تاريخ : ۱۳۸٥/٦/٩ | ٤:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : zahra ansari

هر وقت توی آب يه آدمی رو می بينم

که سر و ته وايساده٬

نگاهش می کنم و هر هر می خندم

گو اينکه نبايست اين کارو بکنم.

چون شايدتوی دنيای ديگه ای

در زمان ديگه ای

در جای ديگه ای٬

چه بسا درست وايساده همون آدم

و اين منم که سر و ته وايساده ام.

                                            ش.س.ا

روی زمين دراز کشيده بودم. حالم زياد خوب نبود.آخه يهو اينقد بی خاطره شدن سخته! نمی دونم يهو چی شد که ديگه نمی خواستم کاغذ هايی رو که هر شب با خاطرهء يک روز سياهشون می کردم٬ داشته باشم! نمی دونم کاغذها زياد شده بودن و سنگين يا خاطره ها؟ ولی کاغذها درست به اندازهء خاطره ها بودن ! پس چه فرقی می کنه! بگذريم!

آتيش بزرگی بود روی خاک سرد و نمناک جنگل٬ زير يه درخت بزرگ که از کنارش يه رود پر آب که سنگهای کفش پيدا بود می گذشت اونم با چه سر و صدايی! و آسمون از اونجايی که من نگاه می کردم پس زمينهء همهء اين منظرهء قشنگ بود و باز اين چشمای من بود که مثل هميشه احساس می کرد اين همه قشنگی رو نمی تونه تو خودش جا بده و بدجوری واسه ديدن همه چيز دو دو می زد.

کيفم زير سرم بود و همهء دست نوشته هام توش بود. همهء همش. يکی يکی از اوليش خوندم و به نقطهء پايان هر صفحه که می رسيدم می دادمش به آتيش تا بخونتش آره خوب اتيش هر چيزی رو که بخواد بخونه می سوزوندش! کاريش نمی شه کرد خوب ! ولی خوبيش اينه که مطمئنی همه چيز پيش خودش می مونه! اينو به آب گفتم . آخه شاکی بود که چرا خاطره هات رو به من نمی دی واست نگه دارم ؟ می دونی آب ميره و خاطره هارو با خودش می بره ولی... ولی ممکن سر راهش کسی خاطره هام رو ازش بگيره. اينجاست که خاک در می آد ميگه پس من چی؟ می گم تو خاکی خاطره هام رو می خوری اونوقت ريشهء درختا خاطره هام رو ازت می گيرن و می دن به درختا.  خاطره هام يا برگ ميشن يا ميوه اونوقت آدما می برنشون . باد که همه چيزو شنيده بود ديگه چيزی نگفت.!

می دونی تو اين حين و بين يه چيزی فهميدم که واسم قشنگ بود اونم اين که بعضی صفحه هارو آسونتر سوزوندم و بعضی هارو سخت تر !! بعضی از صفحه هام که انگار مال من نبودن خودم نسوزوندمشون اونارو يه دختر کو چو لو ی با نمک سوزوندشون.

همهء اينا نمی دونم چقدر طول کشيد ولی خوب می دونم نوشتنشون چقدر از عمرم رو گرفته کجا بودم کی بود چه حسی داشتم ... خلاصش اين که منی که فکر می کردم با سوزوندن دست نوشته هام.........................پر بودم از خاطره هايی که توی من رو سر و کلهء هم ميزدن و حسابی با هم درگير شده بودن ومن مثل مامانی که بچه های کو چو لو و دوست داشتنيش رو تنبيه کرده ولی بچه ها باز دارن شيطونی می کنن خسته ولی آروم نشستم و تماشاشون کردم تا بخوابن و خاطره ها هر کدوم رفتن سر جاشون و گرفتن خوابيدن و من نمی دونم بی دست نوشته هام کدوم رو تا کی و کجا يادم بمونه!!! مهم نيست ! مهم اينه که اون خاطره ها مال منن٬ حالا من يا اونا هر جايی که می خوايم باشيم! مگه نه؟؟؟!!!.

راستی.۱.می دونم يه ديوونه هست که اونم گاهی دست نوشته هاش رو پاره می کنه ! دوست دارم بهش بگم با اينکه می دونم دست نوشته های من به فوق العاده گی دست نوشته های تو نيست ولی چون واسم دوست داشتنی بودن با سوزوندنشون فکر می کنم يه کم بيشتر اونی که می گفتی رو فهميدم٬ سخت ولی آرام کننده!!!!!!!!!!!!!!!!!...................................؟

راستی.۲. البته گاهی می شد که هر چند وقت می رفتم سراغ دست نوشته هام و اونايی که ديگه نبايد باشن رو پاره می کردم طوری که از بعضی سالها  چند صفحه ای بيشتر نداشتم ولی تا حالا يهو همشونو نسوزونده بودم!؟.

راستی.۳.چند روزی بود که با فکر اين کار کلنجار می رفتم ولی درست بعد از تموم کردن «مسافر کوچولو» بود که اين کارو کردم...........................

راستی.۴.هيچ می دونی که حالا من يه ديوونه ام که هيچ خاطره ای نداره!؟ ولی يه چيزی توی من ميگه که من دوباره خاطره دار می شم ولی اينبار فقط خاطره هايی رو خواهم داشت که دوستشون دارم چه خوب چه بد!...



  • خرید بک لینک | بک لینک