همین دور و بر!

روزای نخوت انگیزی رو می گذرونم. ولی همه چیز سر جای خودشه!

پیر مرد رفتگر امروزم مثل هر روز داشت آشغالای گوشه کنار چمن ها و گل هارو جمع می کرد. مترو مثل همیشه شلوغ بود. همه صبح اول صبح خسته بودن و انگار هنوز به شلوغیه مترو عادت نکردن و با نگاه همه شلوغیه مترو و اذیت شدن هاشونو به گردن همدیگه مینداذن. دستفروشا مثل همیشه هستن و من فکر می کنم کی میان و کی میرن که همیشه هستن و نمی دونم چرا به ذهنم نمی رسه که باید جایی باشه تا کسی بره و بیاد!

امروز اما هوا بهاریه بهاری بود یعنی یه کم خنک بود اما سرد نبود و چون هنوز آفتاب نزده بود یه دل سیر تونستم برگای سبز خوشرنگ و تازه و بهاریه درختا رو نگاه کنم آخه امروز با اتوبوس نیومدم همینجوری یهو دلم خواست و تصمیم گرفتم که این روزای بهاری رو پیاده گز کنم بهتره.

خانومای محله مثل همیشه وسطای ورزش کردنشون بود که من رسیدم و باز همین که دیدمشون هوس کردم منم زودتر بیام و باهاشون ورزش کنم تا شونه هام پشت میز کمتر درد بگیره و کمرم موقع راه رفتن کمتر تبدیل به یه عضو بی فایدهء دردناک بشه. وقتی رسیدم هنوز بقیه نیومده بودن فقط آبدارچی اومده بود اونم سرش رو گذاشته بود رو میز و خوابش برده بود.

 همین که رسیدم پنجرهء اتاق رو باز کردم تا اون خنکیه ملس بهاری بیاد و خودش رو تو اتاق جا کنه و سرحالم بیاره. امروز اما کوه ها هیچ پیدا نیستن. هوا ابری نیست اما بدجوری یه چیزی مثل دود و غبار توش رها شده و نمیشه یه کم دورتر رو دید. اگه باد بیاد و یه کم این دود و غبار رو جابه جا کنه بهتر میشه. خونهء روبرویی هم ایوون خونه اش رو آبپاشی کرده. امروز فکر کنم خانومشون خونه باشه آخه در آهنیه رو نبستن. حیاط خونه بغلیه اون خونه روبرویی هنوز گل های که کاشته تر و تازه هستن. حیاط خونهء کناریش چند روز پیش علف هرزای باغچه  رو کندن و خاک باغچه رو زیر و رو کردن اما چیزی نکاشتن یا اگه کاشتن هنوز از خاک بیرون نیومده و من نمی بینم. خونهء اون طرفیه خونه روبرویی هم یه عالمه یاس زرد آبشاری داره رو دیوار و من همیشه فکر می کنم کاش میشد برم در خونشون و بگم ببخشید میشه یه کم از اون یاس تون به من بدین؟! و همیشه تو فکرم نمی دونم چی میگن!

می بینی بدجوری به دور و برم خو گرفتم. و نا خود آگاه تغییرات ریزو درشت اش رو دنبال می کنم و بهشون فکر می کنم. خوب و بدش رو نمی دونم اما یهو که به خودم میام می بینم حس خوبی دارم. اینطوری انگار منم واسه اونا دیگه یه غریبه نیستم که یه ساعت خاصی از صبح میاد و یه ساعتی از عصر هم میره. انگار درختا اگه یه روز صبح نیام یا دیر بیام سر می کشن و به هم می گن دیر کرده امروز ها چرا نیومد؟ یا شاید خانوم خونه روبرویی ببینه پنجره بسته است و با خودش فکر کنه که نکنه امروز تعطیله که اون نیومده و پنجره شون بسته مونده هان؟ مثل من که اگه رفتگر رو نبینم صبح ها از توی اتوبوس زودی با چشمام دنبالش میگردم و هی فکر می کنم چی شده که نیست نکنه مریض شده نیومده؟ و وقتی می بینمش که کنار یه بوته گل نشسته و داره اون کاغذی که گیر کرده تو شاخه هاش رو درمیاره کلی خیالم راحت میشه!

با توام...

می دونی تو از همهء دور و برم به من نزدیک تری جز از خدا. چطوری تو اینهمه نبودنت آروم باشم و بهونهء بودنت رو نگیرم هان؟

بی انصافیه وقتی اینهمه نیستی به من که گلای شمعدونیه پشت پنجرهء خونه روبرویی رو میشمارم بگی آروم باش .

می دونی تقصیر من نیست تقصیر ماهه که هر شب تو رو می بینه حتی الان که اون دور دورایی اونوقت هی دل منو می سوزونه!

/ 7 نظر / 11 بازدید
سارا

هوو گاهی وقتا ناگزیرم شرایط یه مدلی هست که باید کنار اومد بهش من می گم پذیرش دادن هر چقدر سخت.

مهدی مقدسی

سلام .. صبر کردن دردناک است ، و فراموش کردن دردناکتر ، ولی از این دو دردناک تر این است که ندانی باید صبر کنی یا فراموش ؟ امیدورام که همیشه بهاری باشید یادمه یه مجریه می گفت آسمانی باشید و معزز من اینو خیلی دوس داشتم

مهدی مقدسی

می دونی تقصیر من نیست تقصیر ماهه که هر شب تو رو می بینه حتی الان که اون دور دورایی اونوقت هی دل منو می سوزونه! یاد این افتادم آفتاب را به تو نمي دهم ، تا خرده خرده بشكاني اش ، و از آن هزار ستاره بسازي . ماه را به تو نمي دهم ، تا بخاطر كوه نور ، درياي مرواريد را انكار كني . ستاره ها را به تو نمي دهم ، تا بگويي خوشا شب هاي بي مهتاب . آسمان را به تو مي دهم ، تا نداني كه چه بايد كرد ؟؟؟

گردآفرین

سلام سارا ممنون اومدی با اینکه می گی موافقم و همه سعی ام رو می کنم اما می د ونی من هیچ دوست ندارم هی خودم همه اش قوی باشم و هیچ نگم چه مرگمه ولی یه مرگیم باشه هیچم نمی خ وام هی آدمای دور و برم رو هم بهشون بگم قوی باشین همه اش. نه اینکه بگم همه اش آه و ناله کنم ها نه اما ببین اینم زیاد خوب نیست که آدم حتی یه بارم نتونه بگه که هیچ حالش خوش نیست اونم به همین دلایلی که شاید خیلی ها سطحی و بی اهمیت بدوننش و زنای از ما بهتر هم هیچ راجع بهش حرف نزنن. من می خوام گاهی بتونم و به خودم این اجازه رو بدم که واسه این مهمترین مسائل زندگیه زنانه ام غر بزنم و به زمین و زمان فحش بدم و دلتنگی کنم و هیچ فکر نکنم یه فرمول ریاضی یا سخنرانی تو سازمان ملل در دفاع از حقوق زنان یا ... مهمتر از دلتنگیه من واسه دوریه همسرمه! این رو قسمتی از همون پذیرش دادن می دونم که گفتی. پذیرش اینکه من یه زنم که دوریه همسرم الان مهمترین اتفاق ذهنمه می دونی اصلا من خیلی از تو یاد گرفتم که اینهمه از زن بودنم فرار نکنم و اون رو هم کنار همه دغدغه های دیگر دنیایی و ماورایی و اجتماعی و فرهنگی و سیاسی و ... خودم بپذیرم. و شاید باید بگم از عمده ترین مشکلات ز

گردآفرین

مشکلات زنان ما همین عدم پذیرش زن بودنشون هست و اون فرار احمقانه و همیشگیشون از این قضیه’ فوق العاده که فقط میشه بهش گفت معجزه خدا ! زن بودن معجزه خداست. البته باید بگم من این پذیرش رو کاملا توی تو دیدم و اینا که گفتم منظورم برداشت اشتباه از حرفت نبود ها اما خواستم دلیلم رو بدونی آخه دوست خوبی هستی و من زیاد ازت یاد گرفتم سارا.باز ممنون که اومدی کلی خوشحال میشم.

گردآفرین

و سلام ... مهدی مقدسی "آسمان را به تو مي دهم ، تا نداني كه چه بايد كرد ؟؟؟" همین! ممنون که سر می زنید و اینهمه حوصله می کنید.

گردآفرین

راستی من فقط صبر می کنم اینو می دونم. اما فراموش هرگز!