این روزا !...

این روزا یه تازگیه خوبی دارن آخه بارونی ان! هر چند هنوز اسفند نشده اما این روزا یه جورایی اسفندی ان!

 این روزا من دارم نامه های "سیمین" و "جلال" رو می خونم. هر دو رو با هم آخه هم نامه است هم جواب نامه! این نامه ها وقتی نوشته شدن که اونا تو ناب ترین ساعت روزایی از زندگیشون بودن که بیشتر از همیشه خودشون بودن!

می دونی من همیشه وقتی کتابی رو می خوندم بیشتر از کتاب به نویسنده اش فکر می کردم. همیشه می خواستم بدونم اون کسی که اینارو نوشته کیه؟! واسم مهم بود که اون با چه حس و فکری اینو نوشته. و سر این قضیه کلی با خودم درگیر می شدم. یعنی می دونی می خواستم ببینم اون کسیه که فقط خوب تونسته یک سری کلمه رو واسه گفتن این موضوع بچینه کنار هم،‌ یا نه واقعا کلمه هارو واسه اون چیزی که می خواسته بگه خوب کنار هم چیده! و الخ... فرقی هم نداشت که اون کتاب چه کتابی چی بود. با همشون این مشکل رو داشتم. و تنها چیزی که بقیه می گفتن این بود که چه فرقی می کنه که کی گفته،‌ ببین چی گفته.

 اما واسه من همونقد که مهم بود اون کتاب چی می گه،‌ همونقدم مهم بود که کی اونو میگه. آخه زیاد دیده بودم آدمای متفاوتی رو که مثل هم حرف می زنن! یعنی اینو می دونستم که میشه از چند حس متفاوت یا از چند فکر متفاوت یه حرف که تو نوشتن یه جوره، دربیاد. و تو وقی تفاوت پنهان این حرف رو می تونی بفهمی که بدونی کی گفته! و اون چه فکر یا احساسی داشته و چطور زندگی کرده! و خدا نکنه که می فهمیدم مثلا یکیشون یه اشتباهی تو زندگی اش کرده دیگه همهء نوشته هاش رو تو ذهنم از فیلتری که واسه اون گذاشته بودم رد می کردم. تا اینکه کم کم بزرگ شدم و چیزای بیشتری دیدم. این باعث شد که اعتقادم از حالت مطلق بودن در بیاد و یه نسبیت خوبی به خودش بگیره.

حالا چی شد که اصلا یه همچین چیزی گفتم؟ می دونی این روزا آدما خیلی به هم شبیه شدن یا حداقل سعی می کنن به هم شبیه بشن! و یه سری مسائل یه جو سنگینی ایجاد کردن روی آدمای جامعه یه سری فکرا ! یه سری حسا !!! یه سری رفتارا ! یه سری بودنا ! یه سری زندگیا ! یه سری روابط ! و الخ... و همهء اینا از محدودهء خصوصی تا محوده های عمومی و حتی مملکتی ! رو در بر می گیره تو حرف من ها. و ما به شدت عادت کردیم از یه سری تفاوت های خودمون فرار کنیم! ..تفاوت هایی که هست و باعث میشن کلی حس تازه رو بفهمی حسایی که تا اون تفاوتا رو نداشته باشی نمی تونی اونا رو بفهمی! مثل زن بودن! مرد بودن! زن و شوهر بودن! دختر بچه بودن! پسر بچه بودن! خل شدن! دیوونه بودن! مامان بودن! عروس بودن! دوماد بودن! بابایی بودن! آبجی بودن! داداش بودن!  دوست جون بودن! و الخ... آره همین تفاوت های ساده !

 اما اونی که اینهمه واسش حرف زدم اینه که فوق العاده ترین چیزی که می بینی وقتی نامه های سیمین و جلال رو می خونی اینه که اونا با همهء اون شخصیت اجتماعی بزرگی که داشتن اما هیچوقت خودشون رو فراموش نکردن. اونا واسه هم دلتنگی می کنن یه دلتنگی های خیلی خصوصی و خودمونی! واسه هم لوس می شن! واسه هم یه اسمای دیگه ای هم می ذارن و همدیگه رو اونطوری صدا می کنن! با هم دعوا می کنن! از همدیگه ناراحت می شن! و الخ ... (اینو از جلال سیمین یاد گرفتم این روزا!!!) زندگی جریان داره یه جور خوبی واسشون کنار همهء شخصیت اجتماعیشون اونم بی هیچ واهمه ای بی هیچ مصلحتی این خوبه.

 می دونی مثل اینکه خجالت نکشی که عاشق خرید کردنی و موقع خرید می شی عین یه دختر کوچولو که چشماش روی همه چیز می گرده اما قطعاً فقط اونی رو که می خواد می بینه! و وقتی اونو می خره حسش فوق العاده ترین حس دنیاست! اینقد کیف داره!...

می دونی خیلی  گیج نوشتم اما ... می دونی باید نوشته می شد نوشتمش! همین!

با توام ... خیلی دلم برات تنگ شده . نبودنت هیچ از اون چیزایی نیست که یه کم حتی عادت بشه حتی اگه قد یه لحظه باشه اونم بعد یه عالمه که بودی !!! یعنی این از اون قضیه هاییه که هیچ نسبیتی نداره هر چی هست مطلقه!

/ 20 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سارا

حالا بازم بگم یا بس خب میگم میگم بعدش تو یه وقتایی سر یه موضوع خیلی جزیی ناراحتی می آیی یه پست جانسوز میزنی مثل این نوشته های آه و ناله من که دیگه شورش رودر آوردم بعدش ملت فکر میکنن طرف افسردگی داره و دیگه روبه موت بعدش که میان خودش رو می بینن همه فکرها و قضاوتهاشون هیچی میشه خوب یعنی نمیشه از روی نوشته ها آدمها رو شناخت ولی میشه کمی کمی بهشون نزدیک شد

سارا

شلوغی ذهن، شلوغی اتاق، شلوغی روزگار همه برمیگرده به خودمون اینکه ما خیلی شلوغیم کمی باید خلوتش کنیم اصلا گاهی لازمه یه چیزهای بی خود رو بریزم دور یه کمی خونه تکونی

گردآفرین

سلام... این که دوباره اومدی یعنی به تازه واردا فرصت می دی این اینقد خوشحالم می کنه سارا! خوب حالا از اولی شروع می کنم ببین سارا می دونم اون حس موقع نوشتن یه جورایی واقعاَ‌ واسه همیشه تو همون نوشته باقی می مونه یعنی هر نوشته ای شاید همون هجوم کلمه های یه حس اما چطوری بگم می دونی یه چیزی هست ته هر کس که اون همون هجوم کلمه های یه حس رو اینطوری می چینه شاید خیلی مخفیه خیلی اما تو بودنش شک ندارم (حالا خوبه عقیده ام تعدیل شده و دچار نسبیت شده و از مطلق بودن دراومده!) می دونی یعنی اصلش هست من فقط از سرش اومدم یه کم پایین تر حالا می دونم یه جای عمیق تر نوشته های اون که می نویسه و یه جایی تو ته و توهای خودش هست دیگه .

گردآفرین

می دونی بهترین حالتش شاید وقتیه که تو یه تعداد زیادی از نوشته های یکی رو اونم توی یه بازه ای از زمان بخونی اینطری میشه یه چیزایی پیدا کرد. تازه بعدشم مثلا باید در نظر بگیری که رفتار و زندگیه هر کس تو یه دنیای پر از محدودیت اتفاق می افته اما نوشته های هر کس با در نظر گرفتن کم و بیشش اما تو یه فضای نا محدودی اتفاق می افتن این خیلی مهمه دونستنش و الخ...اما خوب من هی دنبالش می گردم هنوزم و فکر می کنم هست

گردآفرین

من اما با اون که می خواسته تو رو با نوشته هات تجزیه تحلیل کنه مخالفم چون همه’ یه آدم اونقد هست که همه’ نوشته هاشم یه کمش هم نشه!‌ مثل تو! اگه آدم اینهمه ساده بود حالا هنوز به دنیا اومدن یه بچه اینقد شیرین نبود و بهش عادت کرده بودیم یا خدا از اینهمه تکرار خسته می شد و دیگه آدم نمی آفرید و ما هنوز کلمه رو کشف نکرده بودیم که بنویسیم و بعد ... پس تو خیلی هم یکی نیستی با 4 تا بلاگ تو خیلی هستی با فقط 4 تا بلاگ و هر بلاگ یه کم از تو ! همت زیاده تو یه بلاگ یا بیش از این ها هم جا نمیشه ! خدا تو رو به هزار مدل ساخته و تو تازه به 4 مدل می نویسی این خیلیه؟!!!

گردآفرین

ببین خودتم آخر سومی گفتی که کمی میشه اما بهشون نزدیک شد ! خوب همینه همین نزدیک شدنه است نه شناخت کامل مثلا تو وقتی همین نوشته های آخرت رو که بخونی فقط یه خواننده’ سطحی ممکنه فکر کنه که تو افسرده ای یا هر چیز دیگه اما شاید بیشترین حسی که به من منتقل می کنن یه حس بودن قوی و زنده است! بیشتر هم نمی نویسم که هم خصوصی نشه هم حمل بر تحلیل شخصیت تو با نوشته هات نشه اما من ته اش اونو می بینم یه بودنی که پوست انداخته اینم بگم که در مورد تو هر کس بخواد زود به نتیجه برسه نمی شه در مورد تو باید صبر کرد آروم آروم

گردآفرین

یادته یه بار تو یه کسی از پست هات نوشته بودی از همین دور ریختنا؟ از خونه تکونی اتاقت؟ کلی بهم کیف داده بود و تو ذهنم مونده بود آخه من یه کم خیلی سخت هر چیزی رو دور می اندازم اونم از ذهنم اما با چیزای مادی راحت ترم باز روش فکر می کنم شاید یه پست شد نوشتنش! بازم ممنون از همه’‌ بودنت اینجا!!!

حمید

سلام... من را نشانده اند من را به قعر دره بی نام و بی‌نشان با سر کشانده اند بر دست و پای من زنجیر و کند نیست اما درون سینه من زخمی‌ست در نهان شعری؟ نه، آتشی‌ست این ناسروده در دلم این موج اضطراب * * * من مانده‌ام ز پا ولی آن دورها هنوز نوری‌ست شعله‌ای‌ست خورشید روشنی‌ست که، می‌خواندم مدام اینجا درون سینه من زخم کهنه‌ای‌ست که می‌کاهدم مدام (ح م)

بهمن

متنی که نوشتی به نظر من در عین ساده گی خیلی خوب حست را منتقل میکنه.من که کاملا فهمیدم چی می خواستی بگی و تا حدودی هم باهات احساس هم دردی می کنم.دور و بر ما آدمها پر از چیزاییه که میشه ازشون لذت برد...مشکل اینه که یک عده یادشون رفته,یک عده یادنگرفتن....و به یک عده یاد ندادن....(این گروه آخر بیش از همه مظلوم واقع شدن)....پس همینتور که میبینی دوست من,آدمهای کمی از این دنیا لذت میبرن....(من عاشق اینم که یه کتاب قدیمی را نزدیک صورتم بگیرم و هینتور که سریع ورق می خوره بوش کنم....این بو یه خاطره ای را برام زنده می کنه که یادم نمی آد فقط میدونم که خاطره خوبی بوده)

گردآفرین

سلام... آقای عطایی من جواب کامنت های شما رو براتون میل کردم و منتظر جواب هستم.ممنون. و اما آقای بهمن خوشحالم که حسم حداقل به شما که خوب منتقل شده و اینکه منم عاشق اینم که یه کتاب قدیمی رو نزدیک صورتم بگیرم و همینطور که سریع ورق می خوره بوش کنم و اینکه اذت بردنم از زندگی یاد دادنی نیست این تنها چیزیه که یاد گرفتنیه می دونی هیچکی تو دنیا روزگار اونقدی بهش وقت نمی ده که به من یاد بده از زندگی از همین چیزای ساده ولی بزرگ زندگیم لذت ببرم ! من باید خودم بخوام و یاد بگیرم! و کسایی که گفتی شاید یادشون رفته مطمئنا یاد نگرفته بودن چون وقتی یاد گرفتی از زندگیت لذت ببری قطعا فراموش نمی کنی چون زندگی با همه’ ریز و درشتش همیشه جریان داره و فراموش نمی شه پس چطوری لذت بردن ازش فراموش بشه؟! ممنون که حوصله کردی و نوشتی.