پنجره...!

                            ديوار!

                             ديوار چيست؟

                                  آيا بجز دو پنجره روبروی هم

                                  اما

                                  بی منظره؟!!!

                                                                         ق.ا

هيچ می دونی بی پنجره زندگی راکد ميشه؟ پنجره انگيزهء جريان زندگيه! تا پنجره هست٬ هستيم! حتی اگه پنجره بسته باشه! همين ديدن يه منظره از پشت پنجره اون انگيزهء بودنو می ده! ولی وقتی پنجره نيست٬ بودنمان سخت ميشه٬ ميشه مثل نبودن انگار نيستيم!

دوست يه پنجره است! هر پنجره ای يه منظره ای داره و دوستی ديدن منظرهء يه پنجره است! هر منظره ای يه دنياييه که اون دنيا مال يه پنجره است و تو اون دنيا رو فقط از پشت اون پنجره می تونی ببينی!

گاهی ميشه بعضی پنجره هارو باز کنی و وارد دنيای پنجره ای بشی که قابش منظره ای از اونو نشونت داده ! بگذريم! که گاهی هم پنجره ای واسه هميشه بسته می مونه! و تو فقط می تونی قد يه قاب از دنيای پنجره که همون منظرشه رو ببينی!

بی خيال!.. مهم اينه که وقتی منظرهء پنجره ها  شبيه هم باشن پنجره ها بی دليل!!! بروی هم باز ميشن و اونوقت می بينن دنياشون چقدر به هم شبيه!و چقدر روبروی هم قرار گرفتن و با هم بودنشون قشنگ و دوست داشتنی ميشه!

راستی هيچ می دونين که هيچ پنجره ای نمی تونه منظرهء خودشو ببينه؟! چون خودش توی قاب پنجره است و قاب منظره می سازه واسه ديگران ولی خودش نمی تونه اونو ببينه! و دوستی قشنگه واسه اينکه وقتی دوست می شی پنجره ای روبروت قرار می گيره که منظرشو از دنيايی مياره که شبيه دنيای توئه! پس يه کم می تونی منظرتو هر چند نمی بينی ولی حسش کنی! نه؟!

راستی.۱. هيچ می دونين من و چند تا ديوونهء خوب دور هم نشستيم و به ياد يه روز بی تاريخ! با هم بوديم! و قاب هر پنجره ای قشنگترين منظره از دنيای قشنگشو نشون می داد!

راستی.۲. ديوانه ای را ديدم که مثل من می دانست گاهی می توان با فريدون هم فال گرفت!! راستی برايم فال خريد!... فالم را نخوانده می دانستم..و ديوانه ای که فالم را انگار نخوانده می دانست و گفت:« ستاره گفت:

                                                        حاشا

                                                        که عمر شب کوتاه است

                                                        صبح را دوست بدار!»

و ديوانه ای که گل سرخ را دوست داشت! مثل من!!.... و ديوانه هايی که چقدر به بودنشان احتياج داشتم!

راستی.۳. ديگه همين ديگه!!!...؟...............................

/ 9 نظر / 6 بازدید
navid

فوق العاده بود ....هميشه بين من و تو صحبت از پنجره بود چه زیبا بود ان لحظات اما تو رفتی و من بی تو شدم و پنجره ها هم بسته شدند .کاش مید انستی که من در پنجره چشمان تو زيبا ميديدم

باران

قفل نمی دانست / وقتی که بسته شود / يعنی خداحافظ / او داشت زندگی اش را می کرد / ( چه ربطی داشت ؟!؟!؟!) ... !

ب.الف.فانی

در چشمِ من خواب‌زده خواب نگیرد/ تصویرِ دل آرام در این قاب نگیرد/ سر باز نموده غمِ دل باز ز اندوه!!/ از دوش ز این زخم مرا خواب نگیرد!!/ چشمان گدایم شده چون شاه که امشب/ این دُر گرانمایه و نایاب نگیرد!!/ تاریک شده کوچه‌ی دل، خلوت و دلتنگ/ عمری است در این کوچه که مهتاب نگیرد/ از جور زمان بر گُلِ خشکی بِه که نالم؟/ در پای گُلی خشک چرا آب نگیرد؟!/ دیگر نکند فایده‌ای ریزشِ صد اشک/ سوزی ز دل و غصه ز بی‌تاب نگیرد!/ عمری است که افتاده به مردابم و بی‌کس/ کس دستِ من خیره ز مرداب نگیرد/ بیهوده مکن سعی که اندوه دل امشب/ آرامشی اندر تب و گرداب نگیرد/ این‌قدر مخوان بر دلِ «فانی» تو مخوان پند/ من چند بگویم که دل آداب نگیرد؟!...نمی دونم چرا این شعرمو به یاد آوردم و نوشتم. باور کن نمی دونم. شاید تقصیر ماهه...نمی دونم شایدم...نمی دونم....

iranlover

اولين چيزي كه لذت داشت،‌ خوندن نوشته ي خودتون بود. اينكه اينقدر زود نتيجه داد خيلي خوشحالم. اما فقط يه پيشنهاد بود!!! نه هيچ چيز ديگه... باور كن/// كلمه به كلمه رو بايد گفت... البته يهو جوگير نشي ها. ميدونم دست تو نبود... تقصير ماه كامل بود./// (يه کم می تونی منظرتو هر چند نمی بينی ولی حسش کنی!) چقدر قشنگ ميشد وقتي همه،‌ اين ساده ترين ‹بهانه› رو ‹‹زندگي›› ميكردن.///باز هم ممنون از - دست نوشته ي خودتون -

roodepir

سلام.مطلبتون فوق العاده بود.جدی ميگم. کاش ميشد آينه ای دستت بگيری و بری جلوی پنجره ها تا اونا هم بتونن منظره خودشون رو ببينن....! کاش ميشد هيچوقت هيچ پنجره ای بسته نمی موند تا همه بتونن تمام منظره اون طرفشو هم ببينن.کاش کسی به داد پنجره هايی می رسيد که تو غربت خودشون بست شدن..... کاش می شد هميشه پنجره ها روبروی هم ساخته می شدن .... من تازگيا از پنجره های زيادی رد شدم.منظره های وصف ناپذيری ديدم.يکی از منظره های قشنگی که ديدم سادگی و مهربونی قرمزی بود که ..... تا بعد. يا علی .

بچه كلاغ

سلام. چقدر دير رسيدم. جاموندم انگار معرکه بود زهرا جونم. مهمتر از همه اينکه همش از خودت بود! نوشته شده از وجود ناب و روزگار منحصر به فرد خودت. خيل راحت ميشه با يه دور هم نشستن و گپ زدن با ديوونه هايی که عين خودت ميخوان به جنگل برگردن و از اين معقول بازار دلکيرن، لذت دنيا رو سير کرد. مهم اينه که بتونی با داشته هات زندگی کنی. همين. پاينده باشی عزيزم . . . ياعلی.

سارا

این پنجره ای که باز شده منظرش برای من ام خیلی قشنگه و امیدوارم همیشه این پنجره باز بمونه زهرا جونم تولدت مبارک باشه میدونم دیر گفتم ولی تو 1 سال بزرگ شدی تغییر نکردی ... پاینده و پیروز باشی

nicki

سلام زهرا جان.....اين ژنجره گاه باز ميشه و فرصت کمی وجود داره برای خيره شدن به تصوير خود.....اميدوارم در اين باز شدن خود خود را دريابيم....شاد باشی....راستی تولدت مبارک

ب.الف فانی

به روز کن ديگه .....ااااااااااااا