اون هست تو نيستی!

اون و داداشش مدتی بود که بد جوری دنبالش می گشتن يعنی از وقتی شروع کردن به شناختن خودشون دنبالش بودن دوست داشتن وقتی می ياد کاملا حواسشون جمع باشه تا بتونن خوب ازش پذيرايی کنن و مثل بزرگتراشون بعدا هی اه نکشن و بگن کاش!

بعد از يه مدت که خيلی گشته بودن و پيداش نمی کردن تصميم گرفتن که اون بمونه توی خونه منتظرش و داداشش بره بيرون دنبالش بگرده شروع کردن اون نشست توی حياط روبروی در خونه و چشماشو دوخت به در تا بيادش! داداشش هم رفت بيرون تا همه جارو بگرده و هر جا پيداش کرد بيارتش!

لحظه ها و فصل ها و سالها می اومد و می رفت و اونا بی هيچ وقفه ای ادامه می دادن و غافل بودن از اينکه اونچه داره می گذره عمرشونه و عمرگذشتنی رو بايد زندگی کرد تا با گذشتنش اونچه اون ته می مونه اه حسرت نباشه  شيرينی ياد يه خاطره باشه و بس!

بعدنا يه روز که خيلی خسته بود و باد پاييزی بدجوری موهای سفيد و سياهشو تکون تکون می داد وقتی سرش رو برگردوند ديد يه کسی پشت سرش نشسته! تا حالا نديده بودش ازش پرسيد از کی اينجا نشستی؟ گفت: خيلی وقته از وقتی تو اينجا نشستی!گفتش: برای چی؟ گفت: منتظرم منو پيدا کنی! گفتش: تو کی هستی؟ گفت: فرصت

توی همين لحظه در باز شد و داداشش اومد گفت: سلام پيداش نکردم و اون گفت: اره چون هميشه باهات بوده هر جا می رفتی نمی ديديش!!!؟

راستی.۱.انگيزهء نوشتن مطلب بالا از اونجايی اب می خوره که ... بی خيال!!!؟

راستی.۲.شما چی پيداش کردين؟ کجا؟ کی؟ چطوری؟

راستی.۳.اون و داداشش ادم بودن ها!!!؟