تاريخ : ۱۳۸٤/۱٢/٢۳ | ۱:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : zahra ansari

در اين زمانهء بی های و هوی لال پرست

خوشا به حال کلاغان قيل و قال پرست

چگونه شرح دهم لحظه لحظهء خود را

برای اين همه نا باور خيال پرست

رسيده ها چه غريب و نچيده می افتند!

به پای هرزه علفهای باغ کال پرست

رسيدن به کمالی که جز اناالحق نيست

کمال دار برای من کمال پرست

هنوز زنده راستی.۵. ام و زنده بودنم خاری است

به چشم تنگی نا مردم زوال پرست

کسی به تسليتم يک دقيقه لال نشد

چه قدر بی کسم ای سرشناس های هميشه

نهادهام يکی سنگ بر مزار نبوغم

به پاس آن همه لوح و سپاس های هميشه

يادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد

نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد

راهی نروم که بی راه باشد

خطی ننويسم که آزار دهد کسی را

يادم باشد روز و روزگار خوش است

همه چيز رو به راه و بر وفق مراد است و خوب

تنها٬ تنها دل ما٬ دل ما دل نيست

.............................................................

کاش اتفاقی بيافتد! گاهی چقدر به يک اتفاق محتاج می شوم!

اتفاق ! اتفاق ! اتفاق! اتفاقی مثل ..مثل...يادم هست انگار همين ديروز بود که اولين باران پاييزی آمد و شد يک اتفاق!!! اتفاقی مثل اسفند!.

آن طرف پنجره ننه سرماست که دارد سال را به عمو نوروز تحويل می دهد

می بينم ولی هيچ حسی در من جريان نمی يابد! بی تفاوتی محض تنها سيال درونم است

همين الآن يادم می آيد که روزهای آخر اسفند است و نمی دانم چرا امسال خانه تکانی ذهنم تمام نمی شود نا تمام مانده!

دور و برم را نگاه می کنم مثل هميشه شلوغ و درهم برهم است چمدان را که می بينم يادم می آيد که مسافرم ! هر چه فکر می کنم يادم نمی آيد به کجا می خواهم سفر کنم!؟ فکر می کنم و همينقدر يادم می آيد که همه گفتند آنجا برايشان دعا کنم! کاش می دانستند که چمدان من برای بردن اين همه دعا کوچک است؟! بايد فکری بکنم . راستی دعاهای خودم کو؟ باز گمشان کردم مثل هميشه! مهم نيست چون اگر گمشان هم نکرده بودم چمدانم ديگر جا نداشت مثل هميشه!

راستی يکهو يادم می آيد ! اتفاق ! اتفاق ! اتفاق! اتفاقی مثل سفر! مثل نوروز!

نوروز نوروز نوروز تازه ترين اتفاقی که هر سال تکرار می شود!

نوروز جاودانه ترين ٬ قشنگ ترين و مقدس ترين هويت ملی و فرهنگی و مذهبی ماست که فرای همهء تفاوتهای قومی و فکری و مذهبی و ... و فقط به واسطهء ايرانی بودنمان با آن تعريف می شويم.

راستی.۰. هيچ می دونين قشنگترين اتفاق اين روزها توی قحطی اتفاق چی بود؟! اين که همش تقصير اسفند بود! نه؟

راستی.۱. خوب اگه هر اتفاقی رو يه منحنی فرض کنيم که يه نقطهء عطف داره و نوروز يه اتفاق باشه پس لحظهء تحويل سال ميشه اون نقطهء عطف!

دوستای ديوونهء خوبم توی اون لحظه وقتی زمزمه می کنيد « يا مقلب القلوب...»  يه جايی کنج دلتون ياد من و ديوونگی هام هم باشين.

راستی.۲. خدايا

آتش مقدس شک را آنچنان در من بيافروز تا همهء يقين هايی که در من نقش کردهاند٬ بسوزد

و آنگاه از پس تودهء اين خاکستر٬ لبخند صبح يقينی٬ شسته از هر غبار٬ طلوع کند.

راستی.۳.خدايا

تو که «همهء فرشتگانت را در پای آدم به سجده افکندي»٬ اينک نمی بينی که بنی آدم را در پای ديوان به خاک سجود افکنده اند؟

آنان را از بند عبوديت بت های اين قرن- که خود تراشيده ايم- به بندگی آزادی بخش عبادت خويش٬ آزادی ببخش!

راستی.۴.خدايا

مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان٬ اضطراب های بزرگ٬ غمهای ارجمند و حيرت های عظيم را به روحم عطا کن!

لذت ها را به بندگان حقيرت ببخش و دردهای عزيز را به جانم ريز!

 

 



تاريخ : ۱۳۸٤/۱٢/۱٥ | ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : zahra ansari

می روی ...٬ اما گريز چشم وحشی رنگ تو

راز اين اندوه بی آرام نتواند نهفت.

می روی خاموش و٬ می پيچد به گوش خسته ام

آنچه با من لرزش لبهای بی تاب تو گفت.

چيست ای دلدار!... اين اندوه بی آرام چيست

کز نگاهت می تراود نازدار و شرمگين؟

آه٬ می لرزد دلم از ناله ای اندوهبار؛

کيست اين بيمار در چشمت که می گريد حزين؟

چون خزان آرا گل مهتاب ؛ روءيارنگ و مست٬

می شکوفد در نگاهت راز عشقی نا شکيب.

وز ميان سايه های وحشی اندوهرنگ

خنده می ريزد به چشمت آرزويی دلفريب.

چون صفای آسمان در صبح نمناک بهار٬

می تراود از نگاهت گريهء پنهان دوش.

آری٬ ای چشم گريز آهنگ سامان سوخته!

بر چه گريان گشته بودی دوش؟... از من وامپوش!

بر چه گريان گشته بودی؟... آه٬ ای چشم سياه!

از تپيدن باز می ماند دل خوشباورم٬

در گمان اينکه شايد... شايد آن اشک نهان

بود در خلوتسرای سينهات يادآورم!...

                                                ه.ا.سايه

و شنيدم که کسی پشت سرم خنديد!؟؟؟.

راستی.۱. يه سوال از خدا !

نمی دانم آيا

اگر لحظه ای بال خوابيدهء اين پرنده

به پرواز هم نه

به خميازه ای باز باشد

به هفت آسمان تو

يک ذره بر می خورد؟

راستی.۲. می دونی چيه؟ پرواز را به خاطر می سپارم چون پرنده مرد! پرنده مردنی بود! و من پرسيده بودم: چرا بايد برای به خاطر سپردن خاطره٬ کسی بميرد؟

و خدا گفته بود:« خاطره را در مردن آفريدم!»

باز پرسيدم: چرا او برايم خاطره شد؟ چرا زنده مرد؟

و خدا باز گفت:« خاطرهء او را برای تو در اينگونه مردن آفريدم!»

و من ديگر نپرسيدم چرا!.

راستی.۳. شده گاهی از شنيدن سکوت خسته بشی و بخوای گفتن رو بشنوی و کسی چيزی نگه؟!

راستی.۴. شده گاهی از گفتن سکوت خسته بشی و بخوای گفتن رو بگی و کسی چيزی نشنوه؟!

راستی.۵. چه تنگنای سختی است!

               يک انسان يا بايد بماند يا برود

               و اين هر دو٬

               اکنون برايم از معنی تهی شده است

               و دريغ که راه سومی هم نيست!

راستی.۶. يادم نرفته! می دونم هنوز اسفنده! يه کم از خونه تکونی خسته ام! فکر نمی کردم خونهء ذهنم اينقدر شلوغ باشه!



تاريخ : ۱۳۸٤/۱٢/٩ | ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : zahra ansari

نمی دونم خوبه يا بده که پر از نوشتن باشی و ننويسی يا شايدم نتونی بنويسی! يعنی « سبک همچون نفس کشيدنی پس از گريستن !»

می دونی دوستی می گفت:«هنگامی که راه سفر در پيش پاهای مشتاقی باز می شود٬ بی همسفری سخت است!» و من حالا يه جايی ته اين جمله نشستم!! آره نشستم چون پاهام زخم شده! مال هوای اين روزاست يا شايدم اون روزا! کی می دونه بين اين و اون چقدر فاصله است؟! اصلا فاصله هست يا کلمه است؟! کجاها هست ؟ کجاها کلمه است؟ من می گم فاصله اونجاهايی که بايد هست و اونجاهايی که بايد کلمه است! ( چقدر اين جملم شبيه جمله های بزرگترها بود نه؟! وقتی می خوان بهت جواب ندن يا خودمونيش دست به سرت کنن!!!)

و اسفند دوست داشتنی ترين آخريست که تا به حال بوده و هنوز هست! و نمی دونم باشه يا نه! آخه اسفند آخريست که در آن منتظر يه اول هستی و ... قشنگه نه؟!

راستی.۱.

دوست داری

بی محابا مهربان باشی

تازهمی فهمی مهربان بودن چه آسان است

با تمام چيزها از سنگ تا انسان

دوست داری

راه رفتن زير باران را

در خيابانهای بی پايان تنهايی

قفل صندوق قديم عکس های کودکی را باز کردن

ناگهان با کشف يک لحظه

از پس گرد و غبار سالهای دور

باز هم از کودکی آغاز کردن

عشق هم شايد

                 اتفاقی ساده و عادی است!!! ...

                                                                 ق.ا

اين معنی احساس من در دوست داشتنی و آخرين ماه ساله! چطوره؟

راستی.۲.خونه تکونی رو دوست دارم چون واسه شروع يه اول بايد بدونم ته و توی ذهنم چی هست! چی بايد باشه! چی نيست! چی نبايد باشه! چی مونده! چی بايد بمونه! چی رفته! چی بايد بره! و ...

راستی.۳. کاش هوا عوض بشه! کاش دليلهايی که قهر کردن باهام برگردن تا مرهمشون کنم روی زخم پاهام و دوباره راه بيفتم!

راستی.۴. دوست دارم همهء اسفند رو نفس بکشيم من و تنهايی و ...!



  • خرید بک لینک | بک لینک