نکند اسفند زودی تمام شود!؟

فقط صداشون رو می شنوی که حسابی دارن شلوغ می کنن. اما محال که بتونی اونا رو با اون همه نحیفی بین شاخه های درخت ببینی حتی اگه هنوز اسفند باشه و درختا برگ نداشته باشن! یکی از قشنگ ترین خاطره های صبح هر کسی پس زمینه اش صدای گنجیشکا رو داره ! امسال بهار زود اومده ولی این فقط شاید واسه گنجیشکا فرق کنه آخه ما آدما که تا لحظهء سال تحویل نشه و توپ در نکنن خدای نکرده بهار نمی شه واسمون. این یه قانونه و با اینکه ما قانون ها رو خودمون می نویسیم اما انگار که یادمون رفته باشه همش پشت در قانون منتظر زندگی کردن می مونیم! ( اینجا الان منظورم همینه که نوشتم فقط ! نه اینکه قانون بده یا بیخیال قانون و اینا و این قطعا یعنی اینکه من به هیچ عنوان با زیر پا گذاشتن قانون توسط آقای احمدی نژاد موافق نیستم که به شدت هم این روزا مثل همیشه داره اجرا میشه هیچکی ام هیچی نمی گه! اینجا منظور من قانونای احساس و ذهن و خیال و اینا هست.)

امروز همین که رسیدم رفتم و پردهء پنجرهء اتاق رو باز کردم و ایستادم و به بیرونا نگاه کردم . از کوها شروع کردم تا رسیدم به خونهء‌ همسایه ها! می دونی حیاط خونه هاشون رو به پنجرهء اتاق ماست یا شایدم پنجرهء اتاق ما رو به حیاط اوناست!

خلاصه در خلال پیگیری های هر روزه دیدم که یکی از خونه ها که خانومش چند روزیه داره خونه تکونی می کنه همچنان مشغوله! می دونی با اینکه اون داره خونه تکونی می کنه ها اما منم حس خوبی دارم. حیاطشون قشنگه یعنی اصلا خونه شون از اون خونه های حیاط داریه که من خیلی دوست دارمشون.

اون یکی خونه اما دو تا کاج داره وسط حیاطش که امروز دیدم یه عالمه بنفشه های خوشگل کاشته پای اون دوتا کاجه! و من کلی ذوق کردم واسه بنفشه ها!

بقیه خونه هام کاری نمی کردن. 

من اما یهو امروز که تاریخ رو دیدم فکر کردم نکنه اسفند تموم بشه و من اندر ذوق اسفندی غافل از گذشتن روزهاش بمونم و هیچ کار نکنم!؟ اینه که باید کاری کرد باید تصمیمی گرفت اسفند دارد تمام می شود و اگر بی تصمیم بمانم آنوقت بهار عادی می آید و روزهایش بی تفاوت می گذرد. باید بجنبم دیر می شود ها مثل قبلن ها که یه عالمه دیر شده ولی خوب حالا دیگه وقت دیر شدن نیست آخه دیر شدن هم وقت دارد همینطوری که نیست!!!

با توام...

پس کی می شود ما هم خانه مان را بتکانیم با هم برای عید ها؟؟! من دلم می خواهد خانه ای باشد و من هر سال آن را هی بتکانم ! زود باش. 

/ 19 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدی مقدسی

راستی هیچکی به قشنگیه قیصر دیر شدن رو شعر نگفته و شاید نخواهد گفت !!! و قاف آخرین حرف "عشق" آنجا که نام کوچک من آغاز میشود . قیصر بی نظیره واقعاً شاعر امروز بود . خدا رحمتش کنه .

مهدی مقدسی

اما صفا دادن دلا به آسونیه تکوندن خونه نیست گرد و خاک هیچ زخمی رو وسیله ها نمی ذارن اینه که تا بهشون دست می کشی زودی پاک می شن اما یه وقتایی یه حرفایی یه خاطره هایی یه کسایی یه چیزایی یه روزایی یه ... زخمی رو دل آدم می ذاره که هر بار که بخوای تمیزش کنی انگار پوست زمان که زخمت رو پوشونده از روش بر می داری اینه که زخمه تازه می شه و بیشتر از قبل گاهی می سوزه اینه که خیلی هم آسون نیست صفا دادن دل واقعاً همینطوره . عمیقاً همینطوره . همینه راس میگی . ولی چه میشه می کرد ؟ اینا همش درس زندگیه که اول امتحان میگیره بعداً یاد میده ! برای کسی بمیر که برات بمیره اینو من خیلی باورش دارم اضافه کاری بیمورد اصلاً لزومی نداره . خیلی آدم منفی گرایی نیستم ولی روزگار این درس و به من داده !

مهدی مقدسی

سلام از خسته نباشیدتون ممنون :) منم به مزاح میگم . ئلی خدائیش تا آدم تو متن موضوع قرار نگیره همه اش یه حس آرمان گرایی ویگه این حرفا بی معنیه ولی واقعیتش اینه که ما دچار جبر جغرافیایی شدیم منظورم اینه که ما ایرانیها رو اینجوری بار آوردن یعنی اگه یه سری آدم رو بیارن اینجا از بازم همین خصلتها ما رو پیروی می کنند . صحبت چرا به اینجا کشید آها ! واقعاً ما تو زندگیمون مخصوصاً اینجا یعنی ایران وقتی واسه اینکه به آ رمانهامون برسیم یا اینکه از خسته بودن خونه تکونی شب عیدمون هم لذت ببریم نداریم .!!!!!!! ما آدم ماشینی شدیم . شدیم .......! بگذریم حرف در اینمورد زیاده . ببخشید من اینجا زیاد می نویسم :) شاد باشید

آرش

=== یاد اون لحظه افتادم که با هم داشتیم از روی پل عابر رد می‏شدیم و تو باز هم برعکس همه‏ی آدم‏های دیگه‏. چشمات به جز خیابون و دود و ماشین و آسفالت و سنگ و ... به جوونه‏های درختی افتاده بود که از لای میله‏های پل اومده بودن تو... این حسودی من داره هرجایی میشه‏ها... (یکی از همون لحظه‏هاست که دلم می‏خواد دختر کوچولی شیطون بمونی تا با تو بخندم و خنده رو فراموش نکنم) راستی! اتفاق اسفندی امسالت رو پیدا کردی؟ من و تو باید قدر زندگی رو بدونیم. قدر با هم بودن. با هم بودنی که اینقدر منتظرش موندیم... و نباید این زمان رو فراموش کنیم. نباید فراموش بکنیم روزی رو که به قول مهدی، دلمون می‏خواست خونه‏ی داشته باشیم که بتکونیمش!!! این همون فرق بین آدم‏هاست... فرق بین «زندگی» و «عادت»... همون که چند وقت پیش نوشته بودیش... میبینی چقدر ساده داری خودت رو «زندگی» می‏کنی؟ به همین سادگی میشه بزرگ شد. بزرگ شد و خسته نشد... بزرگ شد و حسرت نخورد... راستی آقا مهدی... بیسکوییت پسرت، فقط یه نقطه از اون طراوت زندگیه که گفتم نباید ولش کرد... همون کافیه تا اینقدر سرسخت نبود... مراقب زندگیت باش... دورش هم دایر

آرش

راستی آقا مهدی... بیسکوییت پسرت، فقط یه نقطه از اون طراوت زندگیه که گفتم نباید ولش کرد... همون کافیه تا اینقدر سرسخت نبود... مراقب زندگیت باش... دورش هم دایره بکش.... اما دیوار نه...!

مهدی مقدسی

چشم میدونم که طراوت زندگیه همه ی اینها روهستم ولی بازم میگم ماها الان که پشت سرمون نگاه میکنیم یا یه سری کارهایی که دیگران انجام میدن برامون عجیب میاد در حالیکه اگه ما تو همون مقطع زمانی بودیم اینجور کارها رو پررنگ یا کمرنگ تجربه کردیم . منظورم اینکه که این قانونه تکامله و به قول خانومت حس آرمانگرایی و نمیشه حد و حصر داد . من خانواده ام رو عاشقانه دوس دارم اگه حتی 2 ساعت نیمه شب پسرم با خیال راحت رو پاهام بخوابه این برام از خوابیدن های روز جمعه که قبلنا تا 10 الی 11 صبح میخوابیدم شیرینتره . بیخوابیش هم قابل تحمل تر .:) فقط من میگم باید عاشق بود حتی اگه نشه ابرازش کرد . عشق قاون نمیخواد مگه نه ؟؟؟؟؟؟؟؟

مهدی مقدسی

قانون*

سارا

بگم همیشه عاشق اسفند بودم و شلوغی هاش.... اما این روزها یه نوای غم انگیزی ریخته توی اسفندم نمیذاره ببینم خیلی چیزها رو توی خودمم حوصله شلوغی و تمیزی و جمعیت رو ندارم... شاید بهار همه چیز فرق کنه... شاید....

سارا

فقط من میگم باید عاشق بود حتی اگه نشه ابرازش کرد . چقدر خوب بود این جمله مرسی مهدی مقدسی عزیز.

سارا

می فهمم یه حسی مثل ناتوانی توی وجود آدم ریشه میکنه که کاش کاری میشد کرد...