«به ياد او كه خيلي زود جمعمان را از وجودش تهي كرد»

بدون خداحافظي رفتي

وقتي كه رفتي تابستان بود

                                      ولي

باد سرد پاييزي بعد از رفتنت خبر از خزان مي ‌دهد

و خيسي اشك‌ هايم فقط گرمي گونه‌ هاي برافروخته ‌ام را تسلي مي ‌دهد

و آتش نبودنت شعله ي سوختن احساسم را برافروخته‌تر مي‌ كند

                                                                  و تو نيستي و نمي ‌داني

اسب سپيدي كه تو را به ديدار خدا مي‌ برد پشت سرش طوفاني از جنس غم به پا كرده

چه بي‌ رحمانه در قفس دنيا رهايم كردي

و مشتاقانه سوار بر تو من آزادي تا بينهايت تاختي

همه چيز را با خودت بردي به جز خاطراتت

                                                  و آنها براي تا هميشه به يادت بودن كافي است

«زهرا»                                                    

توي اتاقم نشسته بودم، زانوهام رو بغل گرفته بودم. سرم رو روي دستايي كه دور پاهام حلقه شده بود گذاشته بودم و داشتم با چشمام در و ديوار اتاق رو مي ‌خوردم. تموم چيزايي كه رو ديوارشه خودم زدم. خوب يادمه كه هر كدوم رو كي و براي چي به ديوار زدم. ولي اينبار نگاهم بدجوري روي يكي از كاغذايي كه اول اول همه زدمش به ديدار دو دو مي‌زند. درست روبروي اون دوتا زنگوله‌اي كه به دوتا طناب بافت عشاير بستمشون و كنار پنجره آويزونشون كردم تا هر وقت پنجره رو فراموش كردم شايد تكون تكون بخورن و صداشون منو ياد پنجره ‌ام بندازن.

پنجره ‌اي كه تنها راه بين اتاقم و آسمونه و من هنوز نمي‌ دونم چرا ديوونه‌ ها توي اتاقن و ماه توي آسمون! شايد به خاطر پنجره ‌هاست! ميدوني چيه؟ اين كاغذ از همه ي كاغذاي سفيد روي ديوار سياه‌ تره. توش يه شعر نوشتم، يه شعر تلخ با يه خودكار سياه و روش رو با مداد تا تونستم سياه كردم. ميدوني چرا از اول يه كاغذ سياه بر نداشتم؟ چون همه ي كاغذا سفيدن، ولي گاهي يه اتفاقايي ميافته، اون وقت ما يه چيزايي رو كاغذاي سفيد مي ‌نويسيم كه سياه مي ‌شن، مثل اين كاغذ. اينم اولش سفيد بود. تا همين شونزدهمين روز سه تا مرداد پيش كه خدا دايي مهدي رو برد پيش خودش. يا شايدم دايي مهدي رفت پيش خدا.

كسي چه ميدونه كه آدما ميرن پيش خدا، يا خدا آدمارو ميبره پيش خودش. و من فكر مي ‌كنم مايي كه هستيم چي؟ مارو خدا نبرده يا خودمون نرفتيم. نمي ‌دونم، يعني هنوز نمي‌دونم. ولي يهو دلم خواست تمام كاغذاي روي ديوار رو بكنم. پا شدم يكي يكي همشون رو كندم تا رسيدم به همون كاغذي كه زده بودم تا مبادا اتاقم يادش بره بودن دايي رو. ولي حالا ديگه مي‌دونم ياد بودنش روي ديدار اتاق هم مثل ديوار ذهن من حك شده و اينطوري شد كه اولين كاغذ شد آخرين كاغذ و از روي ديوار كنده شد. تا شايد جاي اون و همه ي كاغذاي ديگه رو يه كاغذاي ديگه پر كنه و من آرزو مي ‌كنم كه كاش بعد از اين، همه ي كاغذاي ديوار اتاقم سفيد باشن. سفيد سفيد.

راستي.۱. ميدوني، ازل همه ي كاغذا سفيده. ولي بعضي كاغذا در طول رسيدن به ابد سياه مي ‌شن. بگذريم كه يك كمي از كاغذا رو از ازل سياه مي‌سازن!

راستي.۲. ولي هيچ كدوم از كاغذا نمي ‌دونن كه سفيدي يعني چي، تا وقتي كه يه مداد روشون بنويسه و سياهي رو، روي سفيديشون بنويسن. از اون به بعده كه اگر كاغذي سفيد بمونه مهمه، چون حالا معني سفيدي رو مي‌فهمن!!!

راستي.۳. هيچ مي دوني كه آدما خيلي شبيه كاغذان؟!...

راستي.۴. راستي روي يكي از اين كاغذاي روي ديوار نوشته بودم:

«ز دين ريا بي ‌نيازم، بنازم

                                                به كفري كه از مذهبم مي ‌تراود»

با حال و هواي اين روزاي ماه رجب كلي به دل ميشينه