نمیدونم این چندمین وقفهای هست که توی نوشتن بلاگم افتاده؟!

اونم اینهمه طولانی!

یادمه اولهاش ننوشتن واسه یکی دو روز هم سخت بود اما حالا که نمیدونم کجاهاشه،(!) گاهی اینهمه میگذره و ننوشتن حتی هیچ حسی رو هم در من ایجاد نمیکنه چه برسه به سخت بودنش واسم!

نه که چیزی واسه نوشتن نباشهها نه زیاد هم هست. اصلا همین روزهاست که نوشتنم نمیاد همین روزایی که نوشتنی زیاده همین روزایی که کلمهها مدام عبارت میشن و از سر و کولت بالا میرن.

 و تو روز ها و روزها فقط میخ نگات رو بهشون میدوزی و از هزار و یک طرف نگاشون میکنی.

اونوقته که یهو اینقد میری توشون و اینقد کرم وار تو هم میلولید .... که نوشتن اینهمه ناممکنتر از تونستن یا حتی خواستن تو میشه.

آخ باز به خزعبلنویسی صفحهام برگشتم.

همین روزا نمایشگاه کتاب. من که هیچ منتظر نیستم.

اصلا شک کردم به کتابها به این همه بودنها و نبودنهاشان!

کتاب بخوانی بهتر است یا کتاب بنویسی؟!

کتاب که بخوانی نمیماند مگر اینکه کتابی بنویسی؟!

و اینهمه نوشتن برای چی و همون قدر اینهمه ننوشتن برای چی؟!

اینهمه نخواندنها و یا حتی خواندنها برای چی؟!

ما را قرار است چه بشود یا ما را باید چه بشود آیا این هر دو یکی است؟!

چرا وقت اینهمه تنگ است با همهی کش آمدنش در تمام لحظههای بیحوصلگی و دست و دل به کار نرفتنها و تلنباری آنچه نیممانده به دورت؟ هان؟

....

میبینی هیچ کس نیست و

وقفه ها خودشان را به تو وقف میکنند از روی دلسوزی!!!.....