تاريخ : ۱۳۸٩/٦/٩ | ۳:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : zahra ansari

گاهی غبطه می‏خورم به زندگی الاغ‏ها! گوش‏هاشان دراز است اما به قدر گوش‏هاشان نمی‏شنوند! آنها با تمام خریت خود می‏دانند که باید به قدر کر نبودن شنید و چشم‏هاشان درشت است اما اغلب نیمه بازند با مژه‏هایی بلند که از بس به طرف پایین سیخ هستند سایه‏بان همان نیمهء باز چشم‏های درشت شده‏ و نیمی دیگر را نیز می‏بندند. الاغ‏ها این موجودات دوست داشتنی که با تمام خریت‏شان حتی این را هم می‏دانند که برای بار بردن زاییده شده‏اند پس پشت خود را خم کرده و چهارپا می‏ایستند و هر باری بر دوششان بگذارند را به هر راهی که افسارشان را به آن سو بکشند می‏برند بی هیچ پرسشی یا حتی تناقضی! همه چیز همان است که باید باشد! و من حتی قد یک الاغ هم نیستم.

 

با توام...

نمی دانم چگونه تاب خواهم آورد اما می‏خواهم که تاب بیاورم همه‏اش را یک تنه مثل همیشه. مثل یک زن می‏خواهم زن شدنم را تاب بیاورم زن بودنم را تاب بیاورم و ... باز تاب بیاورم و همه چیز در من دفن شود. می‏دانی قابلیت عجیبی برای گورستان بودن دارم گورستانی به فراخنای بودن‏ها و گاهی حتی نبودن‏هایم.. نبودن‏های گذشته یا نبودن‏های بعدن‏ها ...



  • خرید بک لینک | بک لینک