تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٤ | ٧:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : zahra ansari

خیلی زودتر از اونچه فکرش رو می کردم این سه سال هم گذشت و سی سالگی بالاخره رسید!
مثل همیشه هیچ اتفاقی نیافتاده و من هنوز همون آدم همیشگی ام که بودم و هستم و نمی دانم تا کی خواهم بود؟!
توی بهار 93 هستم توی بهار سی سالگی ام.
برای دوباره نوشتن دو رو مرخصی گرفته ام تا با خودم تنها باشم و بشود دوباره بنویسم. باید کمی به دور و برم نظم می دادم خیلی به هم ریخته بودم!
خیلی وقت بود به گیتا و آرش قول داده بودم به وبلاگم برگردم! و حالا بعد از اینکه از صبح به رایانه زل زدم و کلی دست دست کردم، بالاخره برگشتم!
مثل همیشه دور و برم پر از کتاب های نخونده و کارهای نکرده است و من بلاتکلیف بین همهء اینها نشستم و ساعتها و روزها و حتی سالها رو به نگاه کردن به اونها سپری می کنم!
نمی دونم اصلاً دیگه کسی هست که به صفحهء من سر بزنه یا نه؟
نمی دونم دیگران چطوری با سی سالگی شان روبرو می شوند؟ دیگران هم آیا اینقدر به سی سالگی شان فکر می کنند؟ چه چیز من بعد از سی سالگی ام تغییر می کند؟ آیا من سی ساله ام را خواهم شناخت؟ خیلی برایم غریب است سی سالگی ام انگار همه ام به سی سالگی رسیده اما خودم هنوز از سی سالگی ام دورم و باید برای رسیدن خودم خیلی بیایم و خیلی زود باید این خیلی را بیایم ده ماه وقت دارم تا سی سالگی ام تمام شود و خودم را به همه ام برسانم تا کامل بشم و اینهمه وجودم در زمان سپری شده اش از هم گسیخته و وامانده نباشد.
مادر شدن در انتظارم است باید قوی بشوم دیگر نمی شود زنی رها و دیوانه و پریشان باشم. باید یک عالمه بشوم مثل مادرم که یک عالمه است و مادرش که یک عالمه بود و مادر مادرش که او هم یک عالمه بود. باید آماده شوم. راه دارد به من نزدیک می شود و باید رفتنی بشوم. باید سی سال سر سری بودنم را زود جمع و جور کنم. وقتی که فقط برای من بود دارد تمام می شود.

 



  • خرید بک لینک | بک لینک