تاريخ : ۱۳۸۸/۱/٢٩ | ۸:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : zahra ansari

روزای نخوت انگیزی رو می گذرونم. ولی همه چیز سر جای خودشه!

پیر مرد رفتگر امروزم مثل هر روز داشت آشغالای گوشه کنار چمن ها و گل هارو جمع می کرد. مترو مثل همیشه شلوغ بود. همه صبح اول صبح خسته بودن و انگار هنوز به شلوغیه مترو عادت نکردن و با نگاه همه شلوغیه مترو و اذیت شدن هاشونو به گردن همدیگه مینداذن. دستفروشا مثل همیشه هستن و من فکر می کنم کی میان و کی میرن که همیشه هستن و نمی دونم چرا به ذهنم نمی رسه که باید جایی باشه تا کسی بره و بیاد!

امروز اما هوا بهاریه بهاری بود یعنی یه کم خنک بود اما سرد نبود و چون هنوز آفتاب نزده بود یه دل سیر تونستم برگای سبز خوشرنگ و تازه و بهاریه درختا رو نگاه کنم آخه امروز با اتوبوس نیومدم همینجوری یهو دلم خواست و تصمیم گرفتم که این روزای بهاری رو پیاده گز کنم بهتره.

خانومای محله مثل همیشه وسطای ورزش کردنشون بود که من رسیدم و باز همین که دیدمشون هوس کردم منم زودتر بیام و باهاشون ورزش کنم تا شونه هام پشت میز کمتر درد بگیره و کمرم موقع راه رفتن کمتر تبدیل به یه عضو بی فایدهء دردناک بشه. وقتی رسیدم هنوز بقیه نیومده بودن فقط آبدارچی اومده بود اونم سرش رو گذاشته بود رو میز و خوابش برده بود.

 همین که رسیدم پنجرهء اتاق رو باز کردم تا اون خنکیه ملس بهاری بیاد و خودش رو تو اتاق جا کنه و سرحالم بیاره. امروز اما کوه ها هیچ پیدا نیستن. هوا ابری نیست اما بدجوری یه چیزی مثل دود و غبار توش رها شده و نمیشه یه کم دورتر رو دید. اگه باد بیاد و یه کم این دود و غبار رو جابه جا کنه بهتر میشه. خونهء روبرویی هم ایوون خونه اش رو آبپاشی کرده. امروز فکر کنم خانومشون خونه باشه آخه در آهنیه رو نبستن. حیاط خونه بغلیه اون خونه روبرویی هنوز گل های که کاشته تر و تازه هستن. حیاط خونهء کناریش چند روز پیش علف هرزای باغچه  رو کندن و خاک باغچه رو زیر و رو کردن اما چیزی نکاشتن یا اگه کاشتن هنوز از خاک بیرون نیومده و من نمی بینم. خونهء اون طرفیه خونه روبرویی هم یه عالمه یاس زرد آبشاری داره رو دیوار و من همیشه فکر می کنم کاش میشد برم در خونشون و بگم ببخشید میشه یه کم از اون یاس تون به من بدین؟! و همیشه تو فکرم نمی دونم چی میگن!

می بینی بدجوری به دور و برم خو گرفتم. و نا خود آگاه تغییرات ریزو درشت اش رو دنبال می کنم و بهشون فکر می کنم. خوب و بدش رو نمی دونم اما یهو که به خودم میام می بینم حس خوبی دارم. اینطوری انگار منم واسه اونا دیگه یه غریبه نیستم که یه ساعت خاصی از صبح میاد و یه ساعتی از عصر هم میره. انگار درختا اگه یه روز صبح نیام یا دیر بیام سر می کشن و به هم می گن دیر کرده امروز ها چرا نیومد؟ یا شاید خانوم خونه روبرویی ببینه پنجره بسته است و با خودش فکر کنه که نکنه امروز تعطیله که اون نیومده و پنجره شون بسته مونده هان؟ مثل من که اگه رفتگر رو نبینم صبح ها از توی اتوبوس زودی با چشمام دنبالش میگردم و هی فکر می کنم چی شده که نیست نکنه مریض شده نیومده؟ و وقتی می بینمش که کنار یه بوته گل نشسته و داره اون کاغذی که گیر کرده تو شاخه هاش رو درمیاره کلی خیالم راحت میشه!

با توام...

می دونی تو از همهء دور و برم به من نزدیک تری جز از خدا. چطوری تو اینهمه نبودنت آروم باشم و بهونهء بودنت رو نگیرم هان؟

بی انصافیه وقتی اینهمه نیستی به من که گلای شمعدونیه پشت پنجرهء خونه روبرویی رو میشمارم بگی آروم باش .

می دونی تقصیر من نیست تقصیر ماهه که هر شب تو رو می بینه حتی الان که اون دور دورایی اونوقت هی دل منو می سوزونه!



تاريخ : ۱۳۸۸/۱/۱٩ | ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : zahra ansari

اینم از بیست و ششمین بهار و نوزدهمین روزش! یادمه یه دوستی می گفت اگه سنت رو با تعداد بهار هایی که دیدی بشماری انگار کمه!

با این بهار من همش بیست و شش تا بهار رو دیدم.کمه نه؟ خیلی کمه! واسه دیدن بهار می گم کمه! تو بیست و شش بار نمیشه همهء بهاره قشنگ رو دید!

اول ترین خاطره ام مال وقتیه که سه سالم بوده هنوز. یعنی خاطره هام دو، سه سالی از من کوچیکترن و اینهمه توی من جا نمیشن! اگه همسن بودیم که دیگه سر ریز می شدن.

اون دو،‌ سه سالی از سنم که خاطرهء من نیستن، خاطرهء دیگران بودن. اونایی که دوستم داشتن و بعضی هاشون هنوزم دوستم دارن. اما بقیهء سنم هم خاطرهء من هست هم خاطرهء دیگران هست. این قسمت رو انگار منم با دیگران شریکم.

با این حال هیچ دوست ندارم به عقب برگردم و حتی یه جاهاییش رو درست کنم.

چون به آن یک جاهای اشتباه که بی نهایت هم هستند مدیونم.

مدیونم به اشتباه بودنشان که حالا یک چیزهای هر چند اپسیلونی را، اما می دانم.

می دانی همان چه گذشته تا کنون منحصر به فرد بودنم را حفظ کرده! منحصر به فرد بودن من مثل منحصر به فرد بودن همه- این همه طیفش از آن آغازیست که آغاز من خیلی از آن دور است تا پایانی که نمی دانم کی هست ولی می دانم پایان من از آن دور است خیلی- دلیلیست که ذاتاً لازم و کافیست تا منی هم در نوزدهمین روز فروردین ماه یک هزار و سیصد و شصت و سومین سال خورشیدی کشوری ایران نام و شهری اصفهان نام و ... چنان و چنین زاده شوم و باشم تا الآنی که الآن است و چه وصفی جامع تر از الآن هست برای توصیف الآن!

اگر کسی بود یا باشد یا بیاید که بتوان همه کس را از اول قبل ها تا آخر بعد ها در او جمع کرد، همان دم زادن متوقف خواهد شد!

آرامم از اینکه فقط باید خودم باشم و این هیچ ربطی به اینکه چند بهار دیده ام و چند بهار می بینم ندارد.

 

با توام...

هیچ می دونی تو که نیستی چند نفر امروز می خوان منو خوشحال کنن جای تو که نیستی؟! همه امسال فقط می خوان جای تو، حتی جای خودشون هم امسال می خوان به جای تو خوشحالم کنن!

من جلوی هیچ کس بغض نکردم، گریه نکردم، دلتنگی هم نکردم که تو رفتی اما همه انگار فهمیدن چقدر تو که نیستی دلم تنگه، بغض کردم و گریه ام میاد!!!

نمی دونم چیکار کردم که اینهمه رو فهمیدن و امروز می خوان بخندم و خوشحال باشم و خیلی حس نکنم نیستی چرا امروز؟!

تویی که اگه امروز بودی اونوقت همه جای خودشون فقط خوشحالم می خواستن بکنن. این یعنی اینکه من بند و آب دادم و همه فهمیدن تو اینهمه ای واسه من!...

من اما امروز خوشحالم خیلی خوشحالم و قول قول که همش بخندم برای تو که اینهمه ای و همه ای که حالا این راز رو با ما شریکن یه کمی.

اما خیلی بیشتر از خیلی هم حس می کنم که نیستی تو چرا امروز.

و ...



تاريخ : ۱۳۸۸/۱/۱٦ | ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : zahra ansari

اینم از عید! بالاخره تموم شد. دوباره همه چیز عادی شد واسه ادامه پیدا کردن. اصلاً انگار همهء تازگیه سال واسه همون ١٣، ١۴ روز اولشه! هر چند همون روزای اول هم همشون یه جوره بدی یه تکرار احمقانه از همدیگه هستن.!

اما خوب شاید منظورم اینه که هر کسی اون روزای اول هنوز نمی خواد باور کنه که این سالم یه سال مثل بقیه سال ها و دنبال یه چیزی می گرده که بگه هان دیدی، اینم فرقش. من از همون اول گفتم امسال دیگه یه فرقی با سالای پیش داره.

اما همین که این روزای اول تموم میشه کمتر چیزی ته اش می مونه واسه اینکه فکر کنی امسال یه سال دیگه است و از این خرعبلات. اینطوریه که سرت رو محترمانه بدون اینکه آثار شگرف یاس به وضوح تو صورتت معلوم بشه زیر می اندازی و به همون کارای پارسالی ادامه می دی.

 واسه من که هیچی - خودم در راس این هیچی ها - تغییری نکرده و همچنان در سلسلهء تاسف بار خودش در حال دوریدن هست.

              گاهی باید بی خیال تمام دیروزهای دنیا

               و فرداهای نیامده اش

               در دل روزمرگی ها گم شد

               آن وقت می بینی چطور خوشبختی 

                بی آنکه حواست باشد

                خودش را میان روزهای تکراریت جا می کند .

دوست دارم الان درست همین الان هر چی بد و بیراه بلدم به خودم و اینهمه تغییر نکردن و تکراری بودنم بدم!

یادمه یه کسی می گفت تغییر وقتی ایجاد میشه که به آستانهء درد برسی. یعنی از خودت از بودنت از اینطوری بودنت دردت بیاد! اونوقته که درست تو یه لحظه اون چیزی که باید اتفاق بیافته، یعنی همون تغییر، اتفاق میافته! و اون لحظه مهمه می دونی چون تو هیچ وقت وعدهء اون لحظه رو به خودت ندادی یعنی هی همش نگفتی از فردا دیگه فلان کارو می کنم، از شنبه دیگه بهمان کارو نمی کنم، از این هفته دیگه اینطوری میشم، از این ماه دیگه اونطوری نمی باشم و از امسال دیگه فرق می کنم!!! .  

و من نمی دونم این آستانهء درد من چرا اینقد زیاده؟ چرا اینقد طیفش گسترده است؟ چرا اینهمه افق دید داره؟ و چقد دیگه باید دردم بیاد از خودم تا اون لحظه اتفاق بیافته هان؟؟؟ !

       با توام...

می ترسم از تنهایی.باز باید تنها باشم! تنهایی یعنی وقتی تو نیستی. تنهایی یعنی بغلت نیست تا توش قایم بشم.تنهایی یعنی دستات نیست تا بگیرمشون و عین بچه ها سر به هوا راه برم. تنهایی یعنی هیچ حوصله ای نیست نازم کنه تا خوابم ببره.تنهایی یعنی باید حرفامو حفظ کنم تا یادم نره وقتی اومدی واست بگم. تنهایی یعنی واسه کی غرغر کنم واسه کی نق بزنم مهربون باشه خسته نشه. تنهایی یعنی وقتی یهو کارام شلوغ شد اون سختاش رو به کی بسپرم و خودم آسوناشو انجام بدم. تنهایی یعنی هیچکی نیست بیاد دنبالم تا ذوق کنم روز بگذره و بدوام پیشش. تنهایی یعنی ......... تنهایی یعنی دلم تنگت بشه و تو ...

 

        

درست سر بزنگاه

وقتی که فقط یک تلنگر لازم داری تا زیر همه چیز بزنی

زندگی آسش را رو می کند.

در می مانی

اولش گریه میکنی ، بعد می خندی

آخر سر هم تسلیم می شوی 

تسلیم زندگی .



  • خرید بک لینک | بک لینک