تاريخ : ۱۳۸٥/٢/۱۸ | ۱:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : zahra ansari

بر لب دو پرتگاه ناگهان

           ناگهانی از صدا

           ناگهانی از سکوت

زير پای من

             دهان درهء سقوط

                                  باز مانده است

نا گزير

با صدايی از سکوت

                     تا هميشه

روی برزخ دو پرتگاه

                      راه می روم!!!...

                                               ق.ا

دلم گرفته! دلم از دلتنگی خودم گرفته! يه عالمه کلمه توی ذهنم وول می خوره ولی هيچ جمله ای رو پيدا نمی کنم که بتونم اونارو توش کنار هم بچينم و بنويسم! ديوونه ای اينو شنيد و بهم گفت:«تو نمی تونی بنويسی چون نمی خوای! » و من نمی دونم «تونستن» و «خواستن» چقدر با هم فرق دارن!؟ و بلند بلند فکر کردم که خواستن مال منه چون من خواستم حتی اگر نشه و من نخواستم حتی اگر بشه ولی تونستن مال من نيست چون ميشه تونست ولی نبايد يا نتونست ولی بايد!

يعنی يه جورايی فکر کردم که تو خواستن مختارم و تو تونستن مجبورم! ولی يه چيزی هست که خواستن و تونستن رو بهم ربط می ده و اون وقتيه که می خوای ولی نمی شه چون نمی تونی چون بايد يا نمی خوای ولی می شه چون می تونی چون نبايد و اينجاست که تناقض باز از يه جايی خودشو به رخت می کشه! يعنی در انتهای «می خواي» می رسی به «بايد» و در انتهای «نمی خواي» می رسی به «نبايد» يعنی انتهای اختيارت جبرو می بينی !!! يا همينطور وقتی که می تونی ولی نميشه چون نبايد ولی می خوای يا نمی تونی ولی ميشه چون بايد ولی نمی خوای! و اينجا هم با اينکه «جبر تونستن» در راستای «اختيار خواستن »قرار گرفته «نمی شه چون نبايد »يه جای کارو می لنگونه!!! و يا...

بی خيال! ادامه اش می رسه به اينکه هنوز دارم بلند بلند  فکر می کنم و حالا ديگه حتی نمی دونم چيزی نوشتم يا ننوشتم چه برسه به اينکه بدونم خواستم يا نخواستم يا تونستم يا نتونستم يا شده يا نشده يا بايد يا نبايد يا....................

راستی.۱. گفتم دلم گرفته دلم از دلتنگی خودم گرفته! شايد دلم برای بی جوابی اينهمه سوال تنگه ! شايد!!!!...؟

راستی.۲. چند وقتيه من و همهء ديوونه های ديوونه خونه.... شايد چند وقته ماه رو نديديم! پس کاش ماه زودتر کامل بشه و تو يه شب قشنگ بياد تو آسمون ديوونه خونمون و ...

راستی.۳. راستی بی ربطه ولی قشنگه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دوستت می دارم بی آنکه بخواهمت!!..

سالگشتگی ست اين

که به خود در پيچی ابروار

بغری بی آنکه بباری؟

سالگشتگی ست اين

که بخواهی اش

بی اينکه بيفشاری اش؟

سالگشتگی ست اين؟

خواستنش

تمنای هر رگ

بی آنکه در ميان باشد

خواهشی حتی؟

نهايت عاشقی ست اين؟

آن وعدهء ديدار در فراسوی پيکر ها؟

                                                   ا.ش

....................................................................................................؟!!!



تاريخ : ۱۳۸٥/٢/٢ | ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : zahra ansari

گريز!

از هم گريختيم.

و آن نازنين پياله ی دلخواه را، دريغ

بر خاک ريختيم!

جان من و تو تشنه ی پيوند مهر بود،

دردا که جان تشنه ی خود را گداختیم!

بس دردناک بود جدايی ميان ما،

از هم جدا شديم و بدين درد ساختيم.

ديدار ما که آن همه شوق و اميد داشت،

اينک نگاه کن که سراسر ملال گشت.

و آن عشق نازنين که ميان من و تو بود،

دردا که چون جوانی ما پايمال گشت!

با آن همه نياز که من داشتم به تو،

پرهيز عاشقانه ی من ناگزير بود.

من بارها به سوی تو باز آمدم، ولی

هربار دير بود!

اينک من و توييم دو تنهای بی نسيب،

هريک جدا گرفته ره سرنوشت خويش.

سرگشته در کشاکش طوفان روزگار،

گم کرده همچو آدم و حوا بهشت خويش!

هـ . ا. سايه

هنوز نگفته بودم و فکر ميکردم نگفتن چقدر سخته. تا اينکه گفتم و فهميدم... فهميدم سخت «گفتنه»، نه «نگفتن». شايد مسئله گفتن و نگفتن نيست. مسئله سخت بودن  سخت نبودنه! بعضی کلمه ها هستند که در عين دونستن معنيشون، معنی اونها رو نميفهميم! «سختي» يکی از اون کلمه هاست. از اون کلمه هايی که همه معنيش رو ميدونيم، ولی همه نمی فهميم. يا بهتر بگم، هرکدوم يه جور ميفهميم! جورهايی که گاهی خيلی با هم فرق داره. خيلی! مثل همين سختی گفتن و نگفتن! ميدوني، اولش فکر کردم به دور رسيدم. آخه سخت بود وقتی فهميدم گفتن ِ نگفتنه هم سخته. پس سختی هست، مثل يه دايره و ما با گفتن و نگفتن، روش دور ميزنيم.

خيلی فکر کردم با خودم. خيلی. تا فهميدم که درسته هردوش سخته، ولی اين سختی با اون سختی خيلی فرق داره. پس از دور خارج شدم و رسيدم به پله ها! سختی هم مثل همه ی کلمه ها پله داره. و تو مختاری برای بالا رفتن از پله ی کلمه ها! از روی هر پله ای یه قسمتی از اونچه دور و برت هست رو ميبينی که اين قسمت ها هيچ کدوم شبيه هم نيست. پس برای ديدن هرکدوم بايد يه پله بری بالا و برای رفتن روی پله بالاتر، بايد هزينه ی بالاتر بودن پله رو بدی. و اون بستگی داره به اينکه پله ی چندم رو ميخوای بری بالا، چی ميخوای ببينی و چی بايد بدی.

آره، اينطوری شد که من فهميدم با گفتن اون «نگفتنه ِ» يه پله از پله های سختی رو رفتم بالاتر و اونچه ديدم فوق العاده بود. هرچند هزينه اش... بی خيال! لذت فهميدن يه مفهوم ديگه از سختی، ارزشش رو داشت. نداشت؟!!...

راستی. ۱. يادمه يه بار گفتم: «چه تنگنای سختی است

يک انسان يا بايد بماند، يا برود

و اين هردو،

اکنون برايم از معنی تهی شده است

دريغ که راه سومی هم نيست!»

يادتونه؟ حالا يه خبر خوب! ميدونی، من راه سوم رو پيدا کردم. راه سوم اينه که ميشه گاهی در عين ماندن،‌ رفت! همين!

راستی. ۲. آهای! کاش ميگفتی وقتی آفتاب اختيارم را سايه ی جبرت می پوشاند، چه کنم؟!

راستی. ۳. در بی کرانه های مبهم و تاريک ذهنم، تنهايی، روشن ترين کورسويی است که چشمانم را به اميد بودن مينوازد!!!...

راستی. ۴. آهای! پنجره های قشنگ ديوار زندگی يه ديوونه،‌ دوستتون دارم،‌خيلی و از همتون ممنون برای بودن و منظره های بديعی که از باغ قشنگ درونتون توی قاب پنجرتون خواستم ببينم و اجازه دادين که ببينم.

 



  • خرید بک لینک | بک لینک