به هم ريختگی!!...؟

بر لب دو پرتگاه ناگهان

           ناگهانی از صدا

           ناگهانی از سکوت

زير پای من

             دهان درهء سقوط

                                  باز مانده است

نا گزير

با صدايی از سکوت

                     تا هميشه

روی برزخ دو پرتگاه

                      راه می روم!!!...

                                               ق.ا

دلم گرفته! دلم از دلتنگی خودم گرفته! يه عالمه کلمه توی ذهنم وول می خوره ولی هيچ جمله ای رو پيدا نمی کنم که بتونم اونارو توش کنار هم بچينم و بنويسم! ديوونه ای اينو شنيد و بهم گفت:«تو نمی تونی بنويسی چون نمی خوای! » و من نمی دونم «تونستن» و «خواستن» چقدر با هم فرق دارن!؟ و بلند بلند فکر کردم که خواستن مال منه چون من خواستم حتی اگر نشه و من نخواستم حتی اگر بشه ولی تونستن مال من نيست چون ميشه تونست ولی نبايد يا نتونست ولی بايد!

يعنی يه جورايی فکر کردم که تو خواستن مختارم و تو تونستن مجبورم! ولی يه چيزی هست که خواستن و تونستن رو بهم ربط می ده و اون وقتيه که می خوای ولی نمی شه چون نمی تونی چون بايد يا نمی خوای ولی می شه چون می تونی چون نبايد و اينجاست که تناقض باز از يه جايی خودشو به رخت می کشه! يعنی در انتهای «می خواي» می رسی به «بايد» و در انتهای «نمی خواي» می رسی به «نبايد» يعنی انتهای اختيارت جبرو می بينی !!! يا همينطور وقتی که می تونی ولی نميشه چون نبايد ولی می خوای يا نمی تونی ولی ميشه چون بايد ولی نمی خوای! و اينجا هم با اينکه «جبر تونستن» در راستای «اختيار خواستن »قرار گرفته «نمی شه چون نبايد »يه جای کارو می لنگونه!!! و يا...

بی خيال! ادامه اش می رسه به اينکه هنوز دارم بلند بلند  فکر می کنم و حالا ديگه حتی نمی دونم چيزی نوشتم يا ننوشتم چه برسه به اينکه بدونم خواستم يا نخواستم يا تونستم يا نتونستم يا شده يا نشده يا بايد يا نبايد يا....................

راستی.۱. گفتم دلم گرفته دلم از دلتنگی خودم گرفته! شايد دلم برای بی جوابی اينهمه سوال تنگه ! شايد!!!!...؟

راستی.۲. چند وقتيه من و همهء ديوونه های ديوونه خونه.... شايد چند وقته ماه رو نديديم! پس کاش ماه زودتر کامل بشه و تو يه شب قشنگ بياد تو آسمون ديوونه خونمون و ...

راستی.۳. راستی بی ربطه ولی قشنگه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دوستت می دارم بی آنکه بخواهمت!!..

سالگشتگی ست اين

که به خود در پيچی ابروار

بغری بی آنکه بباری؟

سالگشتگی ست اين

که بخواهی اش

بی اينکه بيفشاری اش؟

سالگشتگی ست اين؟

خواستنش

تمنای هر رگ

بی آنکه در ميان باشد

خواهشی حتی؟

نهايت عاشقی ست اين؟

آن وعدهء ديدار در فراسوی پيکر ها؟

                                                   ا.ش

....................................................................................................؟!!!

/ 8 نظر / 57 بازدید

.

ب.الف.فانی

چه چيز ميان آدمها عوض شده . نمره ي كفش ها ، نمره ي عينك ها ، رنگ لباس ها. يا رنج كه هيچ تغييري نمي كند ؟!

ب.الف.فانی

از دل گرفتگی نوشتی و خواستن و توانستن.....و اين برای منی که اين روزها دلم گرفته از خواستن و توانستن و بايدها و نبايدها....

ب.الف.فانی

اين روزها سرشار از حسی شده‌ام که بيشتر دوست دارم بشنوم تا بگويم. سکوت و سکوت و سکوت.... اين روزها در سکوت خود، با فرياد، لالایی مرگ از بهر زندگی، برگوشهای کر دل خسته‌ام می‌خوانم تا چشمان خيس و رازآلودم، شباهنگام، نگاهشان را با نگاه پراميد و خالی از جواب پيرمرد ساده‌دل ماهيگيری معاوضه کنند که هر شب، با اميد، با توری پاره به دريا می‌زند و سحر با همان تور پاره، با دستانی خالی، ولی با ذهنی پر از سوال و چشمانی پر از اميد به خانه برمی‌گردد و حاصل صيد ديشبش را با لبخندی از روی رضايت به پيرزن تحويل می‌دهد و پيرزن با چشمانش، غرق نگاهی خيره بر چشمان سياه پيرمرد، جواب سوال ديشبش را از سوال بی‌جواب مانده‌ی ديشب پيرمرد در می‌يابد و سپس هر دو چشمانشان را برای لحظه‌ای می‌بندند و آنگاه، کسی چه می‌داند، شايد سوالی بر چشمان خيره شده بر آنان نقش می‌بندد بی‌جواب. سوالی خود همه جواب و جوابی خود همه سوال!! اين است حس و حال اين روزهای من..........

حميد

چطور مي توانم در حالی که آسمان شب با هزاران روزن امید سقف جاودان من است از دلتنگی و ... گويم که تا آنجا که بخواهم میپرم و با هرکه خواهم حرف ميزنم.روزی ستاره ها پيام هايم را می رسانند و دفعه ای ماه.اگر آسمان ابری هم بود من اطمينان دارم که احساس جاری در لحظاتم حرفهایم را به هر کجا که باید می رسانند. و هرچه را کسی با من گويد خواهم شنيد. تنها بايد گوش کنم . هيس!!!

نيکی

نا گزير با صدايی از سکوت تا هميشه..........

رود پير

سلام خيلی عجيبه. بيشتر وقتا يا ميخوام و نميتونم و يا ميتونم اما نميخوام...! گاهی فکر ميکنم شايد وقتی خواستن به نتونستن ختم ميشه لجباز ميشم و به تونستن با نخواستن جواب ميدم...

رود پير

راستی اين روزا ماه داره کامل ميشه.... شايد خنده دار باشه اگه بگم دلم نميخواد تو تنهايی به ملاقات ماه برم ... حالا ديگه ماه رو تو حلقه ديوونه ها ميخوام...