الاغ.

گاهی غبطه می‏خورم به زندگی الاغ‏ها! گوش‏هاشان دراز است اما به قدر گوش‏هاشان نمی‏شنوند! آنها با تمام خریت خود می‏دانند که باید به قدر کر نبودن شنید و چشم‏هاشان درشت است اما اغلب نیمه بازند با مژه‏هایی بلند که از بس به طرف پایین سیخ هستند سایه‏بان همان نیمهء باز چشم‏های درشت شده‏ و نیمی دیگر را نیز می‏بندند. الاغ‏ها این موجودات دوست داشتنی که با تمام خریت‏شان حتی این را هم می‏دانند که برای بار بردن زاییده شده‏اند پس پشت خود را خم کرده و چهارپا می‏ایستند و هر باری بر دوششان بگذارند را به هر راهی که افسارشان را به آن سو بکشند می‏برند بی هیچ پرسشی یا حتی تناقضی! همه چیز همان است که باید باشد! و من حتی قد یک الاغ هم نیستم.

 

با توام...

نمی دانم چگونه تاب خواهم آورد اما می‏خواهم که تاب بیاورم همه‏اش را یک تنه مثل همیشه. مثل یک زن می‏خواهم زن شدنم را تاب بیاورم زن بودنم را تاب بیاورم و ... باز تاب بیاورم و همه چیز در من دفن شود. می‏دانی قابلیت عجیبی برای گورستان بودن دارم گورستانی به فراخنای بودن‏ها و گاهی حتی نبودن‏هایم.. نبودن‏های گذشته یا نبودن‏های بعدن‏ها ...

/ 3 نظر / 6 بازدید
مهدی مقدسی

سلام . یاد شهر قصه افتادم ... خاله سوسکه .. خره .. فیله .. :)

مهدی مقدسی

سلام . میگن سلام سلامتی میاره :) شاد و سلامت باشید

بهمن

زهرا.گاهی نوشتهات از چایی امروز صبح من که نمی دونم برای بار چندم گرمش کردم هم تلخ تره...ولی کمتر از این مداد,این گلدون,یا این ساعت واقعی نیست...نمی دونم شاید از همه اینا واقعی تر باشه!!!