نمی دونم خوبه يا بده که پر از نوشتن باشی و ننويسی يا شايدم نتونی بنويسی! يعنی « سبک همچون نفس کشيدنی پس از گريستن !»

می دونی دوستی می گفت:«هنگامی که راه سفر در پيش پاهای مشتاقی باز می شود٬ بی همسفری سخت است!» و من حالا يه جايی ته اين جمله نشستم!! آره نشستم چون پاهام زخم شده! مال هوای اين روزاست يا شايدم اون روزا! کی می دونه بين اين و اون چقدر فاصله است؟! اصلا فاصله هست يا کلمه است؟! کجاها هست ؟ کجاها کلمه است؟ من می گم فاصله اونجاهايی که بايد هست و اونجاهايی که بايد کلمه است! ( چقدر اين جملم شبيه جمله های بزرگترها بود نه؟! وقتی می خوان بهت جواب ندن يا خودمونيش دست به سرت کنن!!!)

و اسفند دوست داشتنی ترين آخريست که تا به حال بوده و هنوز هست! و نمی دونم باشه يا نه! آخه اسفند آخريست که در آن منتظر يه اول هستی و ... قشنگه نه؟!

راستی.۱.

دوست داری

بی محابا مهربان باشی

تازهمی فهمی مهربان بودن چه آسان است

با تمام چيزها از سنگ تا انسان

دوست داری

راه رفتن زير باران را

در خيابانهای بی پايان تنهايی

قفل صندوق قديم عکس های کودکی را باز کردن

ناگهان با کشف يک لحظه

از پس گرد و غبار سالهای دور

باز هم از کودکی آغاز کردن

عشق هم شايد

                 اتفاقی ساده و عادی است!!! ...

                                                                 ق.ا

اين معنی احساس من در دوست داشتنی و آخرين ماه ساله! چطوره؟

راستی.۲.خونه تکونی رو دوست دارم چون واسه شروع يه اول بايد بدونم ته و توی ذهنم چی هست! چی بايد باشه! چی نيست! چی نبايد باشه! چی مونده! چی بايد بمونه! چی رفته! چی بايد بره! و ...

راستی.۳. کاش هوا عوض بشه! کاش دليلهايی که قهر کردن باهام برگردن تا مرهمشون کنم روی زخم پاهام و دوباره راه بيفتم!

راستی.۴. دوست دارم همهء اسفند رو نفس بکشيم من و تنهايی و ...!