کمترین تحریری از یک آرزو این است

آدمی را آب و نانی باید و آگاه آوازی

در قناری‏ها نگه کن در قفس تا نیک دریابی

کز چه در آن تنگناشان باز شادی‏های شیرین است

کمترین تحریری از یک زندگانی

آب، نان، آواز

ور فزونتر خواهی ا زآن گاهگاه پرواز

ور فزونتر خواهی از آن شادی آغاز

ور فزونتر باز هم خواهی بگویم باز ...

آنچنان بر ما به نان و آب اینجا تنگسالی گشت

که کسی به فکر آوازی نباشد.

اگر آوازی نباشد شوق پروازی نخواهد بود

آب، نان، آواز

ور فزونتر باز هم خواهی بگویم باز ...

استاد شفیعی کدکنی

 

چندگاهی بود که اول کلام هر پست، شعر نمی‏نوشتم. اما باز برگشتم به رسم قدیم و اینبار یه تصنیف نوشتم. با اینکه نوشته‏ام رو شروع کردم، اما نمی‏دونم سر حرف رو با کدوم یکی از سوژه‏هایی که این روزا دور و برم هستن، باز کنم! دوباره چشمهام سر می‏خورن روی شعر و باز می‏خوننش! می‏دونی دیگه خیلی نمونده که دهه‏ی سوم زندگیِ من تموم بشه و من به عادت همیشه، همه‏ی کارها رو روی هم انباشتم تا به آخرش که نزدیک شدم تند و تند انجام بدم یا ندم! همه‏ی عمر نفهمیدم یا بهتر بگم یاد نگرفتم کِی میشه تو رویا بود و کی بیام تو واقعیت. همیشه وقتایی که باید تو واقعیت باشم یعنی توی نقاط عطف نزدگیم، توی رویا بودم و وقتایی که میشده تو رویا باشم صاف زل زدم به تَهِ واقعیت!

و حالا من هستم و آستانه‏ی 30 سالگی! آستانه‏ای که نزدیک شدن به اون هم برام قابل تصور نبود. چه برسه رسیدن بهش و یا حتی رد کردنش اونم به همین سادگی!

آستانه‏ی 30 سالگی من پر از عادت‏های بیست و هفت ساله است و یکی از اون عادت‏ها، عادت نکردنه! عادت نکردن به هر چیزی که باید بهش عادت می‏کردم و عادت کردن به هر چیزی که نباید بهش عادت می‏کردم!

اگه می‏پرسی باید و نبایدش از کجا میاد باید بگم باید و نبایدش رو روزگار می‏گه؛ و اما تحلیل و توصیف شخصیت روزگا در حوصله‏ی این پست نمی‏گنجه.

سه سالی سرانگشتی که حساب کردم وقت دارم واسه شکستن شیشه‏ی این شراب بیست و هفت ساله! شرابی که هرچه من دیر کنم اون بیشتر جا افتاده و کهنه میشه و شاید روزی نشکستنی!

و حالا من هستم و آستانه‏ی 30 سالگی!

خدای درهای باز، خدای درهای بسته، ما را از این آستانه بگذران!!!