تاريخ : ۱۳۸٧/۱٢/٢٦ | ۸:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : zahra ansari

شده تا حالا هی فرار کنی از همه جا و هیچ جا هم قرار نگیری؟! من زیاد واسم پیش اومده آخه من هر جا که می رم اول اون چیزایی که ناآرومم می کنه و قرار رو ازم می گیره کشف می کنم! و این اصلاً دست خودم نیست ها هر چند کسی باور نمی کنه واسه همینم بیشترین و احمقانه ترین جمله ای که من تو زندگیم می شنوم اینه که "سخت نگیر دختر که دنیا سخت می گیرد بر مردمان سخت کوش"!!!

و من می مونم که ای بابا چرا این آدما اینهمه یه بام و صد هوان؟! هر طرف بادش بیاد می رن مثلا درست همون لحظه که اون جمله رو بهت می گن، می گن که " ای دختر چه نشستی پاشو واسه زندگیت تلاش کن و همت بلند دار که مردان روزگار/ از همت بلند به جایی رسیده اند" !!!

و من می مونم که بالاخره باید چه کنم تا چه شود! تنها نتیجه ای که از این حرفها و اینهمه فرار از همه جا گرفتم اینه که هیچ نباید گوش کرد آدما چی می گن حالا این آدما هر کی که می خوان باشن چه نزدیک چه دور، چه خوب و چه بد!

اما خوب می دونی بین رسیدن به یه نتیجه و عملی کردنش فاصله از زمین تا آسمونه و این فاصله رو چی می تونه به جز اون جبر ذاتی پر کنه خدا می دونه دیگه.

به هر حال با همهء این حس و حالا اونچه مسلم هست اومدن نوروز! اینه که سال نو همه مبارک باشه و روزای خوبی رو در سال آینده واستون آرزو می کنم.

من که میرم خونهء مادر. خونهء همهء خاطره های خوب از بچگی تا حالا و شاید بعدنا. اما امسال این خونهء قشنگ یه فرق گنده کرده با قبلنا اونم نبودن بابا نادر که همهء غرور خونه به بودنه بزرگش بود. لحظهء تحویل سال سر خاکش هستیم به خاطر خودش، به خاطر مادر که یهو اینهمه تنها شده و نمی خواد یهو جای خالیش رو سر سفرهء‌ تحویل سال و تو خونه ببینه و اینطوری شاید واسه آخرین بار بشه هممون سال تحویل رو باز کنار هم باشیم و توی دلمون واسه هم دعا کنیم که هر کس اونچیزی رو که دلش می خواد اتفاق بیافته واسش حتی اگه اون خواستنش با خواستن من در تضاد باشه و می سپریم خدا خودش جمع اضدادی حاصل کنه که همه خوشحال باشن و ...

با توام ...

هنوز هیچ سال تحویلی پیش هم نبودیم! از خدا می خوام تعداد سال تحویلایی که پیش همیم خیلی بیشتر از سال تحویلایی که پیش هم نبودیم باشه.

قشنگترین دعا واسه تحویل سال همون دعای تحویل ساله. قول میدم بهت فکر کنم و این دعا رو بخونم واسه خودمون و برای همهء مردم .

هنوز حرفای عیدانمون رو نزدیم می دونم آخه هنوز حتی خداحافظی هم نکردیم واسه پیش هم نبودن .

هنوز....



تاريخ : ۱۳۸٧/۱٢/٢٤ | ٩:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : zahra ansari

هیچ نمی خواستم آخرش اینطوری بنویسم اما انگار نمی شه. اصلاً انگار همیشه نمیشه حالا من هی فکرای قشنگ قشنگ کنم هیچ فایده ای نداره هی دنبال اتفاق اسفندیم بگردم بازم فایده ای نداره !

یه کمه دیگه مونده که اسفند تموم بشه و متعاقب اون امسال هم تموم بشه و بره پی کارش اما می دونی اون حسی که شروع رو معنی می ده و تبعاً تموم شدن رو اون تغییریه که تو می خوای اون سالی که شروع میشه با اون سالی که تموم میشه داشته باشه!

و این خود مرگه وقتی هر چی میگردی اون تغییره رو نمی بینی! پیداش نمی کنی. می دونم الان باز می گین عجولم اما مگه چه اشکالی داره که من بخوام اون تغییره رو از همون اول سال جدید ببینم هان ؟! اگه من عجولم پس چرا اینهمه منتظر سال تحویل و عید و اینا هستیم هان؟!

من نمی خوام خوشحال باشم وقتی سال نو شروع میشه اما من مثل تموم سالای قبل باز یه آدمایی رو که دوست ندارم ببینم ! باز جایی که دوست ندارم برم از حالا واسه رفتنش تهدید بشم! من دوست ندارم زورکی فامیل کسی باشم و کسی هم زورکی فامیل من بشه. من می خوام اگه کسی فامیلمه یا فامیلشم دلم واسش تنگ بشه دلش واسم تنگ بشه و هی منتظر باشیم که عید بشه یا یه روز خوبی بشه و ما همدیگرو ببینیم و کلی این دیدن همدیگه واسمون فرق داشته باشه نه اینکه از فکر دیدن هم از حالا غصه مون بشه!

من نمی خوام فقط به واسطه خونی که تو رگهامه مجبور باشم با یه عده آدم رابطه داشته باشم در حالی که هیچ همخونی تو روح یا فکر یا احساسمون نسبت به هم نباشه! من اینو نمی خوام نمی خوام نمی خوام ...

می دونم خیلی احمقم اما با همهء حماقتم نمی خوام حتی قد یه چشم به هم زدنی که از لحظه هم کوچیکتره احساس کنم مجبورم ! چون این مجبور بودنه با اون همه منتی که خدا سرم گذاشته واسه اینکه مختارم واقعاً حماقت بزرگیه حتی واسه یه احمق که البته به وجود یه جبر مرموز که تو همه چیزش خودش رو جا داده و اون می بینتش معتقده!

متنفرم از عیدایی که قراره بیان و هیچی هیچ فرقی نکنه! آره کم آوردم هیچم خنده نداره.

"می فهمم یه حسی مثل ناتوانی توی وجود آدم ریشه میکنه که کاش کاری میشد کرد... " آره این همونه!

با توام ...

 خوبه تو هستی شاید با تو عیدا وقتی میان کلی با هم فرق کنن از خدا می خوام جای اینهمه عید که اومد و رفت و هیچی فرقی نکرد با قبلنش وقتی تو میای هیچ عیدی مثل عید قبلش نباشه خیلی چیزا فرق کنه بهتر بشه و تو هیچوقت این آرزو رو با هیچ مصلحتی ازم نگیری !

به یک جلوش تا بینهایت صفر ها قسم که هیچ چیز جز حقیقت مصلحت نیست هیچ چیز !!!



تاريخ : ۱۳۸٧/۱٢/۱٧ | ٩:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : zahra ansari

فقط صداشون رو می شنوی که حسابی دارن شلوغ می کنن. اما محال که بتونی اونا رو با اون همه نحیفی بین شاخه های درخت ببینی حتی اگه هنوز اسفند باشه و درختا برگ نداشته باشن! یکی از قشنگ ترین خاطره های صبح هر کسی پس زمینه اش صدای گنجیشکا رو داره ! امسال بهار زود اومده ولی این فقط شاید واسه گنجیشکا فرق کنه آخه ما آدما که تا لحظهء سال تحویل نشه و توپ در نکنن خدای نکرده بهار نمی شه واسمون. این یه قانونه و با اینکه ما قانون ها رو خودمون می نویسیم اما انگار که یادمون رفته باشه همش پشت در قانون منتظر زندگی کردن می مونیم! ( اینجا الان منظورم همینه که نوشتم فقط ! نه اینکه قانون بده یا بیخیال قانون و اینا و این قطعا یعنی اینکه من به هیچ عنوان با زیر پا گذاشتن قانون توسط آقای احمدی نژاد موافق نیستم که به شدت هم این روزا مثل همیشه داره اجرا میشه هیچکی ام هیچی نمی گه! اینجا منظور من قانونای احساس و ذهن و خیال و اینا هست.)

امروز همین که رسیدم رفتم و پردهء پنجرهء اتاق رو باز کردم و ایستادم و به بیرونا نگاه کردم . از کوها شروع کردم تا رسیدم به خونهء‌ همسایه ها! می دونی حیاط خونه هاشون رو به پنجرهء اتاق ماست یا شایدم پنجرهء اتاق ما رو به حیاط اوناست!

خلاصه در خلال پیگیری های هر روزه دیدم که یکی از خونه ها که خانومش چند روزیه داره خونه تکونی می کنه همچنان مشغوله! می دونی با اینکه اون داره خونه تکونی می کنه ها اما منم حس خوبی دارم. حیاطشون قشنگه یعنی اصلا خونه شون از اون خونه های حیاط داریه که من خیلی دوست دارمشون.

اون یکی خونه اما دو تا کاج داره وسط حیاطش که امروز دیدم یه عالمه بنفشه های خوشگل کاشته پای اون دوتا کاجه! و من کلی ذوق کردم واسه بنفشه ها!

بقیه خونه هام کاری نمی کردن. 

من اما یهو امروز که تاریخ رو دیدم فکر کردم نکنه اسفند تموم بشه و من اندر ذوق اسفندی غافل از گذشتن روزهاش بمونم و هیچ کار نکنم!؟ اینه که باید کاری کرد باید تصمیمی گرفت اسفند دارد تمام می شود و اگر بی تصمیم بمانم آنوقت بهار عادی می آید و روزهایش بی تفاوت می گذرد. باید بجنبم دیر می شود ها مثل قبلن ها که یه عالمه دیر شده ولی خوب حالا دیگه وقت دیر شدن نیست آخه دیر شدن هم وقت دارد همینطوری که نیست!!!

با توام...

پس کی می شود ما هم خانه مان را بتکانیم با هم برای عید ها؟؟! من دلم می خواهد خانه ای باشد و من هر سال آن را هی بتکانم ! زود باش. 



تاريخ : ۱۳۸٧/۱٢/۱٤ | ٢:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : zahra ansari

الان هوا خوبه یعنی آسمون صافه و تو انگار که بعد از مدتها که عینکت رو گم کرده بودی دوباره پیداش کردی و اونو به چشمات زدی! یعنی اینکه اینقد رنگا واضح می شن وقتی هوا خوبه که نگو!

انگارکوهایی که از پنجره اتاق پیداست درست همین نزدیکی هستن! یعنی فکر می کنی اگه دوقدم راه بری می رسی بهشون! اصلا انگار همه چیز و همه جا بهت نزدیک و تو می تونی زودی برسی بهشون.

می دونی وقتی هوا بده آسمون رو نمی تونی ببینی و فکر می کنی که کوه ها یه عالمه ازت دورن و هر جا بخوای بری باید یه عالمه بری تا بلکم بهش برسی خلاصه همه چیز دور میشه!

دو سه روزیه که تو همین فکرم و یهو ذهنم رفت پیش اینکه مثلا الآن کیا هستن که  بهشون نزدیکم؟! و اینکه چقدر این نزدیک یا دور بودنم به بعضیا به این ربط داره که اون هوای سیال بینمون (همون رابطمون) خوبه، یعنی شفافه، صافه، پاکه؟ هان؟!

و دیدم که یه چیزی فراتر از چقدر این دو تا به هم مربوطن. !!!

و فکرم میره و میره و میره تا خیلی دور دورا . مثل وقتی بچه بودم تا حالا ها که حالاست و دیگه بچه نیستم هر چند قطعا بزرگ هم نیستم !

خیلی ها رو یادم میاد که یا هنوز هستن یا دیگه نیستن (منظورم در قید حیات نیست ها منظورم در ارتباط با من هست.) هر کدوم یه جای ذهنم هستن. بعضی ها جاشون رو تو ذهنم پیدا کردن و بعضی ها هنوز نه . اما یه چیزی که هست اینه که هیچ وقت هیچ کس واسم شبیه کس دیگه نیست. تفاوت آدما واسم مهمه. نمی خوام همه رو یه جور ببینم. به نظرم احمقانه است که خدا اینهمه آدم یه جور بیافرینه. حتماً یه چیزی هست که یه بچه به دنیا میاد. به قول رابیند رانات تاگور که یه جمله ای داره به این مضمون که وقتی یه انسان دیگه آفریده میشه یعنی خدا هنوز از انسان نا امید نشده! و این خیلی درسته .

می دونی خودمم خوشم نمیاد یعنی متنفرم با آدمی ارتباط داشته باشم که یه فرقی با بقیه واسش نکنم. شاید الان بگی این یعنی خودخواهی اما این رو از خودخواهی نمی گم. فقط از اونایی که آدما رو تو دسته های آمادهء ذهنیشون می ذارن بدم میاد. می دونی تو باید اون چیزی از آدما که شبیه بقیه هست رو نبینی باید اون جنبه ایش رو که با بقیه فرق داره ببینی و این خوب یا بده ولی هست.

...

خوب از اون چیزی که داشتم می نوشتم قطعا هیچ اثری نمونده اما نوشتم دیگه خودش اینجوری شد یعنی اینجوری اومد. مطمئنم که بقیه داره و می نویسمش. قول

 

با توام ...

وقتی هوا خوبه انگار زودی می رسم پیشت! واسه همین با حس خوبی راه می رم و مهربون می شم! اونوقت توی راه به بچه ها لبخند می زنم و حتی توی مترو می ایستم تا زودتر راه بیافته و نخوام منتظر شم! تازه از دست، دست فروشام ناراحت نمی شم که چرا راه رو بستن و با تحمل بیشتری از یه کم از اون طرف تر میرم تا بتونم رد بشم!.....

می بینی چقد خوبه که هوا خوب باشه! واسه همین من همیشه دعا می کنم که هوا خوب باشه تا همه چیز خوب بشه.



تاريخ : ۱۳۸٧/۱٢/٥ | ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : zahra ansari

می دونی دچار یه کمبود وقت بدی شدم! احساس می کنم وقت واسه هیچ کاری ندارم و یه عالمه کار دارم!

دچار متر کردن کش آمدگیه این روزها شدم!! احساس می کنم به جای این که روزها بگذرند یه جایی وایمیسن و نمی گذرن که من نمی فهمم اما می فهمم که نمی گذرن!

من خودمم از این جمع اضداد درونم در شگفتم! هیچ معلوم نیست این توی من بالاخره چه خبره!؟

می دونی مشکل اساسی تر از این حرفاست. من با "زمان" مشکل دارم. و این بده که هم مشکلم رو می دونم هم راه حلش رو!!! من با "شروع کردن"مشکل دارم. یعنی همه مشکلم تو همین نقطه خلاصه میشه. اما خوب می دونی بدیش اینه که این نقطه همه جا هست واسه همین مشکل من در یه نقطه است اما بی نهایته! شروع اول همهء لحظه ها، همهء دقیقه ها،‌ همهء ساعت ها، همهء روزا، همهء ماه ها،‌ همهء سال ها و اصولاً همهء اتفاق ها دیگه!!!

فقط فقط فکر کردن شروع نداره اینو همین امروز فهمیدم. تو همین روز قشنگ اسفندی که احساس ندونستن شدیدی دارم. واسه همینه که بین همه کارای دنیا فقط بلدم فکر کنم و دیگه هیچی! (این فکر کردنه که میگم خیلی چیز خاصی راجع بهش فکر نکنید ها منظورم همون با خودم حرف زدن و فکر کردن به چیزای معمولی دور و بر مثل اینکه امروز باید روسری بخرم یا بهتره کمی آشپزی یاد بگیرم تا خیلی هم بد نشده یا چرا آخه امروز کله ام اینقد محکم خورد تو درخت و من اونو ندیدم یا چقد بده که من تو مترو همش انتظار دارم بقیه پیاده شن تا من بشینم یا چرا من هی همش خودم رو مبدا قضاوت راجع به اینطوری بودن آدما می کنم و دیگه نباید این کارو بکنم و ...بودجه دولت، سال آینده و سختی های بی انتها و سهولت های نبودهء آن... چرا تاریخ اینهمه تکراریه... روزگار و خدا یکی ان یا فرق دارن؟، قانون روزگار رو خدا آفریده پس یکی ان پس چرا ما از روزگار به خدا شکایت می کنیم و ... ... است. یعنی یه گسترهء‌زیادی داره و یک سیر هست و ابدا یه نقطه نیست یعنی خیلی نقطه است.همین.) 

با توام... می دونی یه روزی تو توی فکرم نبودی یه روزی یه گوشهء فکرم بودی یه روزی تو یکی از بزرگترین فکرام بودی اما خیلی وقته که شدی پس زمینهء فکرم! این یعنی تو توی همهء فکرام هستی چه بی ربط چه با ربط درست مثل خودم یا نه حتی بیشتر از خودم! من تو فکر بودن شدن!!!!!



  • خرید بک لینک | بک لینک