می دونی دچار یه کمبود وقت بدی شدم! احساس می کنم وقت واسه هیچ کاری ندارم و یه عالمه کار دارم!

دچار متر کردن کش آمدگیه این روزها شدم!! احساس می کنم به جای این که روزها بگذرند یه جایی وایمیسن و نمی گذرن که من نمی فهمم اما می فهمم که نمی گذرن!

من خودمم از این جمع اضداد درونم در شگفتم! هیچ معلوم نیست این توی من بالاخره چه خبره!؟

می دونی مشکل اساسی تر از این حرفاست. من با "زمان" مشکل دارم. و این بده که هم مشکلم رو می دونم هم راه حلش رو!!! من با "شروع کردن"مشکل دارم. یعنی همه مشکلم تو همین نقطه خلاصه میشه. اما خوب می دونی بدیش اینه که این نقطه همه جا هست واسه همین مشکل من در یه نقطه است اما بی نهایته! شروع اول همهء لحظه ها، همهء دقیقه ها،‌ همهء ساعت ها، همهء روزا، همهء ماه ها،‌ همهء سال ها و اصولاً همهء اتفاق ها دیگه!!!

فقط فقط فکر کردن شروع نداره اینو همین امروز فهمیدم. تو همین روز قشنگ اسفندی که احساس ندونستن شدیدی دارم. واسه همینه که بین همه کارای دنیا فقط بلدم فکر کنم و دیگه هیچی! (این فکر کردنه که میگم خیلی چیز خاصی راجع بهش فکر نکنید ها منظورم همون با خودم حرف زدن و فکر کردن به چیزای معمولی دور و بر مثل اینکه امروز باید روسری بخرم یا بهتره کمی آشپزی یاد بگیرم تا خیلی هم بد نشده یا چرا آخه امروز کله ام اینقد محکم خورد تو درخت و من اونو ندیدم یا چقد بده که من تو مترو همش انتظار دارم بقیه پیاده شن تا من بشینم یا چرا من هی همش خودم رو مبدا قضاوت راجع به اینطوری بودن آدما می کنم و دیگه نباید این کارو بکنم و ...بودجه دولت، سال آینده و سختی های بی انتها و سهولت های نبودهء آن... چرا تاریخ اینهمه تکراریه... روزگار و خدا یکی ان یا فرق دارن؟، قانون روزگار رو خدا آفریده پس یکی ان پس چرا ما از روزگار به خدا شکایت می کنیم و ... ... است. یعنی یه گسترهء‌زیادی داره و یک سیر هست و ابدا یه نقطه نیست یعنی خیلی نقطه است.همین.) 

با توام... می دونی یه روزی تو توی فکرم نبودی یه روزی یه گوشهء فکرم بودی یه روزی تو یکی از بزرگترین فکرام بودی اما خیلی وقته که شدی پس زمینهء فکرم! این یعنی تو توی همهء فکرام هستی چه بی ربط چه با ربط درست مثل خودم یا نه حتی بیشتر از خودم! من تو فکر بودن شدن!!!!!