درد واره ها (1)

دردهای من

جامه نیستند

تا ز تن درآورم

"چامه و چکامه" نیستند

تا به "رشته ی سخن" درآورم

نعره نیستند

تا ز"نای جان"برآورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه  است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نامهایشان

جلد کهنه ی شناسنامه هایشان

درد میکند

انحنای روح من

شانه های خسته ی غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

زخم خورده است

این سماجت عجیب

پافشاری شگفت دردهاست

دردهای آشنا

دردهای بومی غریب

دردهای خانگی

دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم

حرف حرف درد را

در دلم نوشته است

دست سرنوشت

خون درد را

با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگریز خویش را رها کنم؟

دفتر مرا

دست درد میزند ورق

شعر تازه ی مر ا

درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میانه من

از چه حرف میزنم؟

درد، حرف نیست

درد،نام دیگر من است

من چگونه نام خویش را صدا کنم؟

                                                    ق.ا

این روزها زیاد راه میروم.در این راه رفتن ها آدم های زیادی هستند که باید از کنارشان رد شوم!. کمی شان دارند و خیلی هاشان ندارند! دیدن داشتنی هاشان خوب است اما نداشتنی آنها که ندارند را بیشتر می بینم ! شاید هم چون از دیدن شان بیشتر دردم می گیرد فکر می کنم بیشتر دیده ام!!!

راستی .1. این "دارن" و "ندارن"  معمولی نیست ها!خیلی گنده تر از داشتن پول و نداشتن پول! یه جورایی به گنده گی همه ی نعمت هایی که خدا می تونه به بنده اش بده و از این همه ،بعضی ها یه چیزاییش رو ندارن !بعضی ها خیلی یه چیزاییش رو ندارن! و . . .

راستی.2. می دونی دوباره یهو اومد! مثل همیشه! شاید یه رازه یهو اومدنش!!!...

راستی.3.

وقتی جهان

از ریشه ی جهنم

و آدم

از عدم

و سعی

از زیشه های یاس می آید

وقتی که یک تفاوت ساده

در حرف

کفتار را

به کفتر

تبدیل می کند

باید به بی تفاوتی واژه ها

و واژهای بی طرفی

مثل نان

دلبست

نان را از هر طرف بخوانی

نان است!!!

                          ق.ا