آهای...

سلام... می دونی داشتم آرشیو بلاگ بچه ها رو یعنی همون دوستای قدیم رو می دیدم صفحه کامنتاشونو که باز می کردم می دیدم که کامنت هایی که واسشون گذاشتم اینطوری شروع شده "سلام ... "! یعنی در واقع اون موقع ها کامنت هر کس رو حتی اگه اسمش رو هم نمی نوشت، می شناختیم! جنس کلمه هاش،‌جنس حرفاش،جنس نظراش،‌زمان کامنت گذاشتنش و ... می دونی انگار یه جورایی همه چیز هویت داشت!‌ یه نفر و همهء متعلقاتش هویت داشتن، شناخته می شدن، منحصر به فرد بودن !!! اینقد دلم خواست این حس رو که نگو! حتی اینکه چه کسی واسه کدوم پست کامنت می ذاره یا نه هم معلوم بود! و تو ناخودآگاه هر بار موقع نوشتن مخاطب هات توی ذهنت سرک می کشیدن! ولی حالا خیلی وقته که دیگه اینطوری نیست من البته هنوز همون طور شروع می کنم و اما دیگه خیلی وقته که حتی نمی دونم دست نوشته هامو چه کسی می خونه!؟ البته خوب اون موقع ها بلاگم اینهمه متروکه نبود. واسه خودش رونقی داشت یعنی بلاگ هممون ...! یادمه اون قبلنا بلاگمون جای امنی بود واسه اون خودی که کمتر جایی واسه بودنش پیدا می کنه! اما حالا از اینکه کسی خودمون رو توی بلاگمون ببینه می ترسیم !! مگه چی شده؟هان؟! بلاگ ها همون بلاگا هستن حتی اگه من و تو و اون تغییر کرده باشیم فکر نمی کنم هیچ بلاگی از نویسنده اش خواسته باشه که اگه فقط همیشه یه جور بود حق داره توش بنویسه! ها؟! هر کس می تونه تغییر کنه اما تو بلاگش خودش باشه. خود تغییر کردهء هر کس هم همون خودشه به خدا. قشنگیه یه بلاگ اینه که با نویسنده اش پیش بیاد و تو اینهمه بی خبری بتونه یه خبری از تو به یه خوانندهء قدیمیت بده . نذارین هیچ اتفاقی و هیچ حسی شما رو وادار به ننوشتن کنه. تنها راهش هم اینه که واسه نوشته شدن بنویسین نه واسه خونده شدن. انطوری همیشه می نویسید چون همیشه یه چیزی هست واسه نوشتن و همیشه هم خوندنی میشن چون واسه خونده شدن نیستن واسه نوشتنن،‌ این نوشته ها!!! توی این وانفسای حذف کردنا و حذف شدنا حداقل کار اینه که بودن خودتون رو خودتون و با ننوشتن حذف نکنید.

آهای با شمام می شنوین یا نه؟!

آهای آقای.... خان نکنه دغدغه کم آوردی؟! نکنه داستانک هات ته کشیده؟! نکنه دیگه نه ایرانی هست و نه عشقی و نه آزادی؟! ...

آهای آقای ...خان نکنه دیگه هیچ احساسی نداری؟! نکنه دیگه به نا کجا راهت نمیدن؟! نکنه یادت بره که فقط روزای تنهایی رو نمی نویسن و روزای با هم بودن هم پر نوشتنن؟!...

آهای آقای .......... خان نکنه همینطوری بلاگ درست کردی ببینی چیه؟! نکنه اون نیمچه احساستم به اجبار منطقت رفته اون ته توهای خودت قایم شده؟! نکنه اگه کسی بفهمه که تو یه روز نویسندهء صفحهء حرفهای تنهایی بودی،‌ بده؟! یا دیگه حرفای تنهایی نداری؟! نکنه دیگه دلیلی واسه نگه داشتن کاکتوسا نداری؟!

آهای آقای ......... خان نکنه توی چاه شهرتون یه چیزی ریختن که آدم می کنه دیوونه هارو؟! بعد فکر می کنی که بقیه چرا دیوونن؟! مگه فکر نمی کنی یه کسی یه سری کلمه هارو به گند کشیده؟ ولی مگه تو با معنی ای که دیگران به کلمه ها میدن می نوشتی؟! چرا هنوز فکر نمی کنی هنوز همه اتفاقا میتونن قطعاتی از پازل زندگی ات باشن؟! و اون چیزی که مهمه اینه که تو باید اون پازل رو کامل کنی و فقط چیدن پازل هارو مختاری نه انتخاب قطعه هارو هر چند توی معنی کردن قطعه ها هم مختاری؟! آگه  فکر می کنی این اختیار ازت زیاده پس فکر کن خدا واسه چی اونو بهت داده؟!و اگه فکر می کنی این اختیارات کمه پس اون واسه چی اون بالا نشسته و تو با بقیه واسش فرق داری هان؟! همه پازل دارن مهم اینه که هر کس با قطعه هایی که خدا بهش می ده چطوری پازلش رو کامل می کنه نه اینکه خدا به کی چه قطعه ای میده! ...

آهای آقای ........ خان من اگه جای داستانهات بودم از تو خجالت می کشیدم چون اونا رو می نویسی و قایمشون می کنی!!! من اگه جای بلاگت بودم خجالت می کشیدم چون دوباره اونو شروع کردی و هنوز چیزی توش ننوشتی! من اگه جای قلمت بودم خجالت می کشیدم چون تو اونو فقط تو تنهایی می خوای و از اون خجالت می کشی! ...

آهای آقای ..... خان سیگارت تموم شده دستت به نوشتن نمی ره؟! نکنه سخته یه بلاگ داشته باشی و مزخرفاتت رو توی اون بنویسی هان؟! نکنه می ترسی که اگه خودکشی کردی خوانندهء بلاگت بدون پست جدید چطور زنده بمونه؟! نکنه فقط امید همون دختره رو داشت که همسایش بود هان؟! نکنه تلخی ها تموم شده و بی نوشتن موندی؟!..

آهای همهء اون بقیه ای که جا انداختمون با شما هم هستم ها!

آهای ...

...

...

- آهای خانوم زهرا خانوم چیه؟! چه خبرته؟! دست پیش گرفتی که پس نیافتی؟! خوب حالا اینهمه داد زدی که چی؟! تو که می دونی خیلی از اینا که اینهمه سرشون داد کشیدی حتی اینجا نمیان که بخوان داد و هوارت رو بخونن! واسه چی آخه یهو تو یه روز که با کلی حس خوب میای که بنویسی اینهمه مزخرف به هم می بافی هان؟!

- اووووم خوب همینجوری البته همینجوریه همینجوریم که نه! خوب آخه دیروز رفتم به تک تک بلاگاشون سر زدم البته به آرشیو بلاگ ها چون قطعاً پست جدیدی در کار نبود و اینطوری شد که یهو دم عصر کلی دلم گرفت و ... و این شد که امروز یهو داد دلم در اومد! تازه الانم که اینارو نوشتم می دونم جواب هر کدوم چیه!!! اما خوب گفتم که نوشتم که نوشته باشم نه که کسی بخونه هر چند نوشته های نوشتنی خوندنی ترین نوشته های دنیان!

- خوب دیروز به بلاگ خودتم یه سر می زدی شاید یه کم آروم می شدی!

- وقتی داد می زنم خودم ردیف اول می شینم!!!

- آهان

- آهان یعنی اینکه خودم از همه اینا بدترم اینو هیچکی به خوبی خودم نمی دونه اما ولی من یه فرقی دارم با اونا اونم اینکه من وقتی که همهء ما دیگه ننوشتیم دلم خیلی تنگید و رفتم سراغ اونایی که همیشه می نویسن یه سری دوستای قدیمیه دیگه اما باز اون ذوقی که وقتی می اومدم شبکه و می خواستم وبگردی کنم جای یه وب هایی واسش خالی بود و من مثل بقیه عادت نکردم چون عادت واسم گناه این فرق من با اوناست هر چند که منم مثل اونا کلی تغییر کردم البته الان یه کسی می گه نه چون هنوز وقتی حرف می زنی لنگه کفشت تو دستته!!! اما من می گم نخیرم یعنی چرا ولی خوب آخه تقصیر شماست که اونقد گوش نمی دین که من حوصله ام سر می ره و لنگه کفش میاد دستم البته به قول شما چون من که لنگه کفشی دستم نمی بینم!

با توام ... می دونی... ... ....

/ 54 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
گردآفرین

نه هیچ دلم نمیاد بد باشم اونم اینهمه!‌ اما حرف من این نیست که حال منو بپرسین حال من مهم نیست من می گم حال خودتونو بپرسین ! اونوقت یه گوشه’ حال خودتون من و خیلی های دیگه هم هستیم! شما ها خودتونو ترک کردین این خوب نیست حتی اگه من این کارو بکنم و تو این موضوع فقط خودتون نقش دارین هر کس واسه خودش اول از همه! اگرم من مشکلم بابا منو حل کنید نه اینکه ولم کنید تا بشم عین یه غده’ سرطانی وسط راه بودن همتون هان؟! نمی تونین و حق ندارین بگین اینو با همه خودخواهیم می گم که اشتباه من نمی تونه دلیل نبودن تو بشه همونطور که اشتباه دیگران هیچوقت دلیل نبودن من نمی شه.

گردآفرین

پس می فهمی من چی می گم و از چی اینهمه شاکی ام چون خودتم دوسشون داشتی حرفای تنهایی رو ! توی لحظه هام هم به آسمون نگاه می کنم نه زیاد همون قد و قواره’ خودم تو رو همه رو دعا می کنم من واسه دعا کردن فقط به اینکه دوست هستیم فکر می کنم نه هیچ چیز دیگه ای .قول می دم به جون کاکتوسا! هیچم نمی ترسم می دونم می نویسی و می دونم کجاش هم باید بماند تا... از اینجا به بعدش را نمی دانم چرا یه کم می دانم چون هنوز اون دست نوشته هات پیشمه می دونم گاهی میشه فهمید کجا می نویسی.آره خوب بلدم هی دل می دهم و هی کسی پته’ دلش را برای دلم رو نمی کند این هم بلدی می خواهد البته همینجوری که نیست .

گردآفرین

"حرف های تنهایی زیادن اندازه لحظه های بودن اما ... " اینم می دونم اما اینهمه رو واسه خودت نگه داشتی و می گی مثل من فقط احساستو واسه خودت نمی خوای رو نمی دونم دیگه !!!؟جمله’ آخرم قطعاَ راجع بهش اشتباه می کنی اما نمی ذارم بی رحم باشی و خیلی هم اهمیت می دی چون تو همونی فقط یه کم دلگیر از من ! مگه اینکه از اول همینجوری بودی !!!! هان؟! اتفاقاَ‌ کاش هر چی دلم می خواست نمی گفتم اما همین یکی رو خوبه که گفتم ! من همین روزا که نبودی اینهمه تغییر کردم اگه بازم نباشی بیشتر تغییر می کنم اونوقت دیگه اونوقت دیگه سخت تره توضیح اینکه چجوری اینجوری شدم ها! گفتم که دلم خواست اینجوری کنم .

گردآفرین

با این شرطا واسم نوشتی: 1.از دستت ناراحت نشدم.حتی یه ذره و گرنه نمی بخشیدیم! 2.توی حرفات دنبال هیچ معنی و مفهوم بدی نگشتم اما به شدت دنبال معنی و مفهوم خاص گشتم . می خوای ببخش می خوای نبخش! 3. فهمیدم که جن و انس نباید اونجوری که من می خوام و دوست دارم و فکر میکنم عمل کنن. ولی تو هم بدون که خودم می تونم اونجوری که دوست دارم و می خوام و فکر می کنم می تونم عمل کنم اصلا همینطوری که هر کس یه کس منحصر به فرده نه یه مشت آدم شبیه به هم! گویا اینبار بخشش اینا هم در کار نیست. 4.اینقد خوشحال شدم واسم نوشتی که کلی از این بازیا درآوردم پس منو نبخش!

گردآفرین

اون هزارتا که مونده رو واقعا همون بهتر که مونده چون دستم درد گرفت اینهمه نوشتم ! من که مثل تو نیستم کاملا باور می کنم که می خوای روزای خوبی داشته باشم ایشاالله تو هم روزای خوبی داشته باشی! اینم که یاد گرفتی چیز خوبیه خوش به حالت !ناراحتم نکردی پس حلالت نمی کنم! منو یه کوچولو هم نرنجوندی کلی هم خوشحالم کردی که اینهم حوصله کردی پس خودتو ببخش! خواهش. حلال بی حلال. به امان خدا علیک سلام... با خنده!!

سارا

آدمها دیگه شور ندارن چونکه انگیزه کافی ندارن حتی برای نوشتن وبلاگ یه مدت بود که اونهایی که خیلی وبلاگ نویش توپ بودن (مثل من :دی) بعد از یه مدت دچار سندرم ننوشتن می شدن یعنی یاس فلسفی و اینکه چرا بنویسین خیلی ها دچار این مسئله شدن و دیگه ننوشتن ولی خیلی ها (بازمثل من :دی) سعی کردن این بحران رو پشت سر بذارن ادمها عادت می کنند و گاهی اوقات این عادت باعث میشه سقوط کنن

حمید عطایی

سلام... باشه حالا که دلت می خواد جواب این چرندیاتتم می دم اما بذار باشه برا یکی دو روز آینده. راستی ممنون . برا چیشم به تو مربوت نمی شه سلام...

حمید عطایی

بببخشین اون (مربوط) هست نه (مربوت)

گردآفرین

سلام... سارا ممنون این همونیه که من میگم.من نمی گم که هرگز کسی نباید دچار این ننوشتنه بشه من می گم اما همیشه باید از این ننوشتنه بگذره و دوباره بنویسه به قول سارا مثل من (این من یعنی هم من هم سارا !) و اما عادت یه گناه که هیچوقت بخشیده نمی شه ! آخه باهاش به ته عمیق ترین دره های نبودن سقوط می کنی!

گردآفرین

سلام... باشه ما که این همه صبر کردیم این یکی دو روزم روش . و اما این که به من مربوط نمی شه که تو چرا ازم ممنونی خوب یه امر کاملا طبیعیه اصولا تو تموم هستی که خیلی چیزا به من مربوط نمی شه اما در مورد تو که هیچی به من مربوط نمی شه ! اما خوب میشه گفت که راستی خواهش! علیک سلام ... با خنده!