واقعیت!!!؟...

با سکوتی، لبِ من
بسته پیمانِ صبور

زیر خورشید نگاهی که ازو می‌سوزم
و به نفرت بسته‌ست
شعله در شعله‌ی من،

زیر این ابرِ فریب
که بدو دوخته چشم
عطشِ خاطرِ این سوخته تن،

زیرِ این خنده‌ی پاک
و وردِ جادوگرِ کین
که به پای گذرم بسته رسن...

آه!
دوستانِ دشمن با من
مهربانانِ در جنگ،

هَمرهانِ بی‌ره با من
یک دلانِ ناهم رنگ...

من زخود می‌سوزم
همچو خونِ من کاندر تبِ من

بی که فریادی ازین قلبِ صبور
بچکد در شبِ من

بسته پیمان‌گویی
با سکوتی لبِ من.

ا.ش.

خیلی وقته به سؤالی که ازم پرسیدی دارم فکر می‌کنم. نمی‌دونم به چی فکر می‌کردی وقتی این سؤال رو ازم پرسیدی!؟ می‌دونی واقعیت پسِ ذهنِ هر کسی یه معنی رو تداعی می‌کنه.
هر کس که می‌تونه آدم، انسان یا حتی دیوونه باشه و معنی که واقعیت پسِ ذهنش تداعی می‌کنه می‌تونه همه‌ی خاطره‌های بد زندگیش باشه یا خاطره‌های سخت زندگیش رو واسش تصویر کنه یا حتی واسه‌ی کسی اجبارِ ترجیح نخواستنی‌ها به خواستنی‌هاش باشه و کسی رو می‌شناختم که می‌گفت واقعیت همیشه اون رو شگفت‌زده می‌کنه و ... و ... و ...!!!؟
پس "واقعیت" هست، همه‌جا و برای همه، اونم با یه واژه! واژه‌ای که با همه‌ی یکی بودنش یه عالمست، شاید مثل خدا!
"واقعیت" یه واژه به تعداد هر "نگاه"، به مقدار هر "دید"، به حجم هر "بودن"، به اندازه‌ی هر "زندگی"، به طول هر "تاریخ"، به عرض هر "فهم"، به نشانه‌ی هر "سکوت"، به بلندی هر "فریاد"، به کوتاهی هر "سفر"، به کوچکی هر "نقطه"، به بزرگی هر "نهایت"، به سیاهی هر "بدی"، به سفیدی هر "خوبی"، به قشنگی هر "فراموشی"، به زشتی هر "خاطره"، به سختی هر "گفتن"، به سادگی هر "نشنیدن"، به آبادی هر "تنهایی"، به ویرانی هر "جمع"، به گناه هر "خواستن" و به پاکی هر "گذشتن"! نمي‌دونم!؟
به نظر من "واقعیت" با همه‌ی بودنش، همونقدر که هر کس بخواد می‌تونه دوست داشتنی باشه واسش! ... برای من همه‌ی بودنِ "واقعیت" دوست داشتنیه!!!؟.

راستی.1. آره همین چهارم دي‌ماه هزار و سیصد و هشتاد و چهار بود که همه‌چیز شروع شد . وبلاگ من شد جاده‌ی سفر دست نوشته‌های من و دست‌نوشته‌های من یعنی همه‌ی من. خوب دیگه‌دیگه. فقط می‌دونم پی دست‌نوشته‌هام گاهی از رفتن وا می‌مومن! این‌بار چند تا سؤال حسابی کوله‌پشتی‌شونو ریخته بود بهم، برای ادامه باید کوله‌پشتی رو خالی می‌کردن! به درد بخورها رو دوباره برمی‌داشتن و به دردنخورها رو همونجا جا می‌ذاشتن تا بعدنا بدونن چی داشتن!؟ چی جا گذاشتن!؟ چی برداشتن!؟ و چی دارن!؟ هر چند گذشته ولی به هر حال روز شروع سفر دست‌نوشته‌هام رو به همه‌ی پنجره‌های دوست‌داشتنی زندگیم که با وجودشون توی طول جاده اجازه دادن منظره‌های فوق‌العاده‌ای از هستی رو ببینم، شادباش می‌گم و از همشون ممنون.

راستی.2. نمی‌دونم من تنهام یا تنهایی منه!؟ خیلی وقته مرز بینشون گم شده! تنهایی دوست‌داشتنی‌ترین هستی منه به هیچ‌کس و هیچ‌چیز نمی‌دمش مگر به تو که شاید هر چه از تنهایی‌ات داری کنار تنهایی‌ام بگذاری تا تنهایی‌هامان دوست شوند آنوقت مال تو هم می‌شود چون یکی هستند.

راستی.3. و اسفند و یافتن اتفاق اسفندی! هر دیوونه‌ای توی اسفند یه اتفاقی داره که باید پیداش بکنه تا بتونه بپره بغل فروردین!
من اتفاق اسفندی‌ام رو پیدا کردم و منتظرم تا فروردین دستا‌شو باز کنه و بپرم بغلش راستی اتفاق اسفندی قشنگه‌ها به قشنگی همه‌ی روزهای اسفند.

/ 10 نظر / 5 بازدید
آرش

بالاخره بعد از يه سه ماه خاموشی و يک هفته قول نوشتن به روز کردی...!‌ خسته نباشيد. ديگه فکر ميکنم مخاطب هات رو بايد دونه دونه بيدارشون کنی. با يه حساب سرانگشتی مطلب بعدی شايد بره تا ارديبهشت ماه...! اشکال نداره. عادته ديگه. شما هنوز جواب سوال مارو ندادی که «عادت» چه جور گناهيه!‌ ما هم سعی ميکنيم هی عادت کنيم! شما فقط جور اون دنياش رو قبول کن. / اما بی شوخی خوشحالم که بالاخره نوشتی. اميدوارم فاصله های نوشتن کمتر و کمتر بشه. مثل همه نوشته های ديگه نميشه با يک بار خوندن نظر داد. منتظر باش دوباره بر ميگردم...

بابک

دوباره نوشتنت مبارک. اميدوارم بابت این چند ماه خاموشی بهونه ی قشنگی داشته باشی.

بابک

واقعیت همونيه که در مقبال پذيرفتنش پافشاری می کنيم و گاه به شدت مورد انکارش قرار می ديم و خيال اونی که ...

آرش

خيلی خوندمش... خيلی...! هرچقدر سعی کردم جوابهامو جمع و جور کنم نشد. يه بار ميخوندم جواب سوالم رو خوب ميگرفتم. يه بار ميخوندم جواب سوالم رو گم ميکردم. دوباره که ميخوندم ميديدم اصلا يه سوال جديد شکل ميگيره. کلمه های تو گيومه... شلوغ مثل ذهن خودم. ميشه مرتبشون کرد؟ / اتفاق اسفندی. پارسال که نوشتی، يکی از دلايلی بود که ديوونه بودنت رو موجه تر ميکرد. اما اعتقاد داشتن بهش رو سخت باور کردم. اما امسال... نميدونم... شايد اسفند ۸۶ يقين بشه. دنيای ديوونه ها واقعا که عجيب غريبه.... راستی!!! ديوونه! «واقعيت دوست داشتي» رو تو دنيای شما ميشه هديه داد يا گرفت؟ / //// اميدوارم «پيمان سکوتت» به زودی بهونه ای برای باز شدن پيدا کنه....

گردآفرين

سلام... ممنون برای هميشه بودنتون می دونی پنجره که نباشه ديوار فکر می کنه بالا اومدن حقشه!!! به همين سادگی ...! و اما بهونهء قشنگ چند ماه خاموشيه يه ديوونه ! شايد بذاره بنويسمش !؟ اما واقعيتی که تعريف کردی٬ نه ٬ تعریف کردی نه ٬واقعیت ٍ تو ( واقعیتی که بابک به آن اعتقاد دارد در دنیای خودش !) می تونه دوست داشتنی باشه يا نه ؟ چون پافشاری کردن بستگی داره به اينکه اونو دوست داشتنی می دونی يا دوست نداشتنی ؟! و آيا تو دوست داشتنی هارو نمی پذيری يا دوست نداشتنی هارو ؟خوب ببخشيد خوب ! آخه تو ديگه بايد بدونی که برای يه ديوونه مرزی بين واقعيت و خيال نيست مرز مال آدماست واسه همينه که می تونن عاقلانه رفتار کنن البته يه چيزی بگم ها هيچوقت منظور من از ديوانگی ٬ حماقت نيست ها آخه بعضی ها اسم رفتارهای احمقانهء خودشون يا ديگران رو می ذارن ديوونگی !! و منظورم از نبودن مرز بين واقعيت و خيال برای يه ديوونه اينه که با همهء سختی و نشدنی بودنش در کوتاه مدت ودر اين دنيايی که دنيای آدما هنوز اونقدر کوچيکه که از نوک بينيشون اونطرف تر رو نمی بينن ٬ يه ديوونه اونقد می ره تا يه جايی شايد بشه تا همه حتی يه ذره هم شده ببينن که دنيا ميشه

گردآفرين

ميشه بزرگ باشه اونقد که همه توش جا بشن اونم با همهء خودشون! آره يعنی من گاهی خيال ام رو هم نمی پذيرم گاهی ... نمی دونم ولی اگه بخوام همينطوری نوشتاری فکر کنم نمی دونم به کجا برسم ولی منتظرم تا همين جاشو . و اما آرش خان که تاريخ می زنن ديوونگيه مارو ! راجع به مخاطب هام مثل هميشه است رفتارم چون مخاطبای يه ديوونه به ديوونگيه نويسندهء اين بلاگ آگاهن يعنی من رو هم که نشناسن با ديدن عنوان بلاگی که باز کردن خواهند فهميد حتی اگر آدمگونه هم عنوان رو معنی کنن می فهمن آخه حتی آدما هم از ديوونه ها انتظاری ندارن! اما سوالتون ٬ دارم روش فکر می کنم می نويسمش ولی کی خدا می دونه ديگه قول نمی دم . از خوشحاليتون خوشحالم و به اميدتون اميدوار ! تازه منم بعضی نوشته هارو زياد می خونم آخه به نظر من نوشته ها همونطور که نوشتنشون زمان می بره خوندشونم زمان می بره ولی از وقتی که گذاشتين ممنون .راجع به مرتب کردن کلمات داخل گيومه که به نظر خودم کلی مرتبشون کردم گاهی با ترتيب هم ميشه نوشت اونی رو که با کلمه ها نمی خوای بنويسی! و هديه دادن يا گرفتن واقعيت دوست داشتنی رو بايد بگم گاهی گرفتنيه گاهی دادنی ولی اگر کسی نگرفته باشه نمی تونه بده

گردآفرين

ولی گرفتن فقط ( زياد تعجب نکنيد خوب داشتم می نوشتم مهمون اومد !) از خدا هست و تنها کسی هم که می تونه اونو از خدا واست بگيره فقط و فقط و فقط خودت هستی ! ... و اما بهونهء شکستن پيمان سکوت ...!؟

بابک

امان از دست شما. چقدر بايد بياييم و همچنان منتظر باشيم....

پريسا

و ما سپری ميکنيم شب را و روز را ... منتظريم !...