یه روز دیگه!!!...

امروز یه روز دیگه است. اما من فکر کنم همونی ام که بودم کاش میشد... نه. کاش میشد نداریم. پس چه خوبه که منم یه آدم دیگه ای بشم اونم همین امروز!‌ درست همین امروز! (البته اجالتاً‌ وارد بحث فرق بین آدم و دیوونه و انسان نشوید!) و باز هم البته این یه آدم دیگه ای شدن هیچ ربطی به اینکه خودم باشم نداره و شاید حتی بشه گفت یه جورایی در راستای همون خودم بودن میشه!‌ آخه اگه بخوای خودت باشی این خود ماندن مستلزم وجود یک رفتن همیشگی است رفتنی به سوی دیگرگونه شدنی برای خود ماندن!!!

هیچم پیچیده نیست خیلی هم ساده است اما خوب خودم می دونم که یه کم کتابی می نویسم یه کم خودمونی تنها راهکار هم اینه که شما هم یه کم کتابی بخونید یه کم خودمونی چون توی نوشتن من بعضی چیزا کتابی  ان بعضی چیزا خودمونی و این یه اصل تغییر ناپذیره متاسفانه!

با توام ... می دونی آخه همون واقعیتی که ازم پرسیدی بهتره یا بدتره از اون چیزی که فکر می کردم و من گفتم واقعیت هیچ خصوصیت ذاتی نداره جز خصوصیاتی که واقعیت برای تو داره و می خوای داشته باشه. "داره" بر می گرده به قسمت جبری تو و "می خوای داشته باشه" بر می گرده به اختیارت. بگذریم به هر حال همون واقعیت یه خصوصیت دوگانه اما ولی داره که بعد از اون نوشته بهش رسیدم!‌ نه. بهش رسیدم نه یعنی باورش کردم!‌ و اون خصلت دوگانه رو میشه توی دو تا کلمهء "تغییر" و "تکرار" گفت. و اما این دو کلمه!

درسته که کل تاریخ فقط یکبار اتفاق افتاده اما یه تکرار زشت بدجوری توی اجزای تاریخ هست و این اجزاء شامل اجزاء همهء جنبه های تاریخ می شود حتی در نزدیک ترین ارتباط انسانی بین دو نفر که همون رابطهء همسری هست! (این واژهء زشت اینجا کاملاً‌ معنای عمومی داره و تنها کلمه ای بود که احساس من رو به تکرار بیان می کرد و رابطهء همسری هم به عنوان کوچکترین جزء‌ و هم رابطه ای که من الان حسم بیشتر از همیشه باهاش درگیره مطرح هست و این دوتا هیچ ربط خاص تری به هم ندارند.)

و وجود همیشگی یه راه سوم توی همهء اون تکرارها که باعث افتادن یه اتفاق غیر تکراری در تاریخ میشه،‌ اون تغییر هست و باز هم حتی در نزدیک ترین ارتباط انسانی بین دو نفر که همون رابطهء همسری هست!‌

و تفاوت این دو کلمه،‌ که موجب خصلت دوگانهء واقعیت می شوند،‌ در این است که "تکرار" برای "همه" است! و "تغییر" برای "بعضی"!

و...

/ 4 نظر / 6 بازدید
پریسا

سلام ... ممنون ار مهربونیت ... و اینکه وقت می زاری واسه خوندن دلنامه های من !

گردآفرین

سلام ... ممنون از تو که به این بلاگ متروکه(!!!) سر می زنی پریسا و گرنه من همیشه آخرین خواننده’ دلنامه های پر رونق تو هستم !

آرش

یه کم کتابی، یه کم خودمونی... میشه بخشی از وحشی نویسی دونست که من عاشقشم... میگن هر بلاگی یه شخصیتی داره... هر نویسنده ای یه بعدی داره... اما دنیای پر رمز و راز ان روزهای ما و پرحادثه ی هر روز ما، جایی برای ثبات این شخصیت درونی نمیزاره... باید منعطف بود. باید تفاوت داشت. باید رها باشی. باید خودت باشی. یعنی اون موقعی سالم هستی که به حوادث پیرامونت عکس العمل نشو بدی... پس وقتی هیچ دو روزیت مثل هم نیست. باید که این تفاوت در ثانیه ثانیه ات وجود داشته باشه... همین که خودت رو تو زمان جا نمیزاری خوشحالم... رها باش دوست من

آرش

اما ... اما فکر کنم تو هم مثل من ناراحتی که چرا زودتر برات پیغام نذاشتم... خوندم.. خودت هم میدونی که خوندم. اما تقریبا یه استثنا بود که اولین نفر نبودم... اما تو این دو روز متوجه شدم که دلیلش چی بود... نوشته ات رو قبول داشتم. با همه ی وجودم.. اما تو این دو سه روزه همونطور که خودت میدونی این حرفت رو زندگی کردم... تغییر و تکرار... رفتن سر کار قبلی، میشد گفت یه تکراره.... میشد یه عقب گرد دونستش... اما فکر کنم من و تو جور دیگه ای فکر میکنیم... میشه تغییر دونستش... من و تو نسبت به 6 ماه پیش خیلی تغییر کردیم... اما تکرار؟؟؟؟ داشتیم؟ برام خیلی عجیب بود... مثل اینکه باید دیر جوابت رو میدادم تا ایمان به نوشته ات رو با تمام وجودم درک کنم... خیلی بدی.... خیلی.....! فقط میتونم بگم اگه کلمه های تو در این روزها نبود، این روزها تکراری ترین و ملال آور ترین روزهای زندگی من بود... ممنونم مهربون ترین همراه من...! همیشه دوست خوبی برام باش...!