می روی ...٬ اما گريز چشم وحشی رنگ تو

راز اين اندوه بی آرام نتواند نهفت.

می روی خاموش و٬ می پيچد به گوش خسته ام

آنچه با من لرزش لبهای بی تاب تو گفت.

چيست ای دلدار!... اين اندوه بی آرام چيست

کز نگاهت می تراود نازدار و شرمگين؟

آه٬ می لرزد دلم از ناله ای اندوهبار؛

کيست اين بيمار در چشمت که می گريد حزين؟

چون خزان آرا گل مهتاب ؛ روءيارنگ و مست٬

می شکوفد در نگاهت راز عشقی نا شکيب.

وز ميان سايه های وحشی اندوهرنگ

خنده می ريزد به چشمت آرزويی دلفريب.

چون صفای آسمان در صبح نمناک بهار٬

می تراود از نگاهت گريهء پنهان دوش.

آری٬ ای چشم گريز آهنگ سامان سوخته!

بر چه گريان گشته بودی دوش؟... از من وامپوش!

بر چه گريان گشته بودی؟... آه٬ ای چشم سياه!

از تپيدن باز می ماند دل خوشباورم٬

در گمان اينکه شايد... شايد آن اشک نهان

بود در خلوتسرای سينهات يادآورم!...

                                                ه.ا.سايه

و شنيدم که کسی پشت سرم خنديد!؟؟؟.

راستی.۱. يه سوال از خدا !

نمی دانم آيا

اگر لحظه ای بال خوابيدهء اين پرنده

به پرواز هم نه

به خميازه ای باز باشد

به هفت آسمان تو

يک ذره بر می خورد؟

راستی.۲. می دونی چيه؟ پرواز را به خاطر می سپارم چون پرنده مرد! پرنده مردنی بود! و من پرسيده بودم: چرا بايد برای به خاطر سپردن خاطره٬ کسی بميرد؟

و خدا گفته بود:« خاطره را در مردن آفريدم!»

باز پرسيدم: چرا او برايم خاطره شد؟ چرا زنده مرد؟

و خدا باز گفت:« خاطرهء او را برای تو در اينگونه مردن آفريدم!»

و من ديگر نپرسيدم چرا!.

راستی.۳. شده گاهی از شنيدن سکوت خسته بشی و بخوای گفتن رو بشنوی و کسی چيزی نگه؟!

راستی.۴. شده گاهی از گفتن سکوت خسته بشی و بخوای گفتن رو بگی و کسی چيزی نشنوه؟!

راستی.۵. چه تنگنای سختی است!

               يک انسان يا بايد بماند يا برود

               و اين هر دو٬

               اکنون برايم از معنی تهی شده است

               و دريغ که راه سومی هم نيست!

راستی.۶. يادم نرفته! می دونم هنوز اسفنده! يه کم از خونه تکونی خسته ام! فکر نمی کردم خونهء ذهنم اينقدر شلوغ باشه!