تاريخ : ۱۳۸۸/٥/۱۳ | ٢:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : zahra ansari

با اینکه روزهایی که منتظری، لحظه هاش کند و سنگین می گذرن اما چون آهنگ گذشتن زمان همیشه یه جوره، بالاخره می گذرن و تموم می شن و حتی روزها ازشون میگذره!

روزهایی که اینبار هیچ تعریفی ندارن یعنی یا کلمه های ذهن من ته کشیده یا راستی راستی هنوز کلمه ای واسه این روزا نداریم.

فقط می دونم پرت شدم وسط واقعیت!

اینو از حجم واقعیت هایی که دور و برم رو گرفته اند و با خاصیت باتلاق گونه شان مرا به توی خود می کشانند، فهمیدم!!

با هر تکونی بیشتر فرو می رم و با قسمت بیشتری از خودم به واقعیت هایی که منو می کشن توی خودشون، برخورد می کنم و بیشتر کثیف می شوم!

همهء آنچه منتظرش بودم آن روزها، اتفاق افتادند. هیچ آنطور که می خواستم نبود. آخر همه چیز واقعی بود! اصلاً واقعیت چون آنچه من می خواهم نیست، واقعیت است!

هیچ به این اش فکر نکرده بودم.

نمی دانم پذیرفتن همان اعتراف است یا اعتراف همان پذیرفتن است؟!!!

یا شاید هم به هم ربطی ندارند. مثل بعضی ها که می پذیرند اما اعتراف نمی کنند ! یا بعضی ها که اعتراف می کنند اما نمی پذیرند!

الآن بیشتر از این نمی دانم. پس نمی نویسم تا مبادا ندانسته بنویسم حتی به قدر کلمه ای.

وای بر کسی که ندانسته کلمه ای را ... نه نمی شود حکم کرد شاید هم وای بر همچو منی که هیچ کلمه ای را ندانسته نمی نویسم!!!؟

 

با توام...

آنقدر زمان بودنت کوتاه بود و آنقدر اتفاق های مقارن با بودنت، بزرگ که هنوز دل تنگت هستم! انگار هیچ ندیدمت و گفتنی هایی که اینهمه تلمبار کرده بودم تا آمدنت، هنوز سر جایشان هستند فقط باز کمی زیادتر می شوند تا دوباره بیایی و من کاش اینبار که آمدی فرصت کنم اینهمه را بگویم و تو نخندی حتی اگر خیلی هاشان دیگر معنی نداشتند و از گفتنشان گذشته بود.

فکر می کردم تو که بیایی تنهایی هایم را آزاد می کنم تا بروند! نمی دانستم باید تنهایی های دو نفره مان را با خود این ور و آن ور بکشانم!

و خسته شوم و تو نباشی که حتی خستگی ام را در کنی!

منتظرت می مانم تا با تمام خستگی هایت بیایی تا کمی با هم باشیم هم آغوش خستگی هامان.



  • خرید بک لینک | بک لینک