آهنگ ناگزیر...!

"آهنگ ناگزیر"

- اما چرا

          آهنگ شعرهایت تیره

   و رنگشان

             تلخ است؟

- وقتی که بره ای

                آرام و سر به زیر

                                با پای خود به مسلخ تقدیر ناگزیر

                                                                   نزدیک می شود

                              زنگوله اش چه آهنگی

                                                           دارد؟

                                                                                         ق.ا.

حالت تهوع دارم. یک مشت کلمه تلمبار شده! می خوام همه رو بالا بیارم از اینکه همیشه آبستن نوشتنم خسته شدم.! کاش می دونستم تا کی باید بچه ء فکر کردن هام رو توی خودم نگه دارم؟. کاش زودتر به دنیا می اومد. اونقدر سنگین شده ام که نمی تونم راه برم. خوب که فکر می کنم می بینم زائیدنش هم سخته! وقتی فکرت رو می زائی دیگه همه اش خودت نیستی که برایش تصمیم می گیری او بچه ایه که با تمام شباهتی که باید داشته باشد با تو ای که به  وجودش آوردی اما متفاوت ترین فرد روی زمین به تو می شه و بخواهی یا نخواهی تر و خشکش می کنی و اون بزرگ می شه اونطوری که خودش می خواد و اونوقت دیگه فقط تو نیستی که می بینی اش دیگران هم می بیننش بعضی از بچه ات خوششون می یاد و بعضی از اون با همهء معصومیت کودکانه اش خوششون نمی یاد به این هم ربط نداره که خودشون بچه داشته باشن یا نه  و یا اینکه خوش آمدنشون دلیل دارد یا نه و ... و بچه ات بزرگ می شه و زندگی می کند یه زمانی که حتی تو دیگه نیستی اون هنوز می تونه به زندگی اش ادامه بده یا حتی عوض بشه و اصلاً اون کسی که تو به دنیا آوردیش نباشه ...! به اینجا که می رسم می بینم یه کم حالم بهتر شده  دیگه حالت تهوع ندارم یه دست روی شکمم می کشم دیگه گندگی اش به نظرم نمیاد و فکر می کنم بچه ام هنوز باید اون تو بمونه تا هر دو قوی تر بشیم !!!...؟

راستی .١.

- چرا خدا این چیزا رو از من می خواد؟

- .

- همه چیز رو می خواد همه رو هم یهو می خواد

- .

-نمی دونم چرا نمی فهمه سخته اینهمه دیدن،‌ اینهمه شنیدن، اینهمه لمس کردن....اینهمه ندونستن،‌ اینهمه نتونستن،‌ اینهمه فهمیدن های پر از نفهمیدن...

- .

- نمی شه یهو اینهمه کار رو با هم کرد. چجوری به هم وصلشون کنم؟ لابد باید فکر کنم!‌آخه بی انصاف فکر کردن وقت می خواد ولی من که همش دارم فکر می کنم دیگه وقت ندارم واسه فکر کردن!...

-.

- همهء چراهای دنیا یه "چون" دارن چرا "چرا" های من همیشه بدون "چون" هستن هان؟ خسته شدم از اینهمه چرای بی چون خودم که هیچوقت تموم نمی شن حتی کم هم نمی شن

- .

- ...

راستی .٢. می دونم بعد از این همه وقت هیچ خوب نیست با این حس و حال نوشتن اما چون هر چقدر طولش دادم ننوشتن رو که جز ا ین بشه حس و حالم و نشد واسه همین نوشتم با همین حس و حال

راستی .٣. همهء سعی ام رو واسه بهتر شدن دارم می کنم اما نمی دونم چرا نمی شه ؟!!!...بدیش اینه که کسی جز خودم نمی تونه بهم بگه چیکار باید بکنم و من اینو میدونم اما خسته تر از اونی ام که خودم بتونم به خودم کمک کنم کاش کسی بود که وقتی خسته ای بهت بگه چیکار کنی!

 

 

/ 17 نظر / 52 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آبان

چه حسی داره که نصف کامنت های بلاگ مال خود آدم باشه؟[خنده] ضمنن اگه به نظری که بقیه در مورد بچه ت میدن اهمیت بدی! از سطح خودت فراتر نمیری! اینو خودم کشف نکردم, غولا یادم دادن. حافظ. مارکز.و...

گردآفرین

سلام... خوب البته اینم حال خودش رو داره ولی بیشتر از اون این که فقط یه چیزی ننویسی که نوشته باشی و راجع بهش با کسی یا کسانی حرف بزنی جالبه من با دست نوشته هام فرقی ندارم یعنی این دست نوشته ها یعنی خودم پس به همین نوشتن ختم نمی شن گاهی تا گرفتن نتیجه ادامه پیدا می کنن و نتیجه وقتی هست که یا تو قانع بشی یا قانع کنی یا قانع بشین یا تا ته دنیا بری و بری و بری دنبالش در ضمن مهم نیست کسی راجع به بچهء فکر من چه نظری میده اما مهم که بچهء من توانایی بودن داشته باشه بودنی منحصر به فرد در میان کثرت عظیم جهانی واین بودن نباید هدفش ماندن باشد باید بگوید بشنود ببیند لمس کند بچشد بفهمد و... تا بهتر شود و بهتر شدن هیچوقت تمام نمی شود پس منظور ترسیدن از مهم بودن نظر دیگران نیست ترس من از از به دنیا آوردن بچهء فکرم توانمندیش در بودن است یک بچه برای به دنیا آمدن باید بچهء کاملی باشد گوش داشته باشد چشم داشته باشد دماغ ، دهن، کله ، مغز، دست، پا، بدن، سلامتی روحی،... و ظرفیت حیات اینا حداقل هاشه اگه منی هم که ادعا می کنم فکر می کنم نخوام این حداقل هارو رعایت کنم و سعی نکنم مثل یه مادر متمدن یه بچهء سالم به دنیا بیارم چه فرقی دارم

گردآفرین

اونایی که وقتی پشت کنکور می مونن یا بوف کور رو می خونن یا سیگار می کشن یا.... حرف از فکر و اندیشه و هزار کلمهء گوش پر کن و عوام خفه کن و مملکت بیچاره کن و بچه پولدار مچل کن و بچه فقیر ناامید کن و ... می زنن دارم ؟!!! و یا برعکس با کسانی که از دین یه مشت راه واسه ماستمالیزیشن گناهان مرتکب شدشون یاد گرفتن چه فرقی دارم؟!!! و ... ممنون از اینکه اومدی و نظرت رو گفتی دوست تازه و کمی عجول صفحهء دست نوشته های من امیدوارم که اومدنت اونقدری دوام داشته باشه تا بیشتر از اینا با هم تبادل اطلاعات داشته باشیم یا به قول شما بیشتر از این حال بده که نصف کامنت های بلاک مال خودم باشه  

گردآفرین

راستی هیچ فکر کردی با ندیدن مسئله روی تخته سیاه اون پاک نمی شه ؟! پس برای فراتر از سطح خودم رفتن باید چشمامو نبندم مسئله رو ببینم و سعی کنم حلش کنم اونوقت مطمئنا از قبل از حل مسئله قد حل یه مسئله بیشتر میدونم و این یعنی از سطح خودم فراتر رفتن و توی خودم نپوسیدن کثرت با ندیدن نیست نمی شه اهمیتشم همینه و البته دیدنش هم باعث نیست شدن تو و منحصر به فرد بودنت نمیشه و .... بسه دیگه الان همهء کامنت ها مال خودم شد[عصبانی][خنده][شوخی]

پریسا

سلام ! یکی مثل من پیدا شد !!!!!؟؟؟؟/ آخه منم خیلی وقته دنبال چون های چراهام میگردم . اما آرش همیشه میگه دنبال دلیلی ؟؟؟ یعنی خودت نمی دونی ؟؟؟؟ اولش خودم و گول زدم و گفتم چرا میفهمم اما وقتی مدام امتحان شدم و هر بار سخت تر و سخت تر .... دیدم که نه !!! منم چون های چراهام و نمی دونم . گاهی اونقدر سخت امتحان میشم که با خودم میگم خدایا مگه من چقدر گنجایش دارم ...... میدونی مثل چی میمونه ؟ مثل این میمونه که از یه آدم فوق دیپلم آزمون دکترا بگیرن !!!!! اونم با همون اطلاعات در حد کاردانی یا نهایت کارشناسی ..... احساس میکنم دیگه ظرفیت امتحان شدنم تموم شده .............. کاش ! ...........

زینب

عاشق چه کند گر نکشد بار ملامت . . . !

زینب

من هم دارم این چرا ها رو زندگی می کنم . . . ..............

گردآفرین

ممنون که اومدین پریسای خوبم مشکل منم با آرش همینه من واسه دلیل ها هم دلیل می خوام و آرش میگه نه و... و اما ظرفیت تو رو خدا داره واست زیادش می کنه دیگه خودش می دونه که تموم شده ! و زینب خانم شما هم ممنون که اومدی آخه زندگی همین چراهاست و اما من ناراحت کشیدن بار ملامت نیستم من می خوام از کشیدن بار ملامت خرسند باشم به خدا میشه ها

آبان

درود. اصولن کلمات(بار)و(ملامت) بار منفی دارند رفیق! از جاری بودنشان در زندگی هیچ وقت خوشی حاصل نمیشود. نه؟ همین کلماتند که تعابیر ما را کامل میکنند و پایه ریز افکاری می شوند که به عمل منتهی ست! به همین سادگی!

پریسا

در سکوت نیمه شب تنها ترم ماه می تابد درون بسترم هر کس با درد خود در خلوت است خواب یا بیدار چشمانی تر است اینه تاریک و تنها میشود اسمان در فکر فردا می شود اری.. اری.. نیمه شب تنها ترم ماه می تابد به چشمان ترم..!