه هاشان پيش پايشان می افتد!!...

                                                                                     تاگور

کاش هيچکس از عدالت حرف نمی زد و هيچکس نمی خواست بهت مهر بورزه و هيچکسم ادعای خدمتگذار مردم بودن رو نداشت!؟

وقتی حرف چيزهايی رو که نيستن ميشنوی جای خالی نبودنشون رو حجم واژه ها پر می کنه و ادما ديگه اين نبودن رو نمی بينن و يه چيزی در عين نيستن هست ميشه! و ديگه نيستنه و تلاش برای هست کردنش فراموش ميشه!

راستی.۱.عيد دادن رسالت معنا کردن عدالت به علی (ع) رو به همهء ديوونه های دنيا تبريک می گم.

راستی.۲. خدايا مرا از اين فاجعهء پليد مصلحت پرستی که چون همه گير شده است وقاحتش از ياد رفته و بيماری شده است که از فرط عموميتش هر که از ان سالم مانده باشد بيمار می نمايد مصون بدار تا به رعايت مصلحت  حقيقت را ذبح شرعی نکنم!

راستی.۳. خدايا به من توفيق تلاش در شکست ؛ صبر در نااميدی؛ رفتن بی همراه؛ جهاد بی سلاح؛ کار بی پاداش؛ فداکاری در سکوت؛ دين بی دنيا؛ مذهب بی عوام؛ عظمت بی نام؛ خدمت بی نان؛ ايمان بی ريا؛ خوبی بی نمود؛ گستاخی بی خامی؛ مناعت بی غرور؛ عشق بی هوس؛ تنهايی در انبوه جمعيت و دوست داشتن بی انکه دوست بداند؛ روزی کن!

راستی.۴. خدايا مرا از فقر ترجمه و  زبونی تقليد نجات بخش تا قالب های ارثی را بشکنم تا در برابر قالب ريزی غرب بايستم و - همچون اينها و انها- ديگران حرف نزنند و من فقط دهنم را تکان دهم!

راستی.۵. خدايا مرا در ايمان اطاعت مطلق بخش تا در جهان عصيان مطلق باشم!!!...؟

راستی.۶. خدايا جهل اميخته با خودخواهی و حسد؛ مرا؛ رايگان؛ ابزار قتالهء دشمن؛ برای حمله به دوست نسازد!

راستی.۷. عقيدهء مرا از عقده ام مصون بدار

راستی.۸. از ۲ تا ۷ حرفايی که با هر بار تکرار کردنشون هم از اون! ياد می کنيم! هم نيايش می کنيم! هم دیوونگيمون رو قشنگ فرياد می کنيم!

(کتاب نيايش از ع.ش)



تاريخ : ۱۳۸٤/۱٠/٢٠ | ۱:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : zahra ansari

رضا و رضوان خوبم

گرچه خوشحالی من از اغاز با هم بودنتان در قالب واژه ها نمی گنجد ولی جز بيان همين واژه ها کار ديگری بلد نيستم! تنها داشته های من همين واژه ها هستند که با مدادی انها را از توی ذهنم روی کاغذ می نويسم تا بخوانی و بدانی احساسم را چگونه فکر کرده ام!نمی دانم چگونه جواب اين سوال بزرگ زندگی را يافتيد ولی از اينکه با هم رفتن در ادامهء جادهء زندگی را شروع کرديد خوشحالم و ارزو می کنم که با برداشتن هر قدم بيشتر از با هم بودنتان لذت ببريد

و هيچگاه سايهء ترديدی افتاب اطمينان با هم بودنتان را نپوشاند

و هيچ ديگری در زندگيتان ديوار حائلی ميان با هم بودنتان نشود

و هيچگاه عشقتان در فراز و نشيب زيبای زندگی تبديل به حسرتی دور نگردد و همواره در فضای اطراف با هم بودنتان سيال باشد تا با هم اين حس قشنگ را نفس بکشيد و تا اخر با هم بودنتان از ان پر باشيد

راستی.۱.دايی جان گلم اميدوارم اين شروع قشنگ پايان خوبی برای دوران فوق العادهء مجردی باشه!!!

راستی.۲.اخه يکی نيست به شما دو تا بگه وسط امتحانا وقت عروسی گرفتنه؟!اين سال ۳۶۵ روزه که به خواست خدا ۳۶۶ روزش در مملکت ما مناسبت داره! يه روزه ديگرو انتخاب می کردين خوب!

راستی.۳. يه خبر خوب واسهء دوستای ديوونهء خودم!!!!!!!! من بالاخره جواب سوالم رو پيدا کردم ها!!!!!

راستی.۴. اين با هم بودنه قضيه داره ها! منظور واژهء با هم بودنه ها!؟.................



تاريخ : ۱۳۸٤/۱٠/۱٢ | ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : zahra ansari

و شما

ای گوش ها يی که تنها گفتن های کلمه دار را می شنويد!

پس از اين جز سکوت سخنی نخواهم گفت.

وشما

ای چشم ها يی که تنها صفحات سياه را می خوانيد!

پس از اين جز سطور سپيد نخواهم نوشت.

وشما

ای کسانی که هر گاه حضور دارم بيشترم تا انگاه که غايبم!

پس از اين مرا کمتر خواهيد ديد

                                                                                            ع.ش

خوب خوندينش؟

اره قراره اينجا سکوت بگيم و سپيد بنويسيم و در نبودن بيشتر باشيم! و پر مسلمه که همهء اين کارا از ديوونگيمون اب می خوره! می گم ديوونگيمون چون ديوونه خونهء من اگرچه خيلی کوچيکه ولی توش برای همهء ديوونه ها جا داره! اما خدای نکرده فکر نکنيد اينجا يه دنيای خيالی و من خيالاتی ام ها! نه اينجا يه دنيای واقعی که توی بودنش هيچ شکی نکنيدفقط توی ديدنش شک کنيد چون بعضی ها نمی بيننش! بعضی ها نمی خوان ببيننش! بعضی هامی بيننش ولی باورش نمی کنن! بعضی ها می بيننش و باورش می کنن ولی دست روی دست می ذارن! اخه فکر می کنن وقتی يه چيزی هست که هست و وقتی نيست هم نيست ديگه!!

بعضی هام می بيننش و باورش می کنن و می سازنش! چون فکر ميکنن وقتی چيزی هست بايد بهتر باشه و وقتی چيزی نيست بايد ساختش!؟

مثل من و تو و او و ما و .. منظور از اين ضماير جميع ديوونه هاست ديگه!...اره

راستی.۱. ع.ش همونه که ادما بهش می گفتن و می گن و شايد بگن ديوونه! همون که هنوزم وقتی از جلوی حسينيه ارشاد رد می شی يا کتاباشو ورق می زنی سنگينی حضورش رو حس می کنی و سوالای ذهنش ذهنتو احاطه می کنه همون که به وسعت تاريخ حرف داره واسه گفتن اره گفتم داره چون هنوز حرف داره در واقع داشت اينجا يه فعل بی معنيه!

راستی.۲.اين شعرو می خوام بزنم سر در ديوونه خونه برای ادما که بدونن اينجا کجاست چطوره!؟

راستی.۳.اين راستی هيچکدوم از مطالب بالا رو نقض نمی کنه فقط...فقط...فقط می خوام بگم ديگه!همين!

خيلی خستم احساس می کنم و فکر می کنم يه جايی رو که نمی دونم کجاست اشتباه کردم به يه خلاء نياز دارم که توش هيچ چيزی نباشه که نذاره فکر کنم يا احساس کنم!!!

بايد برم و برگردم برم و برگردم برم و برگردم... تا دوباره بتونم برم. چند وقتيه ايستادم ناگهان اره يه ناگهانيه تدريجی! برای از بين رفتنش يه ... گمه اين وسط! کاش خودش پيدا بشه وقتی دارم می گردم!.....................................................................

اره ادامهء بی نهايت اين مسئله می رسه به همون سواله که چند وقته باهاش درگيرم ولی ... بی خيال!؟

راستی.۴. اين دليل ادامه ندادن نيست ها! نه!

راستی.۵. يه کسی می گه:اينارو واسه چی می نويسی؟

می گم: واسه نوشتن واسه خوندن!

می گه: خودت نوشتی ولی کی می خونه؟

می گم:خوب معلومه ديوونه ها! اخه ادم حسابی! مگه نمی دونی ديوونه ها زود خيلی زود همديگرو پيدا می کنن!!!؟

می گه: ديوونه و می ره.



تاريخ : ۱۳۸٤/۱٠/٧ | ٤:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : zahra ansari

اون هست تو نيستی!

اون و داداشش مدتی بود که بد جوری دنبالش می گشتن يعنی از وقتی شروع کردن به شناختن خودشون دنبالش بودن دوست داشتن وقتی می ياد کاملا حواسشون جمع باشه تا بتونن خوب ازش پذيرايی کنن و مثل بزرگتراشون بعدا هی اه نکشن و بگن کاش!

بعد از يه مدت که خيلی گشته بودن و پيداش نمی کردن تصميم گرفتن که اون بمونه توی خونه منتظرش و داداشش بره بيرون دنبالش بگرده شروع کردن اون نشست توی حياط روبروی در خونه و چشماشو دوخت به در تا بيادش! داداشش هم رفت بيرون تا همه جارو بگرده و هر جا پيداش کرد بيارتش!

لحظه ها و فصل ها و سالها می اومد و می رفت و اونا بی هيچ وقفه ای ادامه می دادن و غافل بودن از اينکه اونچه داره می گذره عمرشونه و عمرگذشتنی رو بايد زندگی کرد تا با گذشتنش اونچه اون ته می مونه اه حسرت نباشه  شيرينی ياد يه خاطره باشه و بس!

بعدنا يه روز که خيلی خسته بود و باد پاييزی بدجوری موهای سفيد و سياهشو تکون تکون می داد وقتی سرش رو برگردوند ديد يه کسی پشت سرش نشسته! تا حالا نديده بودش ازش پرسيد از کی اينجا نشستی؟ گفت: خيلی وقته از وقتی تو اينجا نشستی!گفتش: برای چی؟ گفت: منتظرم منو پيدا کنی! گفتش: تو کی هستی؟ گفت: فرصت

توی همين لحظه در باز شد و داداشش اومد گفت: سلام پيداش نکردم و اون گفت: اره چون هميشه باهات بوده هر جا می رفتی نمی ديديش!!!؟

راستی.۱.انگيزهء نوشتن مطلب بالا از اونجايی اب می خوره که ... بی خيال!!!؟

راستی.۲.شما چی پيداش کردين؟ کجا؟ کی؟ چطوری؟

راستی.۳.اون و داداشش ادم بودن ها!!!؟ 



تاريخ : ۱۳۸٤/۱٠/٦ | ٧:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : zahra ansari

حال خوب!

بد جوری سرما خوردم يه عالمه درس دارم و امتحانا نزديک يه عالمه کار نيمه تموم دارم که بايد انجام بدم و خوابم هم نمی بره و...ولی می دونی چيه؟! حالم خوبه!

امان از اينکه حالت خوب باشه! حالا  می خواد از اسمون سنگ بباره هم بباره امان از اينکه پس ذهنت يه دنيای ديگه باشه و تو يه جای ديگه سير کنی و اونجا حالت خوب باشه!

اينطوريه که پر از زندگی هستی و خالی از تکرار ملال اور روزمرگی های ادما! اونوقت که همه بهت ميگن ديوونه!

اره ما ديوونه ها عمرمونو زندگی می کنيم با همين ديوونگی هامون! نه اينکه مثل ادما عمرمونو به زنده بودن سير کنيم!

ما انسان ها هميشه مسافريم و زندگی برامون سفر سفری که مقصد و مقصدک! داره ولی يه ديوونه از قشنگی جادهء اين سفر نمی گذره چون نمی شه و نبايد گذشت اره يعنی ما نمی ريم که فقط برسيم می ريم چون رفتن قشنگ چون بايد رفت

ولی ادما خالی از حس ديدن و شنيدن و فهميدن مسير فقط می رن تا زودتر برسن  و اينکه می خوان برسن که چی بشه رو نمی دونم اخه من می گم رسيدن وجود نداره همش رفتنه و رفتن و رفتن تا نرسيدن!!!

می بينی چه قشنگه!؟

احوالپرسی!

گفت: حالت چطور است؟

گفتمش: عاليست

مثل حال گل!

حال گل در چنگ چنگيز مغول!!!

راستی.۱.نوشتهء بالا اعتقاد من و خيلی وقته با تک تک جمله هاش همراهم و دا رم ميرم     به زبون ادما يعنی بهشون رسيدم!

راستی.۲.بازم شعر از همون کتاب و از همون شاعر قبلی

راستی.۳. خدا جونم دوست دارم حال همه خوب باشه و  کمک کن منم زودتر خوب بشم و حالم خوب تر بشه!



تاريخ : ۱۳۸٤/۱٠/٤ | ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : zahra ansari

به نام خدا

سلام

اين يه شروع . يه شروع دوباره است ميدونم ولی متفاوته!

شبی که اين صفحه درست شد مريم غرق تولد مسيح بود يه شب سرد زمستونی که بارون قشنگی می باريد و من با باريدن بارون مثل وقتی قرص ماه کامل ميشه ديوونهء ديوونه بودم.اون شب واسم خاطره شد!

اخه می دونی ديوونه هام می تونن شبهای خاطره انگيز داشته باشن! و پر باشن از يه حس قشنگ! حس داشتن يه جای کوچولو برای خود خودشون يه جايی که بتونن توش خودشون باشن بی هيچ احتياطی! اخ چقدر دلم برای خودم بودن تنگ شده بود!

ديشب کلمه ها از دستم فرار می کردن می ترسيدن! می ترسيدن از اينکه ادما بفهمن اونا از تو فکر من ديوونه اومدن و بازم...

ولی من بهشون گفتم نترسن اخه من می خوام اونارو کنار هم بذارم و بنويسمشون برای ديوونه ها نه ادما!

و الان پر نوشتنم اينقدر که فقط می شه نوشت...

من به چشمهای تو قول می دهم

ريشه های ما به اب

شاخه های ما به هفتاب می رسد

ما دوباره سبز می شويم

راستی.۱.نوشتن اولين مطلب سخته مثل بچهء اول بودن! بر اوردن همهء انتظارات در تجربهء اول!!!

راستی.۲.شعر از قيصر امين پور از کتاب  گلها همه افتاب گردانند  بود

راستی.۳. خدا جونم ...ممنون



تاريخ : ۱۳۸٤/۱٠/٤ | ٤:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : zahra ansari

دوست

دوست خوبم ممنون ..........................................



  • خرید بک لینک | بک لینک