هوا هنوز گرمه اما سبزی ـ برگ درختا اونقد بی رمق شده که به قهوه ای می زنه و تا چند وقت دیگه حتی به زردی!

تابستون داره تموم میشه. همونقد که دلم واسش تنگ شده بود حالا می خوام زودتر تموم بشه چون دلم واسه پاییز تنگ شده!

دلم واسه روزای گرفتهء پاییز و خیابونای نم بارون خورده اش و بوی خاک اش که می رن اون کنج تنهایی دلم می شینن تنگ شده!

همیشه وقتی تاریخ رو می خوندم به خصوص اون روزهاییش که غیر معمول می گذشته، عجیب ترین چیز واسم مردم اون برهه از تاریخ بودن که زندگی می کردن!؟ یعنی به خودم می گفتم چطور میشه توی اون روزها بود و زندگی کرد مثل همیشه؟؟؟!

و حالا این منم که تو این برهه از تاریخ کشورم هنوز دارم زندگی می کنم! و هر چند تو قالب کلمه ها نمی گنجه اما گویا هیچ هم عجیب نیست.

گاهی آدم جواب سخت ترین سوال ها رو خیلی ساده می گیره!

بگذریم از پاییز می گفتم. و اینکه دلم برای اومدن ـ دوباره اش تنگ شده. توی این پاییز باید یه تصمیم بگیرم که یه کم خیلی برام سخته.

هیچ می دونین چیه؟ من که همیشه از اجبار و مجبور بودن بدم میاد و دادم همیشه واسه انتخاب و اختیار هواست، حالا مثل خر تو گل موندم که چه تصمیمی باید بگیرم!

الان عین هو یه حباب بین زمین و هوا معلقم. باید زودتر تصمیمم رو بگیرم وگرنه مثل حباب هایی که زیاد معلق می مونن بالاخره به یه چیز ـ تیزی می خورم و می ترکم!

زیاد فکر کردم واسه همینم یه سری نقطه های گنگ توی شرایط انتخاب هام بود که باید واسم عینی تر بشه پس این پاییز رو می رم سفر. نه همه اش رو ولی حداقل یک ماهیش رو باید برم سفر تا بتونم شرایطم رو کمی بیشتر از ابهام خارج کنم و بالاخره تصمیمم رو بگیرم.

 

با توام ...

 می دونی وزن سنگینی توی انتخابم داری. اما این سنگینی واسهء الآنه و ترس از اینکه بعدنا این سنگینی کمرنگ بشه یا بدتر از اون بیافته روی اون کفهء ترازو، خیلی سنگین تره!

واسه همینه اینهمه دست دست می کنم و با اینکه دیوونم اما دارم فکر می کنم تا تصمیم عاقلانه ای بگیرم که اگه یه روزی تو آدم شدی و من هنوز  دیوونه بودم یهو با مخ نخورم زمین!