بیست و ششمین نوزدهم فروردین!

اینم از بیست و ششمین بهار و نوزدهمین روزش! یادمه یه دوستی می گفت اگه سنت رو با تعداد بهار هایی که دیدی بشماری انگار کمه!

با این بهار من همش بیست و شش تا بهار رو دیدم.کمه نه؟ خیلی کمه! واسه دیدن بهار می گم کمه! تو بیست و شش بار نمیشه همهء بهاره قشنگ رو دید!

اول ترین خاطره ام مال وقتیه که سه سالم بوده هنوز. یعنی خاطره هام دو، سه سالی از من کوچیکترن و اینهمه توی من جا نمیشن! اگه همسن بودیم که دیگه سر ریز می شدن.

اون دو،‌ سه سالی از سنم که خاطرهء من نیستن، خاطرهء دیگران بودن. اونایی که دوستم داشتن و بعضی هاشون هنوزم دوستم دارن. اما بقیهء سنم هم خاطرهء من هست هم خاطرهء دیگران هست. این قسمت رو انگار منم با دیگران شریکم.

با این حال هیچ دوست ندارم به عقب برگردم و حتی یه جاهاییش رو درست کنم.

چون به آن یک جاهای اشتباه که بی نهایت هم هستند مدیونم.

مدیونم به اشتباه بودنشان که حالا یک چیزهای هر چند اپسیلونی را، اما می دانم.

می دانی همان چه گذشته تا کنون منحصر به فرد بودنم را حفظ کرده! منحصر به فرد بودن من مثل منحصر به فرد بودن همه- این همه طیفش از آن آغازیست که آغاز من خیلی از آن دور است تا پایانی که نمی دانم کی هست ولی می دانم پایان من از آن دور است خیلی- دلیلیست که ذاتاً لازم و کافیست تا منی هم در نوزدهمین روز فروردین ماه یک هزار و سیصد و شصت و سومین سال خورشیدی کشوری ایران نام و شهری اصفهان نام و ... چنان و چنین زاده شوم و باشم تا الآنی که الآن است و چه وصفی جامع تر از الآن هست برای توصیف الآن!

اگر کسی بود یا باشد یا بیاید که بتوان همه کس را از اول قبل ها تا آخر بعد ها در او جمع کرد، همان دم زادن متوقف خواهد شد!

آرامم از اینکه فقط باید خودم باشم و این هیچ ربطی به اینکه چند بهار دیده ام و چند بهار می بینم ندارد.

 

با توام...

هیچ می دونی تو که نیستی چند نفر امروز می خوان منو خوشحال کنن جای تو که نیستی؟! همه امسال فقط می خوان جای تو، حتی جای خودشون هم امسال می خوان به جای تو خوشحالم کنن!

من جلوی هیچ کس بغض نکردم، گریه نکردم، دلتنگی هم نکردم که تو رفتی اما همه انگار فهمیدن چقدر تو که نیستی دلم تنگه، بغض کردم و گریه ام میاد!!!

نمی دونم چیکار کردم که اینهمه رو فهمیدن و امروز می خوان بخندم و خوشحال باشم و خیلی حس نکنم نیستی چرا امروز؟!

تویی که اگه امروز بودی اونوقت همه جای خودشون فقط خوشحالم می خواستن بکنن. این یعنی اینکه من بند و آب دادم و همه فهمیدن تو اینهمه ای واسه من!...

من اما امروز خوشحالم خیلی خوشحالم و قول قول که همش بخندم برای تو که اینهمه ای و همه ای که حالا این راز رو با ما شریکن یه کمی.

اما خیلی بیشتر از خیلی هم حس می کنم که نیستی تو چرا امروز.

و ...

/ 7 نظر / 9 بازدید
گلاره

سلام تو هم متولد بهاری؟ منم گذشتهمو دوست ندارم برگرده الا به یه شرط که بتونم درستش کنم اونطور که خودم دلم میخواد

مهدی مقدسی

سلام . تولدتون مبارک 100 ساله بشین ایشاله کاش میشد سرنوشت را از سر , نوشت . روز خوبیه ایشاله که همیشه شاد باشین

مهدی مقدسی

من اگه دیر به دیر سر می زنم به خاطر اینکه اینترنت مبارک ما حجمی شده و محدودیت داره :D وگرنه زودتر تبریک میگفتم

گردآفرین

سلام... ممنون برای تبریک تولد مهدی مقدسی ایشاالله همه شاد باشن و سرنوشت رو هم هر بار که از سر بنویسیش باز وسطاش می گی کاش میشد از سر نوشتش پس بیخیال سرش بهتره از همین الانش خوبتر ادامه بدیم و به موقع هم به آخرش برسیم یعنی وقتی به آخرش برسیم که هنوز روزی چند باز آرزوش رو نداریم!

پریسا

سلام !‌ ببخشید من اصلا روز تولدت و نمی دونستم . هر چند با تاخیر اما : تولدت مبارک [دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست]

پریسا

راستش اومده بودم تو جواب کامنتت بنویسم اما خوب الان وقتش نبود !!!! ممنون که به یادم بودی ... شاد باشی [گل][گل][گل][گل][گل][گل]