تاريخ : ۱۳۸٥/۱/٢۳ | ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : zahra ansari

                            ديوار!

                             ديوار چيست؟

                                  آيا بجز دو پنجره روبروی هم

                                  اما

                                  بی منظره؟!!!

                                                                         ق.ا

هيچ می دونی بی پنجره زندگی راکد ميشه؟ پنجره انگيزهء جريان زندگيه! تا پنجره هست٬ هستيم! حتی اگه پنجره بسته باشه! همين ديدن يه منظره از پشت پنجره اون انگيزهء بودنو می ده! ولی وقتی پنجره نيست٬ بودنمان سخت ميشه٬ ميشه مثل نبودن انگار نيستيم!

دوست يه پنجره است! هر پنجره ای يه منظره ای داره و دوستی ديدن منظرهء يه پنجره است! هر منظره ای يه دنياييه که اون دنيا مال يه پنجره است و تو اون دنيا رو فقط از پشت اون پنجره می تونی ببينی!

گاهی ميشه بعضی پنجره هارو باز کنی و وارد دنيای پنجره ای بشی که قابش منظره ای از اونو نشونت داده ! بگذريم! که گاهی هم پنجره ای واسه هميشه بسته می مونه! و تو فقط می تونی قد يه قاب از دنيای پنجره که همون منظرشه رو ببينی!

بی خيال!.. مهم اينه که وقتی منظرهء پنجره ها  شبيه هم باشن پنجره ها بی دليل!!! بروی هم باز ميشن و اونوقت می بينن دنياشون چقدر به هم شبيه!و چقدر روبروی هم قرار گرفتن و با هم بودنشون قشنگ و دوست داشتنی ميشه!

راستی هيچ می دونين که هيچ پنجره ای نمی تونه منظرهء خودشو ببينه؟! چون خودش توی قاب پنجره است و قاب منظره می سازه واسه ديگران ولی خودش نمی تونه اونو ببينه! و دوستی قشنگه واسه اينکه وقتی دوست می شی پنجره ای روبروت قرار می گيره که منظرشو از دنيايی مياره که شبيه دنيای توئه! پس يه کم می تونی منظرتو هر چند نمی بينی ولی حسش کنی! نه؟!

راستی.۱. هيچ می دونين من و چند تا ديوونهء خوب دور هم نشستيم و به ياد يه روز بی تاريخ! با هم بوديم! و قاب هر پنجره ای قشنگترين منظره از دنيای قشنگشو نشون می داد!

راستی.۲. ديوانه ای را ديدم که مثل من می دانست گاهی می توان با فريدون هم فال گرفت!! راستی برايم فال خريد!... فالم را نخوانده می دانستم..و ديوانه ای که فالم را انگار نخوانده می دانست و گفت:« ستاره گفت:

                                                        حاشا

                                                        که عمر شب کوتاه است

                                                        صبح را دوست بدار!»

و ديوانه ای که گل سرخ را دوست داشت! مثل من!!.... و ديوانه هايی که چقدر به بودنشان احتياج داشتم!

راستی.۳. ديگه همين ديگه!!!...؟...............................



تاريخ : ۱۳۸٥/۱/۱٩ | ۱:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : zahra ansari

سرود آفرينش

ْ در آغاز ٬ هيچ نبود ٬

کلمه بود٬

و آن کلمه خدا بود ْ

و ْ کلمه ْ٬ بی زبانی که بخواندش٬

و بی ْ انديشه ْ ای که بداندش٬ چگونه می تواند بود؟

و خدا يکی بود و جز خدا هيچ نبود٬

و با ْ نبودن ْ٬ چگونه می توان ْ بودن ْ؟

و خدا بود و با او عدم٬

و عدم گوش نداشت.

حرفهايی هست برای ْ گفتن ْ٬

که اگر گوشی نبود٬ نمی گوييم.

و حرفهايی هست برای ْ نگفتن ْ؛

حرفهايی که هرگز سر به ْ ابتذال گفتن ْ فرود نمی آورند.

و سرمايهء ماورايی هر کسی

به اندازهء حرفهايی است که برای نگفتن دارد.

حرفهای بی تاب و طاقت فرسا٬

که همچون زبانه های بی قرار آتشند.

و کلماتش هر يک انفجاری را به بند کشيده اند.

کلماتی که پاره های ْ بودن ْ آدمی اند...

اينان هماره در جستجوی ْ مخاطب ْ خويشند٬

اگر يافتند٬ يافته می شوند...

و در صميم ْ وجدان ْ او آرام می گيرند.

و اگر مخاطب خويش را نيافتند٬ نيستند.

و اگر او را گم کردند٬

روح را از درون به آتش می کشند

و خدا برای نگفتن ٬حرفهای بسيار داشت٬

که در بی کرانگی دلش موج می زد و بی قرارش می کرد.

و عدم چگونه می توانست ْ مخاطب ْ او باشد؟

هر کسی گمشدهای دارد٬

و خدا گمشدهای داشت.

هر کسی دو تاست٬ و خدا يکی بود.

هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند٬ ْ هست ْ .

هر کسی را نه بدان گونه که ْ هست ْ٬ احساس می کنند٬

بدان گونه که ْ احساسش ْ می کنند٬ هست.

انسان يک ْ لفظ ْ است

که بر زبان آشنا می گذرد

و ْ بودن ْ خويش را از زبان دوست می شنود.

هر کسی ْ کلمه ای ْ است که از عقيم ماندن می هراسد٬

و در خفقان جنين٬ خون می خورد.

و کلمه انسان است.

و انسان زاده می شود.

کلمه ْ هست ْ می شود.

در ْ فهميده شدن ْ٬ ْ می شودْ.

و در آگاهی ديگری٬ به خود آگاهی می رسد٬

که کلمه در جهانی که فهمش نمی کند٬

ْ عدمی ْ است که ْ وجود خويش ْ را حس می کند٬

و يا ْ وجودی ْ که ْ عدم خويش ْ را.

و ْ در آغاز٬ هيچ نبود٬

کلمه بود٬

و ان کلمه٬ خدا بود ْ .

و اما..

خدا همچنان تنها ماند و مجهول

و در ابديت و پايان ملکوتش بی کس!

و در آفرينش پهناورش بيگانه.

می جست و نمی يافت.

آفريده هايش او را نمی توانستند ديد٬ نمی توانستند فهميد.

می پرستيدندش اما نمی شناختندش.

و خدا چشم به راه ْ آشنا ْ بود.

پيکر تراش هنرمند و بزرگی

که در ميان انبوه مجسمه های گونه گونه اش

غريب مانده است.

در جمعيت چهره های سنگ و سرد٬ تنها نفس می کشيد.

کسی ْ نمی خواست ْ٬

کسی ْ نمی ديد ْ٬

کسی ْ عصيان نمی کرد ْ٬

کسی ْ عشق نمی ورزيد ْ٬

کسی نياز مند نبود ٬

کسی ْ درد نداشت ْ...

و ...

و خداوند خدا برای حرفهايش٬

باز هم مخاطبی نيافت!

هيچ کس او را نمی شناخت.

هيچ کس با او ْ انس ْ نمی توانست بست.

ْ انسان ْ را آفريد!

و اين ٬ نخستين بهار خلقت بود.

                                         ع.ش

چقدر خوبه که امسال سر رسيد ندارم و مجبور نيستم حرفهام رو تو يه صفحهء مشخص بنويسم. آخه بعضی لحظه ها هيچ صفحه ای تو سر رسيد ها ندارن و بايد اونارو تو يه صفحهء بی تاريخ بنويسي! مثل اون چند ساعتی که بعد از تحويل سال هم اسفند بود و هم فروردين و هيچ کدوم نبود و من تونستم بنويسمش چون صفحه ام تاريخ نداشت کاش بشه گاهی تاريخ رو از زندگيمون هم پاک کنيم و يه سری روزهای

بی تاريخ داشته باشيم! تاريخ مال روزهايی که اتفاقی نمی فته و ممکنه يادت نمونه اون روزهارو ! ولی اون روزهايی که پر اتفاقه يا خيلی خوبه يا خيلی بده  برای به يادت موندن به هيچ تاريخ و ثبتی نياز ندارن! مثل..مثل امروز واسهء من!

او امروز روزی خواست که من باشم و من مجبور شدم باشم و خواست بودنم را هر گونه می خواهم باشم و من مجبور شدم مختار باشم در چگونه بودنی که در بودنش مجبورم! به همين سادگی بود که قصهء من شروع شد و به همين سادگی هنوز ادامه داره و به همين سادگی شايد يه روزی تموم بشه يه روز بدون تاريخ مثل امروز! که هر بار با اومدنش اين قطعه توی ذهنم تداعی ميشه؛

هبوط

مرا کسی نساخت٬ خدا ساخت؛

نه آنچنان که ْ کسی می خواست ْ٬

که من کسی نداشتم.

کسم خدا بود٬ کس بی کسان.

او بود که مرا ساخت آنچنان که خودش خواست.

نه از من پرسيد و نه از آن ْ من ديگر ْم.

من يک گِلِ بی صاحب بودم.

مرا از روح خود در آن دميد.

و بر روی خاک و زير آفتاب٬

تنها رهايم کرد.

ْ مرا به خودم وا گذاشت ْ.

راستی .۱. وقتی او تمام کرد

               من شروع کردم

               وقتی او تمام شد

               من آغاز شدم

               و چه سخت است

                تنها متولد شدن

               مثل تنها زندگی کردن است

               مثل تنها مردن است!

به ياد صادق.ه که نمی دانم چرا آمدنم با رفتنش همراه شد!!!؟

راستی.۲. اينبار هم آمدی! اينبار هم ميروی! کاش می دانستم در اين آمدن و رفتن تو ٬ من چه می کنم!!؟ آی نوزدهمين روز اولين ماه همهء سالها با توام!

راستی.۳. هميشه يه چنين روزی که ميشه دوست دارم...يعنی..

گاه می انديشم٬

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گويد؟

آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی٬ روی تو را

کاشکی می ديدم.

شانه بالا زدنت را٬

                       - بی قيد -

و تکان دادن دستت که٬

                            - مهم نيست زياد -

و تکان دادن سر را که ٬

                            - عجيب! عاقبت مرد؟

                                                            - افسوس!

 - کاشکی می ديدم!

من به خود می گويم: ....................

                                                                            ح.م

راستی.۴. همين! ...

 

 

 



  • خرید بک لینک | بک لینک