گريز!

از هم گريختيم.

و آن نازنين پياله ی دلخواه را، دريغ

بر خاک ريختيم!

جان من و تو تشنه ی پيوند مهر بود،

دردا که جان تشنه ی خود را گداختیم!

بس دردناک بود جدايی ميان ما،

از هم جدا شديم و بدين درد ساختيم.

ديدار ما که آن همه شوق و اميد داشت،

اينک نگاه کن که سراسر ملال گشت.

و آن عشق نازنين که ميان من و تو بود،

دردا که چون جوانی ما پايمال گشت!

با آن همه نياز که من داشتم به تو،

پرهيز عاشقانه ی من ناگزير بود.

من بارها به سوی تو باز آمدم، ولی

هربار دير بود!

اينک من و توييم دو تنهای بی نسيب،

هريک جدا گرفته ره سرنوشت خويش.

سرگشته در کشاکش طوفان روزگار،

گم کرده همچو آدم و حوا بهشت خويش!

هـ . ا. سايه

هنوز نگفته بودم و فکر ميکردم نگفتن چقدر سخته. تا اينکه گفتم و فهميدم... فهميدم سخت «گفتنه»، نه «نگفتن». شايد مسئله گفتن و نگفتن نيست. مسئله سخت بودن  سخت نبودنه! بعضی کلمه ها هستند که در عين دونستن معنيشون، معنی اونها رو نميفهميم! «سختي» يکی از اون کلمه هاست. از اون کلمه هايی که همه معنيش رو ميدونيم، ولی همه نمی فهميم. يا بهتر بگم، هرکدوم يه جور ميفهميم! جورهايی که گاهی خيلی با هم فرق داره. خيلی! مثل همين سختی گفتن و نگفتن! ميدوني، اولش فکر کردم به دور رسيدم. آخه سخت بود وقتی فهميدم گفتن ِ نگفتنه هم سخته. پس سختی هست، مثل يه دايره و ما با گفتن و نگفتن، روش دور ميزنيم.

خيلی فکر کردم با خودم. خيلی. تا فهميدم که درسته هردوش سخته، ولی اين سختی با اون سختی خيلی فرق داره. پس از دور خارج شدم و رسيدم به پله ها! سختی هم مثل همه ی کلمه ها پله داره. و تو مختاری برای بالا رفتن از پله ی کلمه ها! از روی هر پله ای یه قسمتی از اونچه دور و برت هست رو ميبينی که اين قسمت ها هيچ کدوم شبيه هم نيست. پس برای ديدن هرکدوم بايد يه پله بری بالا و برای رفتن روی پله بالاتر، بايد هزينه ی بالاتر بودن پله رو بدی. و اون بستگی داره به اينکه پله ی چندم رو ميخوای بری بالا، چی ميخوای ببينی و چی بايد بدی.

آره، اينطوری شد که من فهميدم با گفتن اون «نگفتنه ِ» يه پله از پله های سختی رو رفتم بالاتر و اونچه ديدم فوق العاده بود. هرچند هزينه اش... بی خيال! لذت فهميدن يه مفهوم ديگه از سختی، ارزشش رو داشت. نداشت؟!!...

راستی. ۱. يادمه يه بار گفتم: «چه تنگنای سختی است

يک انسان يا بايد بماند، يا برود

و اين هردو،

اکنون برايم از معنی تهی شده است

دريغ که راه سومی هم نيست!»

يادتونه؟ حالا يه خبر خوب! ميدونی، من راه سوم رو پيدا کردم. راه سوم اينه که ميشه گاهی در عين ماندن،‌ رفت! همين!

راستی. ۲. آهای! کاش ميگفتی وقتی آفتاب اختيارم را سايه ی جبرت می پوشاند، چه کنم؟!

راستی. ۳. در بی کرانه های مبهم و تاريک ذهنم، تنهايی، روشن ترين کورسويی است که چشمانم را به اميد بودن مينوازد!!!...

راستی. ۴. آهای! پنجره های قشنگ ديوار زندگی يه ديوونه،‌ دوستتون دارم،‌خيلی و از همتون ممنون برای بودن و منظره های بديعی که از باغ قشنگ درونتون توی قاب پنجرتون خواستم ببينم و اجازه دادين که ببينم.