بی عنوان ...!

می خواهم ساده بنویسم. همین که هست را. همین کلمه ها که با خودم می گو یمشان! چرا پس ولی نمی شود؟! انگار دست من نیست هی خودشان می خواهند پیچیده شوند. همه اش می خواهند بگو یند من ای که اینجا هستم این نیستم! اما خودم که می دانم همین اند همین همین خودشان ساده

می خواهم بگویم خیلی وقت است که دلم برای نوشتن لک زده برای بلاگم برای کامنت هاش اما برای قالبش نه تکراری شده (هرچند قالب بلاگم طراحی یه دوسته اونش رو دوست دارم و هیچوقت واسم تکراری نمی شه)برای قالب نوشته هایم هم نه آن هم تکراری شده اول یک شعر، بعد یک متن که کلی روی کلمه هاش فکر شده، بعد چند تا راستی !!!

هر چند که آن موقع ها خودش اینطوری شد یعنی اولین بار که اینطوری نوشتم دیگه بعدشم اینطوری نوشتم و نوشتم دیگه تا حالا خوب بود اما این آخرین بار یعنی همین الآن احساس کردم اگه باز تو اون قالب بنویسم دیگه خودم نیستم پس اینطوری نوشتم آخه دلم روزانه نویسی می خواد این یهو نوشتنه روزهاش به هم نزدیک تره یه دوست همیشه بهم می گفت  وبلاگ نویسی یعنی همین یهویی نوشتنا وقتی می شینی پشت رایانه هر میاد بنویسی بگذریم که من مخالف بودم و می گفتم نه اول روی کاغذ بعد اینجا می دونی آخه کاغذ هنوز واسه حسم اصیلتره یا خودمونی تر بیشتر تو دستم بوده

 

با توام ...می دانی زمان کم است. آنقدر کم که وقت نمی شود حرفهای ساده ام را بگویم برایت. تا وقت بشود،‌ توی دلم می ماسند! آنوقت وقتی می بینمت،‌وقتی می شنوی،‌هرچه دلم را می گردم حرفهام را نمی جورم!‌ انگار گم شده اند!‌ همان که گفتم می ماسند و می روند لابه لای حفره های دلم!‌ خدا می داند کی بشود دلم را گرم کنم تا حرفهای ماسیده اش آب بشود و بیرون بیاید و توی دلم جاری شود تا دوباره گفتنم بیاید!! تازه باز هم اگر تو باشی ...

یادت می آید همین نزدیکی ها آمدم بلاگت گفتم: "بنویس کلمه های خودت رو بنویس به اونا احتیاج دارم بنویس تا فراموش نشده بنویس! کلمه های یه زمان هیچوقت تو زمان دیگه ای یادت نمی یاد! کلمه های حالای خودت رو حالا بنویس دوست خوبم " و حالا به خودم می گویم باید بنویسم کلمه های خودم را بنویسم تا فراموش نشده بنویسم!‌ کلمه های یک زمان در هیچ زمان دیگری یادم نمی آید!‌ کلمه های حالای خودم را حالا بنویسم دوست خوبم

/ 4 نظر / 7 بازدید
محمد

سلاااااااام منم یه دیونه ام ولی تو قس نیستم روزهای زمستونتون گرم باشه[ماچ][چشمک]

پریسا

سلام ! چه ساده و صادق نوشته بودی .... آره خوب بود اگه میشد خودمون بودیم . دلم برای خودم عجیب تنگ است ... -----------------------------

گردآفرین

سلام... چه خوب یه دیوونه ای باشه که تو قفس نباشه!‌ و اما پریسای خودم باید بگم ممنون که ساده خوندیش تازه "خوب بود اگه میشد خودمون بودیم" نه! هر وقت که خودمون بشیم خوبه پریسا هر وقت حتی همین حالا مثل من یهوی یهو یعنی همون وقتی که دلت واسه خودت عجیب تنگ میشه !!!...

آرش

این اعتراف بود یا زمزمه؟ زمزمه ای در گوشی... برای اون لحظه ها که بودن هم رو باور کردیم... مگه نه؟ فکر میکنم هنوز اون اتفاق نیافتاده.... منم مثل تو منتظرم.. منتظر باور. منتظر بودن تو... منتظر شنیدن... منتظر زندگی کردن... همون کلمه ها که از وقتی دیدمت برام شنیدنی بود و سرکشیدنی... اما ... تغییرت رو دوست دارم. شاید نوشته ی بعدیت هم به این دلیل بود. تغییر برای رها بودن و جاری بودن... الان زنگ صدای اولین جمله ی بلاگت تو گوشم داره میزنه... بلاگی که با دوست شروع شد و با اون جاریه و با اون... میدونم گرمای دلت رو از کجا جورش کنم.... فقط منتظر باش... منم دل منتظری دارم.