می دونی هیچی قد "رهایی" حالم رو جا نمیاره!‌ یه جورایی دلم رهایی می خواد این روزا! آخه داره اسفند میشه! روزای اسفندی روزای رهایی ان. روزایی که دیگه چیزی توشون باید نداره! همه چیز به هم ریخته است! همه چیز دور و برت بلاتکلیف!‌ و تو هی می خوای یه تصمیمایی بگیری و تصمیمای تو تکلیف بقیه چیزا رو روشن می کنه. همه یه جورایی واسه افتادن یه اتفاقی خوشحالن! من ام خوشم میاد. حتی اگه خودمم کاری نکنم همین که می بینم مردم یه کارایی می کنن خوشم میاد. ته دلم انگار غنج می ره حتی از فکر کردن به کارایی که شایدم هیچوقت انجامشون ندم!!

یکی از قشنگیاش اما دور ریختنه!‌ همین که فکر می کنم یه سری چیزا رو دیگه ندارم هم کلی کیف میده. حتی اگه هیچی جاشون نیاد همون دور ریختنه اینقد رهات می کنه که بهت یه عالمه کیف بده!

اینقد چیز دور ریختنی دارم ! اینقد کار نیمه تموم و تصمیم های نگرفته دارم!

اینقد چیزا هست که از ذهنم،‌ از دلم،‌ از خودم،‌ از کمدم،‌ از اتاقم بندازمشون بیرون تا دیگه واسه همیشه نباشن.

اما می دونی بدیش چیه؟! اینه که یه چیزی هست تو این همه که هیچ نمیشه دورش ریخت! اونم خاطره است! می دونی حتی یه باز سوزوندمشون اما اونی که توی خودم مونده رو چی کار کنم هان؟! اینه که هر کار می کنم آخرش یه جایی ته توهش یه چیزایی واسه شلوغیه همیشگیه ذهنم می مونه!

اشکال نداره این عادته اسفنده همیشه یه چیزایی رو یه جورایی نگه می داره یعنی نمی ذاره بری ته ته رهایی!!! ...

با توام ... نمی دونم این روزا چرا اینهمه نمی گذرن انگار دارن کش میان! کاش می دونستن هیچ خوشم نمیاد بشمرمشون و دو تا یکی زود زود می گذشتن.