به نام خدا

سلام

اين يه شروع . يه شروع دوباره است ميدونم ولی متفاوته!

شبی که اين صفحه درست شد مريم غرق تولد مسيح بود يه شب سرد زمستونی که بارون قشنگی می باريد و من با باريدن بارون مثل وقتی قرص ماه کامل ميشه ديوونهء ديوونه بودم.اون شب واسم خاطره شد!

اخه می دونی ديوونه هام می تونن شبهای خاطره انگيز داشته باشن! و پر باشن از يه حس قشنگ! حس داشتن يه جای کوچولو برای خود خودشون يه جايی که بتونن توش خودشون باشن بی هيچ احتياطی! اخ چقدر دلم برای خودم بودن تنگ شده بود!

ديشب کلمه ها از دستم فرار می کردن می ترسيدن! می ترسيدن از اينکه ادما بفهمن اونا از تو فکر من ديوونه اومدن و بازم...

ولی من بهشون گفتم نترسن اخه من می خوام اونارو کنار هم بذارم و بنويسمشون برای ديوونه ها نه ادما!

و الان پر نوشتنم اينقدر که فقط می شه نوشت...

من به چشمهای تو قول می دهم

ريشه های ما به اب

شاخه های ما به هفتاب می رسد

ما دوباره سبز می شويم

راستی.۱.نوشتن اولين مطلب سخته مثل بچهء اول بودن! بر اوردن همهء انتظارات در تجربهء اول!!!

راستی.۲.شعر از قيصر امين پور از کتاب  گلها همه افتاب گردانند  بود

راستی.۳. خدا جونم ...ممنون