تاريخ : ۱۳۸٧/۱۱/٢٦ | ٢:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : zahra ansari

می دونی هیچی قد "رهایی" حالم رو جا نمیاره!‌ یه جورایی دلم رهایی می خواد این روزا! آخه داره اسفند میشه! روزای اسفندی روزای رهایی ان. روزایی که دیگه چیزی توشون باید نداره! همه چیز به هم ریخته است! همه چیز دور و برت بلاتکلیف!‌ و تو هی می خوای یه تصمیمایی بگیری و تصمیمای تو تکلیف بقیه چیزا رو روشن می کنه. همه یه جورایی واسه افتادن یه اتفاقی خوشحالن! من ام خوشم میاد. حتی اگه خودمم کاری نکنم همین که می بینم مردم یه کارایی می کنن خوشم میاد. ته دلم انگار غنج می ره حتی از فکر کردن به کارایی که شایدم هیچوقت انجامشون ندم!!

یکی از قشنگیاش اما دور ریختنه!‌ همین که فکر می کنم یه سری چیزا رو دیگه ندارم هم کلی کیف میده. حتی اگه هیچی جاشون نیاد همون دور ریختنه اینقد رهات می کنه که بهت یه عالمه کیف بده!

اینقد چیز دور ریختنی دارم ! اینقد کار نیمه تموم و تصمیم های نگرفته دارم!

اینقد چیزا هست که از ذهنم،‌ از دلم،‌ از خودم،‌ از کمدم،‌ از اتاقم بندازمشون بیرون تا دیگه واسه همیشه نباشن.

اما می دونی بدیش چیه؟! اینه که یه چیزی هست تو این همه که هیچ نمیشه دورش ریخت! اونم خاطره است! می دونی حتی یه باز سوزوندمشون اما اونی که توی خودم مونده رو چی کار کنم هان؟! اینه که هر کار می کنم آخرش یه جایی ته توهش یه چیزایی واسه شلوغیه همیشگیه ذهنم می مونه!

اشکال نداره این عادته اسفنده همیشه یه چیزایی رو یه جورایی نگه می داره یعنی نمی ذاره بری ته ته رهایی!!! ...

با توام ... نمی دونم این روزا چرا اینهمه نمی گذرن انگار دارن کش میان! کاش می دونستن هیچ خوشم نمیاد بشمرمشون و دو تا یکی زود زود می گذشتن.



تاريخ : ۱۳۸٧/۱۱/٢٠ | ۸:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : zahra ansari

این روزا یه تازگیه خوبی دارن آخه بارونی ان! هر چند هنوز اسفند نشده اما این روزا یه جورایی اسفندی ان!

 این روزا من دارم نامه های "سیمین" و "جلال" رو می خونم. هر دو رو با هم آخه هم نامه است هم جواب نامه! این نامه ها وقتی نوشته شدن که اونا تو ناب ترین ساعت روزایی از زندگیشون بودن که بیشتر از همیشه خودشون بودن!

می دونی من همیشه وقتی کتابی رو می خوندم بیشتر از کتاب به نویسنده اش فکر می کردم. همیشه می خواستم بدونم اون کسی که اینارو نوشته کیه؟! واسم مهم بود که اون با چه حس و فکری اینو نوشته. و سر این قضیه کلی با خودم درگیر می شدم. یعنی می دونی می خواستم ببینم اون کسیه که فقط خوب تونسته یک سری کلمه رو واسه گفتن این موضوع بچینه کنار هم،‌ یا نه واقعا کلمه هارو واسه اون چیزی که می خواسته بگه خوب کنار هم چیده! و الخ... فرقی هم نداشت که اون کتاب چه کتابی چی بود. با همشون این مشکل رو داشتم. و تنها چیزی که بقیه می گفتن این بود که چه فرقی می کنه که کی گفته،‌ ببین چی گفته.

 اما واسه من همونقد که مهم بود اون کتاب چی می گه،‌ همونقدم مهم بود که کی اونو میگه. آخه زیاد دیده بودم آدمای متفاوتی رو که مثل هم حرف می زنن! یعنی اینو می دونستم که میشه از چند حس متفاوت یا از چند فکر متفاوت یه حرف که تو نوشتن یه جوره، دربیاد. و تو وقی تفاوت پنهان این حرف رو می تونی بفهمی که بدونی کی گفته! و اون چه فکر یا احساسی داشته و چطور زندگی کرده! و خدا نکنه که می فهمیدم مثلا یکیشون یه اشتباهی تو زندگی اش کرده دیگه همهء نوشته هاش رو تو ذهنم از فیلتری که واسه اون گذاشته بودم رد می کردم. تا اینکه کم کم بزرگ شدم و چیزای بیشتری دیدم. این باعث شد که اعتقادم از حالت مطلق بودن در بیاد و یه نسبیت خوبی به خودش بگیره.

حالا چی شد که اصلا یه همچین چیزی گفتم؟ می دونی این روزا آدما خیلی به هم شبیه شدن یا حداقل سعی می کنن به هم شبیه بشن! و یه سری مسائل یه جو سنگینی ایجاد کردن روی آدمای جامعه یه سری فکرا ! یه سری حسا !!! یه سری رفتارا ! یه سری بودنا ! یه سری زندگیا ! یه سری روابط ! و الخ... و همهء اینا از محدودهء خصوصی تا محوده های عمومی و حتی مملکتی ! رو در بر می گیره تو حرف من ها. و ما به شدت عادت کردیم از یه سری تفاوت های خودمون فرار کنیم! ..تفاوت هایی که هست و باعث میشن کلی حس تازه رو بفهمی حسایی که تا اون تفاوتا رو نداشته باشی نمی تونی اونا رو بفهمی! مثل زن بودن! مرد بودن! زن و شوهر بودن! دختر بچه بودن! پسر بچه بودن! خل شدن! دیوونه بودن! مامان بودن! عروس بودن! دوماد بودن! بابایی بودن! آبجی بودن! داداش بودن!  دوست جون بودن! و الخ... آره همین تفاوت های ساده !

 اما اونی که اینهمه واسش حرف زدم اینه که فوق العاده ترین چیزی که می بینی وقتی نامه های سیمین و جلال رو می خونی اینه که اونا با همهء اون شخصیت اجتماعی بزرگی که داشتن اما هیچوقت خودشون رو فراموش نکردن. اونا واسه هم دلتنگی می کنن یه دلتنگی های خیلی خصوصی و خودمونی! واسه هم لوس می شن! واسه هم یه اسمای دیگه ای هم می ذارن و همدیگه رو اونطوری صدا می کنن! با هم دعوا می کنن! از همدیگه ناراحت می شن! و الخ ... (اینو از جلال سیمین یاد گرفتم این روزا!!!) زندگی جریان داره یه جور خوبی واسشون کنار همهء شخصیت اجتماعیشون اونم بی هیچ واهمه ای بی هیچ مصلحتی این خوبه.

 می دونی مثل اینکه خجالت نکشی که عاشق خرید کردنی و موقع خرید می شی عین یه دختر کوچولو که چشماش روی همه چیز می گرده اما قطعاً فقط اونی رو که می خواد می بینه! و وقتی اونو می خره حسش فوق العاده ترین حس دنیاست! اینقد کیف داره!...

می دونی خیلی  گیج نوشتم اما ... می دونی باید نوشته می شد نوشتمش! همین!

با توام ... خیلی دلم برات تنگ شده . نبودنت هیچ از اون چیزایی نیست که یه کم حتی عادت بشه حتی اگه قد یه لحظه باشه اونم بعد یه عالمه که بودی !!! یعنی این از اون قضیه هاییه که هیچ نسبیتی نداره هر چی هست مطلقه!



تاريخ : ۱۳۸٧/۱۱/٩ | ٩:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : zahra ansari

سلام... می دونی داشتم آرشیو بلاگ بچه ها رو یعنی همون دوستای قدیم رو می دیدم صفحه کامنتاشونو که باز می کردم می دیدم که کامنت هایی که واسشون گذاشتم اینطوری شروع شده "سلام ... "! یعنی در واقع اون موقع ها کامنت هر کس رو حتی اگه اسمش رو هم نمی نوشت، می شناختیم! جنس کلمه هاش،‌جنس حرفاش،جنس نظراش،‌زمان کامنت گذاشتنش و ... می دونی انگار یه جورایی همه چیز هویت داشت!‌ یه نفر و همهء متعلقاتش هویت داشتن، شناخته می شدن، منحصر به فرد بودن !!! اینقد دلم خواست این حس رو که نگو! حتی اینکه چه کسی واسه کدوم پست کامنت می ذاره یا نه هم معلوم بود! و تو ناخودآگاه هر بار موقع نوشتن مخاطب هات توی ذهنت سرک می کشیدن! ولی حالا خیلی وقته که دیگه اینطوری نیست من البته هنوز همون طور شروع می کنم و اما دیگه خیلی وقته که حتی نمی دونم دست نوشته هامو چه کسی می خونه!؟ البته خوب اون موقع ها بلاگم اینهمه متروکه نبود. واسه خودش رونقی داشت یعنی بلاگ هممون ...! یادمه اون قبلنا بلاگمون جای امنی بود واسه اون خودی که کمتر جایی واسه بودنش پیدا می کنه! اما حالا از اینکه کسی خودمون رو توی بلاگمون ببینه می ترسیم !! مگه چی شده؟هان؟! بلاگ ها همون بلاگا هستن حتی اگه من و تو و اون تغییر کرده باشیم فکر نمی کنم هیچ بلاگی از نویسنده اش خواسته باشه که اگه فقط همیشه یه جور بود حق داره توش بنویسه! ها؟! هر کس می تونه تغییر کنه اما تو بلاگش خودش باشه. خود تغییر کردهء هر کس هم همون خودشه به خدا. قشنگیه یه بلاگ اینه که با نویسنده اش پیش بیاد و تو اینهمه بی خبری بتونه یه خبری از تو به یه خوانندهء قدیمیت بده . نذارین هیچ اتفاقی و هیچ حسی شما رو وادار به ننوشتن کنه. تنها راهش هم اینه که واسه نوشته شدن بنویسین نه واسه خونده شدن. انطوری همیشه می نویسید چون همیشه یه چیزی هست واسه نوشتن و همیشه هم خوندنی میشن چون واسه خونده شدن نیستن واسه نوشتنن،‌ این نوشته ها!!! توی این وانفسای حذف کردنا و حذف شدنا حداقل کار اینه که بودن خودتون رو خودتون و با ننوشتن حذف نکنید.

آهای با شمام می شنوین یا نه؟!

آهای آقای.... خان نکنه دغدغه کم آوردی؟! نکنه داستانک هات ته کشیده؟! نکنه دیگه نه ایرانی هست و نه عشقی و نه آزادی؟! ...

آهای آقای ...خان نکنه دیگه هیچ احساسی نداری؟! نکنه دیگه به نا کجا راهت نمیدن؟! نکنه یادت بره که فقط روزای تنهایی رو نمی نویسن و روزای با هم بودن هم پر نوشتنن؟!...

آهای آقای .......... خان نکنه همینطوری بلاگ درست کردی ببینی چیه؟! نکنه اون نیمچه احساستم به اجبار منطقت رفته اون ته توهای خودت قایم شده؟! نکنه اگه کسی بفهمه که تو یه روز نویسندهء صفحهء حرفهای تنهایی بودی،‌ بده؟! یا دیگه حرفای تنهایی نداری؟! نکنه دیگه دلیلی واسه نگه داشتن کاکتوسا نداری؟!

آهای آقای ......... خان نکنه توی چاه شهرتون یه چیزی ریختن که آدم می کنه دیوونه هارو؟! بعد فکر می کنی که بقیه چرا دیوونن؟! مگه فکر نمی کنی یه کسی یه سری کلمه هارو به گند کشیده؟ ولی مگه تو با معنی ای که دیگران به کلمه ها میدن می نوشتی؟! چرا هنوز فکر نمی کنی هنوز همه اتفاقا میتونن قطعاتی از پازل زندگی ات باشن؟! و اون چیزی که مهمه اینه که تو باید اون پازل رو کامل کنی و فقط چیدن پازل هارو مختاری نه انتخاب قطعه هارو هر چند توی معنی کردن قطعه ها هم مختاری؟! آگه  فکر می کنی این اختیار ازت زیاده پس فکر کن خدا واسه چی اونو بهت داده؟!و اگه فکر می کنی این اختیارات کمه پس اون واسه چی اون بالا نشسته و تو با بقیه واسش فرق داری هان؟! همه پازل دارن مهم اینه که هر کس با قطعه هایی که خدا بهش می ده چطوری پازلش رو کامل می کنه نه اینکه خدا به کی چه قطعه ای میده! ...

آهای آقای ........ خان من اگه جای داستانهات بودم از تو خجالت می کشیدم چون اونا رو می نویسی و قایمشون می کنی!!! من اگه جای بلاگت بودم خجالت می کشیدم چون دوباره اونو شروع کردی و هنوز چیزی توش ننوشتی! من اگه جای قلمت بودم خجالت می کشیدم چون تو اونو فقط تو تنهایی می خوای و از اون خجالت می کشی! ...

آهای آقای ..... خان سیگارت تموم شده دستت به نوشتن نمی ره؟! نکنه سخته یه بلاگ داشته باشی و مزخرفاتت رو توی اون بنویسی هان؟! نکنه می ترسی که اگه خودکشی کردی خوانندهء بلاگت بدون پست جدید چطور زنده بمونه؟! نکنه فقط امید همون دختره رو داشت که همسایش بود هان؟! نکنه تلخی ها تموم شده و بی نوشتن موندی؟!..

آهای همهء اون بقیه ای که جا انداختمون با شما هم هستم ها!

آهای ...

...

...

- آهای خانوم زهرا خانوم چیه؟! چه خبرته؟! دست پیش گرفتی که پس نیافتی؟! خوب حالا اینهمه داد زدی که چی؟! تو که می دونی خیلی از اینا که اینهمه سرشون داد کشیدی حتی اینجا نمیان که بخوان داد و هوارت رو بخونن! واسه چی آخه یهو تو یه روز که با کلی حس خوب میای که بنویسی اینهمه مزخرف به هم می بافی هان؟!

- اووووم خوب همینجوری البته همینجوریه همینجوریم که نه! خوب آخه دیروز رفتم به تک تک بلاگاشون سر زدم البته به آرشیو بلاگ ها چون قطعاً پست جدیدی در کار نبود و اینطوری شد که یهو دم عصر کلی دلم گرفت و ... و این شد که امروز یهو داد دلم در اومد! تازه الانم که اینارو نوشتم می دونم جواب هر کدوم چیه!!! اما خوب گفتم که نوشتم که نوشته باشم نه که کسی بخونه هر چند نوشته های نوشتنی خوندنی ترین نوشته های دنیان!

- خوب دیروز به بلاگ خودتم یه سر می زدی شاید یه کم آروم می شدی!

- وقتی داد می زنم خودم ردیف اول می شینم!!!

- آهان

- آهان یعنی اینکه خودم از همه اینا بدترم اینو هیچکی به خوبی خودم نمی دونه اما ولی من یه فرقی دارم با اونا اونم اینکه من وقتی که همهء ما دیگه ننوشتیم دلم خیلی تنگید و رفتم سراغ اونایی که همیشه می نویسن یه سری دوستای قدیمیه دیگه اما باز اون ذوقی که وقتی می اومدم شبکه و می خواستم وبگردی کنم جای یه وب هایی واسش خالی بود و من مثل بقیه عادت نکردم چون عادت واسم گناه این فرق من با اوناست هر چند که منم مثل اونا کلی تغییر کردم البته الان یه کسی می گه نه چون هنوز وقتی حرف می زنی لنگه کفشت تو دستته!!! اما من می گم نخیرم یعنی چرا ولی خوب آخه تقصیر شماست که اونقد گوش نمی دین که من حوصله ام سر می ره و لنگه کفش میاد دستم البته به قول شما چون من که لنگه کفشی دستم نمی بینم!

با توام ... می دونی... ... ....



  • خرید بک لینک | بک لینک