تاريخ : ۱۳۸٧/٦/۱٧ | ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : zahra ansari

"سفر ایستگاه"

قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود

و من چقدر ساده ام

که سالهای سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان

به نرده های ایستگاه رفته

                                تکیه داده ام!

                                                    ق.ا.

یکی از قشنگترین نامه های دنیا" وصیت نامه" است!نامه ای برای وقتی که تو نیستی و بودنت تمام شده آنهم برای همه بجز خودت و خدا ! اون موقع ست که وصیت نامه ات بسته به چیزی که توش نوشتی روح بودنت رو واسه اونایی که براشون نوشتی همچنان سیال نگه می داره !اسفند واسه نوشتنش دوست داشتنیه!!!

راستی.١. تا حالا به نوشتنش فکر کردی؟ اوووووم اگه دیوونه باشی شاید اما آدما نه آخه اونا نمی دونن مرگ بزرگترین نعمت خداست مثل حیات ! بنویسش همین اسفند یا شاید همین ماه رمضون !!!

راستی.٢. می دونی هر نویسنده ای با نوشتن سکوت درونش رو حرف می زنه! آخه کلمه ها روی کاغذ قشنگتر،محکمتر و فراموش نشدنی تر حرف میزنن تا روی لب ! وصیت نامه هم یه نوشتست که سکوت بعد از مرگ نویسنده اش رو حرف می زنه اونم روی کاغذ قشنگ،محکم و فراموش نشدنی !

راستی.٣. می دونی نوشتنش چقدر آرومت می کنه ؟! آخه قبل از نوشتنش باید به حساب خودت برسی اونم قبل از اینکه کسی به حسابت برسه! تازه اینطوری همه چیز هنوز می تونه بین خودت و خدای خودت بمونه و هنوز وقت هست توی همه ی بی وقتی های این روزای ماها !!!

راستی.۴. یادته هنوز اون روزا که ...

"..."

...اما

اعجاز ما همین است:

ما عشق را به مدرسه بردیم

در امتداد راهرویی کوتاه

در آن کتابخانه ی کوچک

تا باز این کتاب قدیمی را

که از کتابخانه امانت گرفته ایم

-یعنی همین کتاب اشارات را-

                                    با هم یکی دو لحظه بخوانیم

ما بی صدا مطالعه می کردیم

اما کتاب را که ورق می زدیم

تنها

گاهی به هم نگاهی ...

ناگاه

             انگشتهای "هیس!"

ما را

از هر طرف نشانه گرفتند

انگار

غوغای چشمهای من و تو

                                    سکوت را

در آن کتابخانه رعایت نکرده بود!

                                             ق.ا.

بی بهانه بود برای تو ... دوستت دارم . 



تاريخ : ۱۳۸٧/٦/۱٢ | ۳:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : zahra ansari

درد واره ها (1)

دردهای من

جامه نیستند

تا ز تن درآورم

"چامه و چکامه" نیستند

تا به "رشته ی سخن" درآورم

نعره نیستند

تا ز"نای جان"برآورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه  است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نامهایشان

جلد کهنه ی شناسنامه هایشان

درد میکند

انحنای روح من

شانه های خسته ی غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

زخم خورده است

این سماجت عجیب

پافشاری شگفت دردهاست

دردهای آشنا

دردهای بومی غریب

دردهای خانگی

دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم

حرف حرف درد را

در دلم نوشته است

دست سرنوشت

خون درد را

با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگریز خویش را رها کنم؟

دفتر مرا

دست درد میزند ورق

شعر تازه ی مر ا

درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میانه من

از چه حرف میزنم؟

درد، حرف نیست

درد،نام دیگر من است

من چگونه نام خویش را صدا کنم؟

                                                    ق.ا

این روزها زیاد راه میروم.در این راه رفتن ها آدم های زیادی هستند که باید از کنارشان رد شوم!. کمی شان دارند و خیلی هاشان ندارند! دیدن داشتنی هاشان خوب است اما نداشتنی آنها که ندارند را بیشتر می بینم ! شاید هم چون از دیدن شان بیشتر دردم می گیرد فکر می کنم بیشتر دیده ام!!!

راستی .1. این "دارن" و "ندارن"  معمولی نیست ها!خیلی گنده تر از داشتن پول و نداشتن پول! یه جورایی به گنده گی همه ی نعمت هایی که خدا می تونه به بنده اش بده و از این همه ،بعضی ها یه چیزاییش رو ندارن !بعضی ها خیلی یه چیزاییش رو ندارن! و . . .

راستی.2. می دونی دوباره یهو اومد! مثل همیشه! شاید یه رازه یهو اومدنش!!!...

راستی.3.

وقتی جهان

از ریشه ی جهنم

و آدم

از عدم

و سعی

از زیشه های یاس می آید

وقتی که یک تفاوت ساده

در حرف

کفتار را

به کفتر

تبدیل می کند

باید به بی تفاوتی واژه ها

و واژهای بی طرفی

مثل نان

دلبست

نان را از هر طرف بخوانی

نان است!!!

                          ق.ا

 

 

 

 



تاريخ : ۱۳۸٧/٦/۳ | ٥:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : zahra ansari

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توام حالا چرا

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار

اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود

ای لب شیرین جواب تلخ سر بالا چرا

ای شب هجران که یک شب در تو چشم من نخفت

اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند

در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین

خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر

این سفر راه قیامت می روی تنها چرا

                                                          شهریار

ننوشتن ام اونقدر طولانی شده که نمی دونم کدوم نوشته ای که ننوشتم رو بنویسم!اینجوری که میشه هیچکدوم رو نباید نوشت.همین حالا رو می نویسم. گذشته آروم و بی صدا توی همهء حالا هست و خودش نوشته میشه!

راستی . ١ . فکر میکردم این چها رسال که تموم بشه یه عالمه وقت دارم که به تک تک روزا ی این چهار سال بشینم و فکر کنم! آخه اون موقع ها هنوز تموم نشده بود و نمی دونستم با تموم شدنش اینقدر توی هجوم شروع ها میافتم که شاید حتی وقت نکنم که یه نقطهء پایان ته جملهء تموم شدن این چهار سال بذارم! و حالا میدونم ولی خوب حالا هیچوقت اون موقع نیست! نه!؟ و نمی دونم اگر می دونستم اون موقع ها، اونوقت چیکار می کردم! آخه دونستن یه چیزه و فهمیدنش(همون باور دونستن) یه چیزه دیگه!

راستی . ٢ . دلم بدجوری تنگ شده بودها! واسه خیلی چیزا دلم تنگ شده...

راستی . ٣ . هیچی دیگه همین اومدم دوباره



  • خرید بک لینک | بک لینک