تمام شد!!!...؟

با اینکه روزهایی که منتظری، لحظه هاش کند و سنگین می گذرن اما چون آهنگ گذشتن زمان همیشه یه جوره، بالاخره می گذرن و تموم می شن و حتی روزها ازشون میگذره!

روزهایی که اینبار هیچ تعریفی ندارن یعنی یا کلمه های ذهن من ته کشیده یا راستی راستی هنوز کلمه ای واسه این روزا نداریم.

فقط می دونم پرت شدم وسط واقعیت!

اینو از حجم واقعیت هایی که دور و برم رو گرفته اند و با خاصیت باتلاق گونه شان مرا به توی خود می کشانند، فهمیدم!!

با هر تکونی بیشتر فرو می رم و با قسمت بیشتری از خودم به واقعیت هایی که منو می کشن توی خودشون، برخورد می کنم و بیشتر کثیف می شوم!

همهء آنچه منتظرش بودم آن روزها، اتفاق افتادند. هیچ آنطور که می خواستم نبود. آخر همه چیز واقعی بود! اصلاً واقعیت چون آنچه من می خواهم نیست، واقعیت است!

هیچ به این اش فکر نکرده بودم.

نمی دانم پذیرفتن همان اعتراف است یا اعتراف همان پذیرفتن است؟!!!

یا شاید هم به هم ربطی ندارند. مثل بعضی ها که می پذیرند اما اعتراف نمی کنند ! یا بعضی ها که اعتراف می کنند اما نمی پذیرند!

الآن بیشتر از این نمی دانم. پس نمی نویسم تا مبادا ندانسته بنویسم حتی به قدر کلمه ای.

وای بر کسی که ندانسته کلمه ای را ... نه نمی شود حکم کرد شاید هم وای بر همچو منی که هیچ کلمه ای را ندانسته نمی نویسم!!!؟

 

با توام...

آنقدر زمان بودنت کوتاه بود و آنقدر اتفاق های مقارن با بودنت، بزرگ که هنوز دل تنگت هستم! انگار هیچ ندیدمت و گفتنی هایی که اینهمه تلمبار کرده بودم تا آمدنت، هنوز سر جایشان هستند فقط باز کمی زیادتر می شوند تا دوباره بیایی و من کاش اینبار که آمدی فرصت کنم اینهمه را بگویم و تو نخندی حتی اگر خیلی هاشان دیگر معنی نداشتند و از گفتنشان گذشته بود.

فکر می کردم تو که بیایی تنهایی هایم را آزاد می کنم تا بروند! نمی دانستم باید تنهایی های دو نفره مان را با خود این ور و آن ور بکشانم!

و خسته شوم و تو نباشی که حتی خستگی ام را در کنی!

منتظرت می مانم تا با تمام خستگی هایت بیایی تا کمی با هم باشیم هم آغوش خستگی هامان.

/ 9 نظر / 53 بازدید
آرزو

چه خوب که می دونی انتظارت به سر میاد...

مهدی مقدسی

سلام مبارک باشه . ما هم خیلی منتظر بودیم که شما پستی بزنی :) می دونی فقط هر انسانی خودش می دونه که چطور میتونه راه حل واسه بهتر بودن و اینکه از زندگیش درک و لذت بهتری ببره انتخاب کنه . شاید همه ی این دوریها واسه اینه که طعم با هم بودن رو بهتر بچشید . میدونی یه اصلی هست که میگه انسانها برای بدست آوردن چیزی اگه بیشتر تلاش کنند و بیشتر سختی بکشند قدرش رو بیشتر میدونند . به نظر من شما واقعاً خوشبخت میشید .... شکککک نکن شاد باشید و به آرش سلام برسون

مهدی مقدسی

راستی میدونی واقعیت اینه که ما انسانیم و همه اینها جزئی از زندگیست که تا تجربه نشه هیچ دیدگاهی به ما نمیده ... خواسته یا ناخواسته همینه فقط باید باورش کرد ....

مهدی مقدسی

واقعیتها رو نمیشه عوض کرد مگه اینکه بخوای جور دیگه نشونش بدی . آره زندگی تکراری میشه و این همونی که آدم باید به حیات اخروی هم اعتقاد پیدا کنه . ما مال اینجا نیستیم و معمولاً اونایی که زودتر دلتنگ میشن معنیش اینه که آدمهای رستگارترین . مگه اینکه دلبستگی آدم به این دینا خیلی باشه . من خودمم هم شاید خیلی این دینا رو دست داشته باشم با همهی نعتمهاش که می خوام داشته باشم و از دست ندم . ولی بالاخره همشون یه روزی از دست آدم میرن . نمیدونم چرا صحبت به اینجا کشید ولی خوب میدونی عشق فقط عشقه که آدم میتونه همه ی اینها رو تاب بیاره . درست مث اینکه آدم میتونه خدا رو همه جا احساس کنه عشق رو هم میشه همه جا احساس کرد . عاشق باش ! راستی آدم شدن خوبه یا همون دیوونگی ؟ عاقلان کاش خدایا همه عاشق گردند تا بدانند که این کار به دانایی نیست (یهویی اومد )

مهدی مقدسی

سلام راستش نزدیک به 3 بار جواب شما رو خوندم . میشه گفت که اینا همش بحث به درازا میکشه و اینکه من اینقدر شیوا نمیتون جواب بدم و باید کلی ویرایش کنم تا بتونم جواب بدم و متاسفانه اینجا هم اینقدر وقت نیست که بشه اینکار رو کرد . ولی خوب آره این جمله که گفتی " جز’ اصول اعتقاد به حیات اخروی اینه که باور کنی که نعمتهات رو هیچوقت از دست نمیدی بلکه اونا رو تبدیل می کنی اونا رو از پوسته’ تنگ این دنیا در میاری و به دنیای بی نهایت می فرستی حالا با هر ماهیتی که داشتن خوب یا بد یا ..." منظور من هم این بود که باور کنی نعمتهات رو از دست نمیدی و بهترش کنی . شاید منظورم رو درست نرسوندم من می خواستم بگم که به قول خودت قصد ندارم حرفاتو کلمه به کلمه توجیه کنم " یعنی تو خودت خواستی که اینطوری باشی و الانم اینطوری هستی " واقعیت همینه و من منظورم این بود که نمیشه عوضش کرد . شما با تمام این شرایط خواستی که این اتفاق به این شکل بیفته و حالا خیلی هم نباید درگیر چرا بودنش باشی . باید باهاش کنار اومد . من نمیگم بده یا خوبه چون به قول معروف انسا زائیده افکار خویش است . همه ی اینها یعنی اینکه بالاخره این جبر زتدگی یه

مهدی مقدسی

جایی خودش و نشون میده و در مورد آدماهی مختلف این برداشت متفاوته . ببخشید اگه غلط املایی داشت خیلی تند تایپ کردم شاد باشی راستی از آرش خان چه خبر ؟ من چند بار زنگ زدم رو موبایلش ولی جواب نداد . سلا م برسون

مهدی مقدسی

جایی خودش و نشون میده و در مورد آدماهی مختلف این برداشت متفاوته . ببخشید اگه غلط املایی داشت خیلی تند تایپ کردم شاد باشی راستی از آرش خان چه خبر ؟ من چند بار زنگ زدم رو موبایلش ولی جواب نداد . سلا م برسون

امیرمسعود

سلام. همونطور که قول داده بودم توی وبلاگم یه صفحه‌ی ویژه ایجاد کردم برای داستان‌هایی که فقط دوستان باید بخونن. به خاطر همینم خوندن داستان‌ها پسوورد می‌خواد. اسم صفحه هست "مشق شب" که توی صفحه‌ی اصلی می‌تونین پیداش کنین. اینم آدرسش: http://lemonasion.wordpress.com/%D9%85%D8%B4%D9%82-%D8%B4%D8%A8/ رمزش رو هم به ایمیلتون میفرستم. اولین داستانم یه خورده یه طوریه که نمیشه هر کسی بخونه. ممنونم از اینکه تشویقم کردین. راستش دوست داشتم داستان‌هام رو بخونین. اما راهی بلد نبودم.