دوباره!

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توام حالا چرا

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار

اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود

ای لب شیرین جواب تلخ سر بالا چرا

ای شب هجران که یک شب در تو چشم من نخفت

اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند

در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین

خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر

این سفر راه قیامت می روی تنها چرا

                                                          شهریار

ننوشتن ام اونقدر طولانی شده که نمی دونم کدوم نوشته ای که ننوشتم رو بنویسم!اینجوری که میشه هیچکدوم رو نباید نوشت.همین حالا رو می نویسم. گذشته آروم و بی صدا توی همهء حالا هست و خودش نوشته میشه!

راستی . ١ . فکر میکردم این چها رسال که تموم بشه یه عالمه وقت دارم که به تک تک روزا ی این چهار سال بشینم و فکر کنم! آخه اون موقع ها هنوز تموم نشده بود و نمی دونستم با تموم شدنش اینقدر توی هجوم شروع ها میافتم که شاید حتی وقت نکنم که یه نقطهء پایان ته جملهء تموم شدن این چهار سال بذارم! و حالا میدونم ولی خوب حالا هیچوقت اون موقع نیست! نه!؟ و نمی دونم اگر می دونستم اون موقع ها، اونوقت چیکار می کردم! آخه دونستن یه چیزه و فهمیدنش(همون باور دونستن) یه چیزه دیگه!

راستی . ٢ . دلم بدجوری تنگ شده بودها! واسه خیلی چیزا دلم تنگ شده...

راستی . ٣ . هیچی دیگه همین اومدم دوباره

/ 8 نظر / 48 بازدید
zahra ansari

ســـــلـــــام؛ - - - - - - - - - - - اونقدر ننوشته بودی که حس غریبی دارم واسه پیغام گذاشتن مطالب بلاگت. اما... خوشحالم که بالاخره اومدی. امیدوارم دیگه غیبت نداشته باشی. کلماتت... خوشحالم که دوباره میبینمشون و میخونمشون و اون جمله بندی های ویژه ی خودت... از همون اولین نوشته تا همین حالا... اما در مورد دلتنگی ها... همونا که باد ترانه میخوندشون... مخصوصا وقتی با انتظار همراه باشه... امیدوارم زودتر انتظار تموم شه...

گردآفرین

سلام... ممنون از اون همه حس قشنگ و تفاوتی که کلماتم واست داشت از همون اول تا همین حالا ... و اما درسته که ما یه روحیم در دو بدن ولی دیگه اسم منو که نباید بنویسی جای آرش عبدی البته بلاگم هم قابل شما رو نداره!دوستت دارم برای همه’ بودن های همیشگی ات و دعایم همیشگی بودن همیشگی هایت

بابک اسماعیلی دهنه سری

سلام. تبريك بابت فراغت از تحصيل البته تو اين مرحله و يه تبريك ديكه واسه باز نوشتنتون. منتظر شنيدن خبراي خوب هستم. راستي ما شيريني ميخوايم واسه فارغ التحصيلي

گردآفرین

سلام... میدونی اولین سوال ذهنم بعد از دیدن این دو تا پیام اینه که چرا کسی به بلاگی که کسی نمینویستش هنوز سر میزنه؟!!! شاید اون به شاید نوشتن این بلاگ هنوز ایمان داره! و فقط یه دیوونه میتونه به شاید ایمان داشته باشه!ممنون دوستای خوبم... و اما شیرینی والا شیرینی شما اینقد گنده تر از شیرینیه منه که ...

پریسا

دلم گرفته است،دلم به اندازه ی غروب،به اندازه ی تک درختی در کویر گرفته است ... دلم به اندازه ی بغض پرنده ای که می پرد و در ملکوت دور افق گم می شود ... به اندازه ی جامی سرشار از سرخی و سیاهی مرگ ... نمی دانم بوی شوقی که از نفس های غمناک این شب به جان می رسد از کرانه های وصال توست یا از نرگس های مستی که بر کنار جاده انتظار روییده اند؟ دلم برای سکوت شب همیشه تنگ است... دلم می خواهد دفتر دلتنگیم را باز کنم و از شب سرد و ساکتم،حرفها بگویم . دلم می خواهد همه بدانند که اهنگ عبور را با تمام وجود احساس می کنم و اشک های بدرقه گر عزیزم را سرازیر می کنم . چه بگویم از هزاران امید سبزی که در خانه ی دلم ویران می شوند ؟؟ چه بگویم از شب های منحوسی که سپید خاموش را فریاد می زنند ؟؟!! بال هایم می سوزند،بال های بی عروجم.بال هایی که در قفس مانده اند و از پشت میله ها فغان سر می دهند . چه کنم ؟؟ میان کوچه های شب منم همپا... منم تصویر تنهایی... منم دلتنگ شب ... دلم برای سکوت شب همیشه تنگ است ...و اینها بهانه ایست دلم بیش از همه برای تو تنگ است .... مرا به یاد بیاور. مرا از یاد مبر. که انعکاس صدایم درون شب جاری است

پریسا

دوباره شروع از گفتن است ، نا تمام گفتن که توشاید تمامش کنی.....

پریسا

زهرای عزیز سلام ... حسودیم شد واسه این همه حسه قشنگی که تو و آرش نسبت به هم دارین . امیدوارم همیشه در کنار هم عاشقانه بمانید . راستی !!!! شیرینی منم هستم ها ........

گردآفرین

سلام ...پریسای خوبم ممنون که با این همه دلتنگی به دیوونه خونمون سر زدی اونم یه دیوونه خونه ی متروکه ی پر از ننوشتن منم وبت رو همین تازگی یه دور مفصل زدم اما خواستم کمی فکر کنم بعد بنویسم میام حتما . از امیدت برای ما هم ممنون و اگر پایانش شروع باشد من شاید تمامش کنم بی آنکه بدانم..!