باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را که به اندازهء پیراهن تنهایی من جا دارد
بردارم.
و به سمتی بروم که درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند
یک نفر باز صدا زد : سهراب!
کفشهایم کو؟
س.س
خوب خیلی سخته تا یاد بگیرم در عین ماندن بروم در عین بودن نباشم!آخه راهِ سومه! همیشه هر چیزی دو راه داره دو راهِ بدیهی مثل دو سر یک خط!که باید باشن تا خط باشه ولی راهِ سوم هیچوقت نیست ! اگه می خوای باشه باید پیداش کنی و برای پیدا کردن راه سوم که ادامه دادنه  باید فاصلهء بین راه اول که شروعه تا راهِ دوم که پایانه بری اونم پیاده! و پا برهنه! تا کف پاهات همهء راه رو حس کنه و برای حس کردن راه پاهات باید زخم بشه تا با هر قدم درد بگیره و بفهمه یه قدم برداشته تا اگه خیلی دردش اومد بفهمه خیلی اومده! ادامه دادن یعنی اینکه بخوای یه جور دیگه اون شروعی رو که خدا به همه داده تموم کنی! خدا به همه یه شروع می ده یه پایان مثل هم و بی تفاوت! و برای تفاوت باید یه راه سومی رو پیدا کرد ، رفت و به یه پایان منحصر به فرد رسید
شروع بودن یه اجباره و پایان بودن یه اختیاری که میشه انتخابش کرد تو اجبار همه مثل همن پس اونچه تو رو تو میکنه انتخابه! و من را سوم رو پیدا کردم چون از اینکه بخوام تکرار کنندهء یه پایان تکراری باشم بدم میاد از شروعم خیلی وقته دیگه شکایتی ندارم وقتی فهمیدم یه اجباره اجباری از خدا که اونو تو خواستهء اختیاری پدر و مادرم قرار داد! اما پیدا کردن راه سوم یعنی رسیدن به اول جاده ای که طولش بی نهایته و هر کس به اندازهء ظرفیتش تا یه جایی از این بی نهایت رو میره  ولی اول جاده که باشی فقط میتونی تا پیچ اول رو ببینی برای دیدن بقیهء جاده باید راه افتاد........................!؟
راستی.1. راه سومی که میگم همون راهیه که با این سوال پیداش کردم یادتونه؟ سوالم این بود
چه تنگنای سختی است
یک انسان یا باید بماند یا برود
و این هر دو اکنون برایم از معنی تهی شده است
دریغ که راه سومی هم نیست!
و جوابش این شد که میشه گاهی در عین ماندن رفت! همین!
راستی.2. راستش خیلی بده که تو اوج گشتن واسه تفاوت وقتی فکر میکنی پیداش کردی برسی به تکرار تکرار تکرار.............................................
راستی.3. راستش خیلی خوبه که یه دیوونه همهء حس تورو شعر بگه بی اینکه بدونه و یه دیوونهء دیگه باز بی اینکه بدونه تو حالا پر از این حسی ازت بخواد اونو تو بلاگت بنویسی و تو هم بی اینکه بدونی چرا میدونی این قطعهء پازل رو تو باید بذاری اون شعر رو می نویسی! همین!
 
تب کوچ شبانه
اسب خود زین کن نگارم، تا زنیم امشب به راهی

تا که در سر فکر کوچ است و گریزی شامگاهی!

تا تبِ کوچی شبانه بر تنِ ما خستگان است

اسب خود زین کن که امشب دور گردیم از نگاهی

آخرین فنجانِ چایِ سردِ باران خورده را ما

گرم نوشیمش سلامت، گرم حتی با گناهی!!

در شبِ سردِ خزانی، زیر بارانِ شبانی

شک مکن بر کوچِ آنی، چشم و دل هر یک گواهی!

گر که لیلایی کجایی، تا کُند مجنون گدایی؟

گر ذلیخایی ندانی، یوسفت مانده به چاهی؟!

زین کن اسبت را نگارم، یار دیرینم نگارم!

وقتِ کوچ است و عبور از کوچه‌های بی‌گناهی!!

وقت پرواز است و کوچی همره مرغی هوایی!

وقت رفتن سوی دریا، غوطه‌ور گشتن چو ماهی!

وقت دل کندن ز تخت و تاجِ شاهی، پادشاهی!!

وقتِ خفتن بر زمین و آسمان چون سرپناهی!

چشم«فانی» خیره بر ره، بر دلش شوری ز کوچی

اسب خود زین کن نگارم، تا نگشته صبحگاهی!!

(ب.ا.فانی)